گنجور

 
ادیب صابر

دیدم کنار خویش تهی از نگار خویش

من بی نگار خویش نخواهم کنار خویش

چشمم نگار کرد کنار مرا به خون

چون در کنار خویش ندیدم نگار خویش

تا غمگسار خویش لقب کردمش زعشق

جز غم ندید جان من از غمگسار خویش

گر چشم شوخ او نفکندی مرا ز راه

نفکندمی به بارگه عشق بار خویش

دل خواست عشقش از من و دادم به اضطرار

درمانده کارها کند از اضطرار خویش

ای من ز باغ وصل تو نایافته گلی

چندین مدار خسته دلم را به خار خویش

تو نوبهار چهره ای و من مهرگان رخم

جمع آر مهرگان مرا با بهار خویش

بی یار مانده ام که تو را یار خوانده ام

بی یار ماند هر که تو را خواند یار خویش

من در خمار عشقم و تو در خمار حسن

یکسان منه خمار مرا با خمار خویش

گر نیست مر تو را زدل و صبر من خبر

بررس زچشم تنگ و میان نزار خویش

کردی بنای عیش و غمم سست و استوار

از عهد سست و بیعت نااستوار خویش

بر عشق و حسرت لب یاقوت رنگ تو

دارم گوا دو دیده یاقوت بار خویش

بر عشق و حسرت لب یاقوت رنگ تو

دارم گوا دو دیده یاقوت بار خویش

گر بر در وصال تو امید بار نیست

باری مرا خلاص ده از انتظار خویش

از من همی دمار برآرد فراق تو

چونانکه جود سید شرق از یسار خویش

صدر زمانه عمده اسلام مجد دین

چون جان ستوده در همه رسم و شعار خیوش

دریای علم و تاج معالی علی که هست

در علم چون علی شرف روزگار خویش

تا ذات او ز گردش گردون پدید گشت

گردون همی شگفت نماید ز کار خویش

گردون که بر سرش ز سعادت کند نثار

جوید همی تقرب او در نثار خویش

ای گشته در تبار نبی صدر اولیا

از قدر و منقبت چو نبی در تبار خویش

از مرتضی تویی به جهان یادگار خلق

خرم جهان زخلق بدین یادگار خویش

فرزند حیدری و به تایید دین حق

از کلک خویش ساخته ای ذوالفقار خویش

عالی است نام و نسبت و قدر و محل تو

تا جاودان بپای بدین هر چهار خویش

مهدی بود که دفع کند ظلم را به عدل

مهدی تویی بدین صفت اندر دیار خویش

هرگز چو همت تو نباشد شکار دوست

لیکن همه ز شکر گزیند شکار خویش

هم قدر تو سپهر برین از علو خود

هم حلم تو زمین گران با وقار خویش

در آتش ار چو همت تو برتریستی

بگذشتی از فلک به فروغ و شرار خویش

ورباد را لطافت طبع تو آمدی

بر روی آفتاب نشاندی غبار خویش

ور آب را طراوت لفظ تو باشدی

بحری نخوردی از وی اندر بحار خویش؟

ور خاک را ز حلم تو سرمایه نیستی

کی ماندیی چو دولت تو بر قرار خویش

میدان علم چون تو نبیند دگر سوار

پاینده باد عرصه او بر سوار خویش

داری هزار فضل و نبینی چو بنگری

در صد هزار خلق یکی از هزار خویش

وقف است فضل بر تو از آن وقف کرده ام

بر وصف فضل تو سخن آبدار خویش

تا اختیار مدح تو کرده ست خاطرم

پیوسته عاشق است بر این اختیار خویش

گرچه به مدحت شعرا باشد افتخار

مدحت ز مجلس تو برد افتخار خویش

آمد مه مبارک و جوید همی قبول

ز اقبال تو چنان که تو از شهریار خویش

سی روز او مبشر صد روز عید توست

او را سزد که جای دهی در جوار خویش

تا فصل سال چاربود در حساب خود

تا روز ماه سی بود اندر شمار خویش

فرخنده باد روز و شب و سال و ماه تو

وایزد نگاهدار تو در زینهار خویش

 
sunny dark_mode