گنجور

شعرهای با وزن «مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)» و حروف قافیهٔ «الخویش»

 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۲

 

با یار بی‌وفا نتوان گفت حال خویش

آن به که دم فرو کشم از قیل و قال خویش

من شرح حال خویش ندانم که چیست خود؟

زیرا که یک دمم نگذارد به حال خویش

آنرا که هست طالع ازین کار، گو: بکوش

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی مراغه‌ای
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۰۶۶

 

چون ماهیان زفلس مده عرض مال خویش

محضر مکن درست به خون حلال خویش

تا کی توان به خرقه صد پاره بخته زد؟

یک بخته هم بزن به دهان سؤال خویش

معراج اعتبار مقام قرار نیست

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

جامی » دیوان اشعار » واسطة العقد » غزلیات » شمارهٔ ۲۶۸

 

دادی ز لطف خوی مرا با وصال خویش

وانگه نهفتی از نظر من جمال خویش

شکر خدا که می نتوانی که یک نفس

پیوند خاطرم ببری از خیال خویش

بیرون خرام مست و سرانداز هر طرف

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

شمس مغربی » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۹

 

نقشی به بست دلبر من بر مثال خویش

آراستش بزیور حسن و جمال خویش

آورد در وجود برای سجود خود

آن نقش که داشت بتم در خیال خویش

آئینه بساخت ز مجموع کاینات

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

شمس مغربی
 

اسیری لاهیجی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۸۷

 

دلدار برگرفت نقاب از جمال خویش

با عاشقان نمود رخ بی مثال خویش

چون حسن خود بدید در آئینه شد چنین

آشفته کرشمه و غنج و دلال خویش

ای آفتاب حسن چو ما ذره توایم

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

اسیری لاهیجی
 

اهلی شیرازی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۸۸

 

از ضعف اگر در آینه بینم جمال خویش

آهی کشم که آینه گردد ز حال خویش

مرغ شکسته بالم و در وادی امید

پیدا بود که چند توان شد ببال خویش

لاف کمال پیش سگان تو چون زنم

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

اهلی شیرازی