گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۳۰

 

گفتی مرا که چونی در روی ما نظر کنگفتی خوشی تو بی‌ما زین طعنه‌ها گذر کن
گفتی مرا به خنده خوش باد روزگارتکس بی‌تو خوش نباشد رو قصه دگر کن
گفتی ملول گشتم از عشق چند گوییآن کس که نیست عاشق گو قصه مختصر کن
در آتشم در آبم چون محرمی‌نیابمکنجی روم که یا رب این تیغ را […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۳۱

 

ای محو راه گشته از محو هم سفر کنچشمی ز دل برآور در عین دل نظر کن
دل آینه است چینی با دل چو همنشینیصد تیغ اگر ببینی هم دیده را سپر کن
دانم که برشکستی تو محو دل شدستیدر عین نیست هستی یک حمله دگر کن
تا بشکنی شکاری پهلوی چشمه ساریای شیر بیشه دل چنگال در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۴۰

 

روز است ای دو دیده در روزنم نظر کنتو اصل آفتابی چون آمدی سحر کن
بردار طالبان را وز هفت بحر بگذرمنگر به گاو و ماهی وز صد چنین گذر کن
پیدا بکن که پاکی از کون و پست و بالاوین خانه کهن را بی‌زیر و بی‌زبر کن
عالم فناست جمله در یک دمش بقا کنماری است زهر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۴۲

 

ای سنگ دل تو جان را دریای پرگهر کنای زلف شب مثالش در نیم شب سحر کن
چنگی که زد دل و جان در عشق بانوا کننی‌های بی‌زبان را زان شهد پرشکر کن
چون صد هزار در در سمع و بصر تو دارییک دامنی از آن در در کار کور و کر کن
از خون آن جگرها که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۵۴

 

گر مرد نام و ننگی از کوی ما گذر کنما ننگ خاص و عامیم از ننگ ما حذر کن
سرگشتگان عشقیم نه دل نه دین نه دنیاگر راه بین راهی در حال ما نظر کن
تا کی نهفته داری در زیر دلق زنارتا کی ز زرق و دعوی، شو خلق را خبر کن
ای مدعی زاهد غره به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار