گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۴۷۱

 

وه که جدا نمی‌شود نقش تو از خیال منتا چه شود به عاقبت در طلب تو حال من
ناله زیر و زار من زارتر است هر زمانبس که به هجر می‌دهد عشق تو گوشمال من
نور ستارگان ستد روی چو آفتاب تودست نمای خلق شد قامت چون هلال من
پرتو نور روی تو هر نفسی به هر کسیمی‌رسد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۱

 

ای رخ جان فزای تو گشته خجسته فال منباز نمای رخ، که شد بی تو تباه حال من
ناز مکن، که می‌کند جان من آرزوی توعشوه مده، که می‌دهد هجر تو گوشمال من
رفت دل و نمی‌رود آرزوی تو از دلمعمر شد و نمی‌شود نقش تو از خیال من
باز نگر که: می‌کشد بی تو مرا فراق توچارهٔ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عراقی