گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۷۴

 

ما بی تو به دل بر نزدیم آب صبوری

چون سنگدلان دل بنهادیم به دوری

بعد از تو که در چشم من آید که به چشمم

گویی همه عالم ظلمات است و تو نوری

خلقی به تو مشتاق و جهانی به تو روشن

[...]

سعدی شیرازی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۵۱

 

گر تو دل ما سوختی از آتش دوری

ما بی تو به دل بر نزدیم آب صبوری

هرچند که دور از تو چو فرهاد فتادیم

چون سنگ دلان دل ننهادیم بدوری

دانم نخوری غم ز هلاک من رنجور

[...]

کمال خجندی
 

شمس مغربی » غزلیات » شمارهٔ ۱۸۶

 

ای هر نفس تافته بر دل ز‌تو نوری

از سرّ توجان یافته هر لحظه سروری

در سایه جان زآتش سودای تو سوزیست

آن نیست که خاص است ظهورت بظهوری

تا پرتو خورشید تو بر کون بتابید

[...]

شمس مغربی
 

آشفتهٔ شیرازی » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۵۲

 

سودای تو آتش زده در رخت صبوری

از آب کجا تشنه کند صبر به دوری

پای از دل اغیار برون نه که بریبی

در خانه ظلماتی ای پیکر نوری

خاموشم اگر ناله من گوش تو آزرد

[...]

آشفتهٔ شیرازی