گنجور

انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۵

 

جرم رهی دوستی روی توآفت سودای دلش موی تو
دل نفس عشق تو تنها زنددر همه دلها هوس روی تو
ناوک غمزه مزن آندان که اوکشتهٔ هر غمزدهٔ خوی تو
هست بسی یوسف یعقوب رنگپیرهنی کوست درو بوی تو
از در خود عاشق خود را مرانرحم کن انگار سگ کوی تو


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۷۷

 

ای مدد تیره شب از موی توروز مرا روشنی از روی تو
بر سر آنم که: شوم یک سحرخاک نسیمی که دهد بوی تو
خاک شوم، تا مگر آرد مراباد محبت به سر کوی تو
باز به گوش تو رساند مگرقصهٔ ما حاجب ابروی تو
برمکن از من به جفا دل، که منبرنکنم خیمه ز پهلوی تو
قیمت وصل تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی