گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۱

 

بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوستبگشای لب که قند فراوانم آرزوست
ای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابرکآن چهره مشعشع تابانم آرزوست
بشنیدم از هوای تو آواز طبل بازباز آمدم که ساعد سلطانم آرزوست
گفتی ز ناز بیش مرنجان مرا بروآن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست
وآن دفع گفتنت که برو شه به خانه نیستوآن ناز و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۷

 

ای چنگ پرده‌های سپاهانم آرزوستوی نای ناله خوش سوزانم آرزوست
در پرده حجاز بگو خوش ترانه‌ایمن هدهدم صفیر سلیمانم آرزوست
از پرده عراق به عشاق تحفه برچون راست و بوسلیک خوش الحانم آرزوست
آغاز کن حسینی زیرا که مایه گفتکان زیر خرد و زیر بزرگانم آرزوست
در خواب کرده‌ای ز رهاوی مرا کنونبیدار کن به زنگله‌ام کانم آرزوست
این علم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴

 

یک لحظه دیدن رخ جانانم آرزوستیکدم وصال آن مه خوبانم آرزوست
در خلوتی چنان، که نگنجد کسی در آنیکبار خلوت خوش جانانم آرزوست
من رفته از میانه و او در کنار منبا آن نگار عیش بدینسانم آرزوست
جانا، ز آرزوی تو جانم به لب رسیدبنمای رخ، که قوت دل و جانم آرزوست
گر بوسه‌ای از آن لب شیرین طلب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عراقی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۵۰

 

نه تخت جم، نه ملک سلیمانم آرزوست
راهی به خلوت دل جانانم آرزوست
چندین هزار دیده حیرانم آرزوست
دیگر نظاره رخ جانانم آرزوست
تا چند در سفینه توان بود تخته بند؟
چون موج، یک سراسر عمانم آرزوست
طوفان چه دست و پای زند در دل تنور؟
بیرون ز خویشتن دو سه جولانم آرزوست
تا خنده بر بساط فریب جهان کنم
چون صبح، یک دهن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۴

 

یک جرعه می زساغر جانانم آرزوست

سر مستئی زمیکنده جانم آرزوست

پائی زدم بدنبی و پائی به آخرت

نی این مرا فریبد و نه آنم آرزوست

از هر دو کون بی خبر و مست بندگی

آزادی زمالک و رضوانم آرزوست

افسرده شد دل از دم سرد هوای نفس

از جانب یمن دم رحمانم آرزوست

آب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فیض کاشانی
 

اقبال لاهوری » اسرار خودی » اسرار خودی

 

دی شیخ با چراغ همی‌گشت گرد شهر

کز دام و دد ملولم و انسانم آرزوست

زاین همرهان سست‌عناصر دلم گرفت

شیر خدا و رستم دستانم آرزوست

گفتم که یافت می‌نشود جسته‌ایم ما

گفت آنچه یافت می‌نشود آنم آرزوست

مولانا جلال الدین رومی


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری