گنجور

حافظ » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱ - در مدح شاه شجاع

 

شد عرصهٔ زمین چو بساط ارم جواناز پرتو سعادت شاه جهان ستان
خاقان شرق و غرب که در شرق و غرب، اوستصاحب‌قران خسرو و شاه خدایگان
خورشید ملک‌پرور و سلطان دادگردارای دادگستر و کسرای کی‌نشان
سلطان‌نشان عرصهٔ اقلیم سلطنتبالانشین مسند ایوان لامکان
اعظم جلال دولت و دین آنکه رفعتشدارد همیشه توسن ایام زیر ران
دارای دهر شاه شجاع آفتاب ملکخاقان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۴۷

 

می‌آیدم ز رنگ تو ای یار بوی آنبرکنده‌ای به خشم دل از یار مهربان
از آفتاب روی تو چون شکل خشم تافتپشتم خم است و سینه کبودم چو آسمان
زان تیرهای غمزه خشمین که می‌زنیصد قامت چو تیر خمیده‌ست چون کمان
از پرسشم ز خشم لب لعل بسته‌ایجان ماندم ز غصه این یا دل و زبان
لطف تو نردبان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

سعدی » مواعظ » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۴۲ - در انتقال دولت از سلغریان به قوم دیگر

 

این منتی بر اهل زمین بود از آسمانوین رحمت خدای جهان بود بر جهان
تا گرد نان روی زمین منزجر شدندگردن نهاده بر خط و فرمان ایلخان
اقصای بر و بحر به تأیید عدل اوآمد به تیغ حادثه دربارهٔ امان
بوی چمن برآمد و برف جبل گداختگل با شکفتن آمد و بلبل به بوستان
آن دور شد که ناخن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۴۹

 

خواهد که شاعران جهان بی صله همیباشند پیش خوانش دایم مدیح خوان
الحق بزرگوار خردمند مهتریستکورا کسی مدیح برد خاصه رایگان
مدحش چرا کنم که بیالایدم خردهجوش چرا کنم که بفرسایدم زبان
باشد دروغ مدح در آن خر فراخ کونباشد دریغ هجو از آن خام قلتبان


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

رودکی » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۹۰

 

هان! صائم نوالهٔ این سفله میزبانزین بی نمک ابا منه انگشت در دهان
لب تر مکن به آب، که طلقست در قدحدست از کباب دار، که زهرست توامان
با کام خشک و با جگر تفته درگذرایدون که در سراسر این سبز گلستان
کافور همچو گل چکد از دوش شاخسارزیبق چو آب بر جهد از ناف آبدان


متن کامل شعر را ببینید ...

رودکی
 

رودکی » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۹۴

 

ای مج، کنون تو شعر من از بر کن و بخواناز من دل و سگالش، از تو تن و روان
کوری کنیم و باده خوریم و بویم شادبوسه دهیم بر دو لبان پریوشان


متن کامل شعر را ببینید ...

رودکی
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۹۴

 

بنگر بدین رباط و بدین صعب کاروانتا چونکه سال و ماه دوانند هردوان
من مر تو را نمودم اگرچه ندیده بودبا کاروان رباط کسی هر دوان دوان
از رفتن رباط نه نیز از شتاب خودآگاه نیست بیشتر از خلق کاروان
خفته و نشسته جمله روانند با شتابهرگز شنود کس به جهان خفته و روان!
در راه عمر خفته نیاساید، […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

منوچهری » دیوان اشعار » مسمطات » در وصف بهار و مدح محمدبن نصر سپهسالار خراسان

 

آمد بهار خرم و آورد خرمی
وز فر نوبهار شد آراسته زمی
خرم بود همیشه بدین فصل آدمی
با بانگ زیر و بم بود و قحف در غمی
زیرا که نیست از گل و از یاسمن کمی
تا کم شده‌ست آفت سرما ز گلستان
از ابر نوبهار چو باران فروچکید
چندین هزار لاله ز خارا برون دمید
آن حله‌ای که ابرمر او را […]


متن کامل شعر را ببینید ...

منوچهری
 

فرخی سیستانی » دیوان اشعار » قصاید (گزیدهٔ ناقص) » قصیدهٔ شمارهٔ ۴۷ - در مدح سلطان محمد بن سلطان محمود

 

گفتم: مرا سه بوسه ده ای شمسهٔ بتان!گفتا: ز حور بوسه نیابی درین جهان
گفتم: ز بهر بوسه جهانی دگر مخواهگفتا: بهشت را نتوان یافت رایگان
گفتم: نهان شوی تو چرا از من ای پریگفتا: پری همیشه بود ز آدمی نهان
گفتم: ترا همی‌نتوان دید ماه ماهگفتا: که ماه را نتوان دید هر زمان
گفتم: نشان تو ز که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فرخی سیستانی
 

فرخی سیستانی » دیوان اشعار » قصاید (گزیدهٔ ناقص) » قصیدهٔ شمارهٔ ۵۹ - در مدح فخر الدوله ابو المظفر احمد بن محمد والی چغانیان و توصیف شعر

 

با کاروان حله برفتم ز سیستانبا حله تنیده ز دل بافته ز جان
با حله‌ای بریشم ترکیب او سخنبا حله‌ای نگارگر نقش او زبان
هر تار او به رنج برآورده از ضمیرهر پود او به جهد جدا کرده از روان
از هر صنایعی که بخواهی بر او اثروز هر بدایعی که بجویی بر او نشان
نه حله‌ای که آب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فرخی سیستانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۵۶ - در شکایت از جهان و نعت خاتم پیغمبران

 

قحط وفاست در بنهٔ آخر الزمانهان ای حکیم پردهٔ عزلت بساز هان
در دم سپید مهرهٔ وحدت به گوش دلخیز از سیاه خانهٔ وحشت به پای جان
هم با عدم پیاده فرو کن به هشت نطعهم با قدم، سوار برون ران به هفت خوان
سودای این سواد مکن بیش در دماغتکلیف این کثیف منه بیش بر روان
فلسی شمر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۵۷ - در موعظه و گوشه‌گیری

 

هین کز جهان علامت انصاف شد نهانای دل کرانه کن ز میان خانهٔ جهان
طاق و رواق ساز به دروازهٔ عدمباج و دواج نه به سرا پردهٔ امان
بر نوبهار باغ جهان اعتماد نیستکاندک بقاست آن همه چون سبزهٔ جوان
بهر منال عیش ز دوران منال بیشبهر مراد جسم به زندان مدار جان
کن باز را که قلهٔ عرش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ۲۷۷

 

بر اصفهان گذشتن من بود یک زماندر وی شدن همان و برون آمدن همان
از بهر صدر خواستمی اصفهان کنونچون صدر غایب است چه کرمان چه اصفهان
چشم آسمان به واسطهٔ آفتاب دیدبی‌آفتاب چشم چه بیند در آسمان


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

مسعود سعد سلمان » دیوان اشعار » قصاید (گزیدهٔ ناقص) » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۲ - من در مرنجم و سخن من به قیروان

 

مقصور شد مصالح کار جهانیانبر حبس و بند این تن رنجور ناتوان
در حبس و بند نیز ندارندم استوارتا گرد من نگردد ده تن نگاهبان
هر ده نشسته بر در و بر بام سمج منبایکدگر دمادم گویند هر زمان:
خیزید و بنگرید نباید به جادوییاو از شکاف روزن پرد بر آسمان!
هین برجهید زود که حیلت گریست اوکز آفتاب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مسعود سعد سلمان
 

انوری » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۴۶ - در مدح یکی از امیران

 

چون شمع روز روشن از ایوان آسمانناگه در اوفتاد به دریای بی‌کران
روشن زمین و فرق هوا را ز قیر و مشکبهر سپهر کوژ ردا کرد و طیلسان
آورد پای مهر چو در دامن زمینبگرفت دست ماه گریبان آسمان
بر طارم فلک چو شه زنگ شد مکیندر خاک تیره شد ملک روم را مکان
تا هم میان صرح ممرد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

ملک‌الشعرای بهار » قصاید » شمارهٔ ۱۹۳ - جزر و مد سعادت

 

خواندیم در دفاتر و کردیم امتحان
کاز بعد هر غمی بود آسایشی نهان
چون شب تمام گردد روزی شود پدید
چون بگذرد بلیه رفاهی شود عیان
تاربخ روزگار سراسر بخوانده‌ام
زایران و روم و مشرق و مغرب یکان یکان
قرنی‌دو چون گذشت به بدبخت کشوری
پیدا شود ز غیب یکی صاحب‌قران
گوبند هر به الف برآید الف قدی
خود راستست و نیست خم‌ و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ملک‌الشعرای بهار
 

ملک‌الشعرای بهار » قصاید » شمارهٔ ۱۹۶ - زیان تازیان

 

روزی رسد که آید پیکی ز هندوان
گوید دهید مژده که آمد خدایگان
با فر اورمزد، چو خورشید بردمید
بهرامشاه کی‌زاد، ارمزد هندوان
پویان به پیش لشکر او پیل‌ها هزار
بر پیل‌سر، یکایک بنشسته پیل‌بان
اسپهبدان برند همی پیش لشکرش
آراسته درفش به آیین خسروان
زیدر به ملک هند به‌ هنجار زیرکی
باید گسیل کرد یکی مرد ترجمان
بایدکه ره سپارد وگوید به هند بوم
کایرانیان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ملک‌الشعرای بهار
 

ملک‌الشعرای بهار » قصاید » شمارهٔ ۱۹۷ - نالهٔ بهار در زندان

 

دردا که دور کرد مرا چرخ بی‌امان
ناکرده جرم‌، از زن و فرزند و خانمان
قانع شدم به عزلت و عزلت ز من رمید
بر هرچه دل نهی ز تو بی‌شک شود رمان
بگریختم به عزلت از بیم حبس و رنج
هرچند بود عزلت با حبس توأمان
گفتم مگر به برکت این انزوا شوم
از یاد مردم و برم از کید خصم‌، […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ملک‌الشعرای بهار
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۷

 

پا چون کشم ز کوی تو کانجا زمان زمانمی‌آورد کشاکش عشقم کشان کشان
جان زار و تن نزار شد از بس که می‌رسدجور فلک برین ستم دلبران بر آن
چون نیستیم در خور وصل ای اجل بیاما را ز چنگ فرقت آن دلستان ستان
دل داشت این گمان که رهائی بود ز توخط لبت چو گشت عیان شد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۵۵ - در مدح شاه طهماسب صفوی

 

صد شکر کز شفای شهنشاه کامراننوشد لباس امن و امان در بر جهان
از کسوت کسوف برون آمد آفتابوز قیروان کشید تتق تا به قیروان
ماهی که یک دو مرحله آمد فرو ز اوجبازش نشانده است ولایت بر آسمان
نجم سپهر سلطنت آن رجعتی که داشتبا استقامت ابدی یافت اقتران
شهباز اوج ابهت از باد تفرقهدل جمع کرد و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۵۸ - در مدح مرتضی نظام شاه پادشاه دکن

 

ای دهر پیر عیش ز سر گیر کاسمانمهد زمین سپرد به دارای نوجوان
ای چرخ خوش بگرد که خوش بی‌درنگ گشتدوران به کام شاه جوان بخت کامران
ای دور پای بر سر اندوه زن که زدعیش ابد صلا به خدیر جهان سنان
خرم شو ای بسیط زمین کاین بساط شدموکب نشین خسرو آخر زمانیان
جمشید مصطفی سیر مرتضی لقبباج […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۶۲ - فی مدح امیر اعظم یوسف بیک بن محمدخان ترکمان

 

کاشان که مصر روی زمین است در جهانمی‌خواست در ولای چنین یوسفی چنان
یعنی چراغ چشم امیر بزرگوارمهر زمین فروغ ده ماه آسمان
یعنی گزیدهٔ نایب نواب نامداردارای کامران سروسر خلیل ترکمان
یعنی امین بار گه سلطنت که هستبالا ترش ز منظرهٔ لامکان مکان
خورشید نو طلوع جهانگیر کامکارجمشید نوظهور جوانبخت کامران
چابک‌سوار عرصهٔ دولت که صولتشگوی زر از سپهر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۶۷ - فی مدح سلطان‌العادل حمزه میرزا

 

شکر خدا که پایهٔ دولت ز آسمانبگذشت و سر کشید به ایوان لامکان
شکر دگر که کوفت فرو نوبت ظفردست قدر بیاری خلاق انس و جان
شکر دگر که شیر خدا شاه ذوالفقارشمشیر فتح داد به دست خدایگان
صاحب لوای تاجور بارگه نشینکشور گشای تخت ده مملکت ستان
پشت سپاه و پادشه عرصه زمینفراش راه و پیشرو صاحب‌الزمان
جمشید عصر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۱۶

 

ای از خمار چشم تو آشوب در جهان
وی لعل مدح گفته لبت را بصد زبان
ای نو شده بعهد تو آیین دلبری
وی برشکسته حسن تو بازار دلبران
از دل نهم نشانه واز جان کنم سپر
چون تیر غمزه را تو زابرو کنی کمان
درسایه دو زلف تو پیدا نمی شود
برآفتاب روی تو یک ذره آن دهان
جانست بوسه تو ومردم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

عبید زاکانی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۳۵ - ایضا در مدح شاه شیخ ابواسحق

 

ای بر در تو دولت و اقبال پاسبانوی خاک آستانهٔ تو کعبهٔ امان
هرکس که همچو حلقه برین در ملازمستاو را اسیر و حلقه بگوشند انس و جان
وانکس که بر در تو نگردد کلید داردر تخته بند بسته بود چون کلید دان
خرم دریکه باز شود هر سحرگهیبر درگه خجستهٔ سلطان کامران
خورشید ملک سایهٔ یزدان جمال دیندارای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عبید زاکانی
 

سلمان ساوجی » دیوان اشعار » قطعات » قطعه شمارهٔ ۱۳۵

 

زاهد بگ آفتاب سلاطین شرق و غرب
دارای تاج بخش و خدیو جهان ستان
ای در جبین صبح نمایت چو آفتاب
انوار سروری ز صباح صبی عیان
حلم تو در ثبات گر و بسته در زمین
عزم تو در شتاب سبق برده از زمان
آبی است رمح و تیغ تو کان آب خصم را
گاهی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۹۶

 

تا بگذرم به صد سر و گردن ز آسمان

مشتی به جبهه مالم از آن خاک آستان

زین محفل جنون چقدر ربط می‌دهد

آیینه محو حیرت و تمثال پر فشان

غافل مشو ز ساز نیستان اعتبار

بی‌مغز نیست ناله کش درد استخوان

عرفان به‌کسب علم میسر نمی‌شود

از سرمه روشنی نبرد چشم سرمه‌دان

از سیر ریشه گیر عیار کمال تخم

آیینهٔ حقیقت دل نیست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۹۷

 

در شکوه صافدل ندهد رخصت زبان

زنجیری حیاست به موج‌گهر فغان

سنبل اسیر زلف ترا دام وحشت است

افعی گزیده می‌رمد از شکل ربسمان

در عالم خیال بهار تبسمت

گل را چو شبنم آب شود خنده در دهان

کلفت شکار غیرتم از آه بی‌اثر

بر دل رسد چو تیر خطا گردد از نشان

چون شمع بس که در تب عشقت گداختم

محمل کشید بر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۰۲

 

وارستگی ز حسن دگر می‌دهد نشان

عالم غبار دامن نازیست پر فشان

مردیم و همچنان خم و پیچ هوس بجاست

از سوختن نرفت برون تاب ریسمان

بر ظلم چیده‌اند کجان دستگاه عمر

دارد ز تیر آمد و رفت نفس‌ کمان

بیمغز جز شکست ز دولت نمی‌کشد

ازسایهٔ هما چه برد بهره استخوان

دل محو غفلت و نفسی در میانه نیست

من مرده‌ام به‌خواب و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۷۲

 

حمد تو بینهایت و لطف تو بیکران
با جمله در حدیث و جمال تو بس عیان
فی الجمله چون منم تو همه کیستی بگو
ور خود توئی بگو که من اکنون شدم نهان
در کعبه و کنشت و خرابات وصل تست
در زهد و در صلاح و در انکار و امتحان
فی الجمله عارفیم به هر صورتی که هست
در دیدن صفات […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

رشیدالدین وطواط » قصاید » شمارهٔ ۱۵۳ - در ستایش اتسز

 

اعلام چرخ برد بر اطراف آسمان
دست ظفر بقوت تیغ خدایگان
خورشید خسروان ملک اتسز، که دور چرخ
صاحب قران نیاورد چون او بصد قران
شاهی ، که هست حشمت او ملک را پناه
شاهی که هست عصمت او شرع را امان
اسلام در حمایت او یافته قرار
اقبال بر ستانهٔ او یافته مکان
امرش روان شده باقالیم شرق و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

رشیدالدین وطواط
 

رشیدالدین وطواط » قصاید » شمارهٔ ۱۵۵ - د رمدح خاقان سلیمان خان

 

ای در جلال قدر تو گشته چو آسمان
وی در جمال صدر تو گشته چو بوستان
ارقام طاعت تو بر اشراف روزگار
اعلام رفعت تو بر اطراف آسمان
آنجا که حشمت تو ، حقیرست مهرو ماه
آنجا که نعمت تو ، فقیرست بحر و کان
آنی که هست اسم سلیمان بتو سزا
و آنی که هست رسم سلیمان بتو عیان
خورشید انوری تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

رشیدالدین وطواط
 

رشیدالدین وطواط » قصاید » شمارهٔ ۱۵۶ - د رمدح یکی از وزراء

 

ای خرم از مکارم اخلاق تو جهان
منقاد امر و نهی تو اجرام آسمان
در زیر پای همت تو تاریک سپهر
در زیر دست حشمت تو عرصهٔ جهان
بر خیر محمدت دل تو گشته پادشاه
بر گنج مکرمت کف تو گشته قهرمان
از دولتست خاطر جاه ترا نگین
وز نصرتست مرکب عزم ترا عنان
جوید هم ملک ز علوم تو فایده
گوید همی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

رشیدالدین وطواط
 

رشیدالدین وطواط » قصاید » شمارهٔ ۱۵۸ - قصیدۀ ذوقافتین در مدح خاقان کمال‌الدین نظام‌الدوله ارسلان خان ابوالقاسم محمود

 

ای دلبری، که نیست نظیر تو در جهان
جانی مرا و بلکه گران‌مایه تر ز جان
دیدار تو سپهر نشاطست بر زمین
رخسار تو بهشت جمالست در جهان
داری دو لب چو ساخته دو پاره لعل
وندر دو پاره لعل دو رسته درر نهان
ظاهر نگرددت، چو نگویی سخن، دهن
پیدا نیایدت، چو نبندی کمر، دهان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

رشیدالدین وطواط
 

رشیدالدین وطواط » قصاید » شمارهٔ ۱۶۱ - در مدح علاء الدوله اتسز

 

منت خدای را ، که بتأیید آسمان
آمد بمستقر خلافت خدایگان
فخر ملوک نصرة دین ، خسوری کزوست
هم رامش زمین و هم آرامش زمان
عالی علاء دولت و دین کز علو جاه
در دهر مقتدا شد و در ملک قهرمان
آن شهریار غازی و آن میر کامگار
آن پشت دین تازی و آن روی دودمان
شاهی ، که از لطایف اخلاق […]


متن کامل شعر را ببینید ...

رشیدالدین وطواط
 

رشیدالدین وطواط » غزلیات » شمارهٔ ۱۰

 

مشکست توده توده نهاده بر ارغوان
زلفین حلقه حلقهٔ آن ماه دلستان
زان توده تودهٔ مشک آیدم حقیر
زین حلقه حلقهٔ تنگ آیدم بجان
چون قطره قطره آب لطیفست عارضش
وز نور شعله شعله نهاده بر ارغوان
زان قطره قطرهٔ آبست چون بخار
زین شعله شعلهٔ نارست چون دخان
هر روز دجله دجله بر آرم من از سرشک
کو طرفه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

رشیدالدین وطواط
 

عنصری » قصاید » شمارهٔ ۵۸ - در مدح سلطان محمود غزنوی

 

گفتم نشان ده از دهن ای ترک دلستان
گفتا ز نیست ، نیست نشان اندرین جهان
گفتم که ساعتی ببر من فرونشین
گفتا که باد سرد زمانی فرو نشان
گفتم که باد سرد زیان داردت همی
گفتا ز باد سرد رسد لاله را زیان
گفتم که گلستانت همه ساله پرگلست
گفتا که گل غریب نباشد بگلستان
گفتم ز بوستان تو یک دسته […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عنصری
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۳۲۵

 

هست آفتاب روی زمین خسرو زمان
گسترده روشنایی او بر همه جهان
مسعودشاه ماه دو هفته است و پیش او
طُغرل شه است مشتری و حضرت آسمان
روزی مبارک است‌که بر آسمان ملک
هست آفتاب و مشتری و زهره را قران
اقبال بود رهبر و همراه رکن دین
تا از قبول شاه دلش گشت شادمان
او را به نزد شاه مثابت زیادت است
کامد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۳۳۳

 

ای گوهری که سنگ یمانی توراست کان
ای آتشی‌ که هست تورا آب در میان
فردست‌ گوهر تو چو ذره در آفتاب است
پاک است‌ کوکب تو چو کوکب بر آسمان
آن آتشی‌ که در شررت مضمر است آب
آن پیکری‌ که در بدنت مدغم است جان
چرخی و هست بر سر مردان تو را مدار
نجمی و هست با دل شیران […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۳۳۴

 

بشکفت و تازه گشت دگرباره اصفهان
از دولت و سعادت شاهنشه جهان
سلطان شرق و غرب‌که در شرق و غرب اوست
صاحبقِران و خسرو و شاه و خدایگان
شاهی که شد به طلعتش افروخته زمین
شاهی که شد به دولتش افراخته زمان
آباد کرده ی نظر و عدل او شدست
هر جا خراب کردهٔ شاهان باستان
با داستان نصرت او ژاژ و بیهده […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۳۴۲

 

تا فرّ نوبهار بیاراست بوستان
باد صبا ز خاک برآورد پرنیان
سَرْ گنج برگشاد و سَرِ نافه برگشاد
یاقوت و مشک داد به ‌گلزار و بوستان
از سیم خام و لعل بدخشی نثار کرد
بر فرق شاخ نسترن و شاخِ ارغوان
مر دشت را ز سبزه بپوشید پیرهن
مرکوه را ز لاله برافکند طیلسان
بیرون کشید قافلهٔ زاغ را ز باغ
وز بلبلان به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۳۴۸

 

از هیبت و نهیب تو ای خسرو جهان
گشتند دشمنان بی‌جان‌ تو و بی‌روان
رُمحِ همه قلم شد و فَرقِ همه قَدَم
روی همه قفا شد و سود همه زیان
بر پایشان چو کُندهٔ پولاد شد رکاب
بر دستشان چو حلقهٔ زنجیر شد عنان
شمشیر در نهاده چو خصمان بهٔکدگر
آن بدسگال این شده این بدسگال آن
زین سان وزین نهاد گریزند سربه‌سر
آسیمه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۳۵۲

 

منت خدای را که به‌فرّ خدایگان
من بنده بی‌گنه نشدم کشته رایگان
منت خدای را که به‌جانم نکرد قصد
تیری که شه به قصد نینداخت از کمان
منت خدای راکه ز بهر ثنای او
ماندم در این جهان و نرفتم به‌ آن جهان
روزی کز آسمان به‌ زمین آمد این قضا
بختش مرا پیام فرستاد از آسمان
گفتا زکردگار تو را خواستم بقا
گفتا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۳۵۸

 

گفتم مرا بوسه ده ای ماهِ دلستان
گفتا که ماه بوسه که را داد در جهان
گفتم فروغ روی تو افزون بود به شب
گفتا به شب فروغ دهد ماه آسمان
گفتم به یک مکا‌نت نبینم به یک قرار
گفتا که مه قرار نگیرد به ‌یک مکان
گفتم‌ که از خط تو فغان است خلق را
گفتا خسوف ماه بود خلق را […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۳۶۳

 

صنع خدای و عدل وزیر خدایگان
هستند پرورنده و دارندهٔ جهان
معلوم عالم است که بر خلق واجب است
شکر خدا و مدح وزیر خدایگان
صدر اجل رضیّ خلیفه قوام دین
دستور کامکار و خداوند کامران
نیک‌اختری که سیرت و کردارهای او
در شرق و غرب هست ز نیک‌ اختری نشان
آراسته شدست به توقیع او زمین
و افروخته شدست به تدبیر او زمان
در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۳۶۹

 

خطّ است ‌گرد عارض آن ماه دلستان
یا سنبل است ریخته بر طرف ‌گلستان
یا عنبرست حلّ شده بربرگ نسترن
یا مورچه است صف‌زده برگرد ارغوان
از کوچکی ‌که هست مر آن ماه را دهن
از لاغری‌که هست مر آن ماه را میان
چون در میان و در دهن او نگه‌ کنی
گوئی میان او کمرست و کمر دهان
در پرنیانش آهن و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

ظهیر فاریابی » قصاید » شمارهٔ ۵۹

 

گیتی ز فرّ دولت فرمانده جهان
ماند به عرصه حرم و روضه جنان
بر هر طرف که چشم نهی جلوه ظفر
و ز هر جهت که گوش کنی مژده امان
آرام یافت در حرم امن وحش و طیر
و آسوده گشت در کنف عدل انس و جان
گردون فرو گشاد کمند از میان تیغ
و ایام بر گرفت زه از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ظهیر فاریابی