گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۹۶

 

غره مشو گر ز چرخ کار تو گردد بلندزانک بلندت کند تا بتواند فکند
قطره آب منی کز حیوان می‌زهدلایق قربان نشد تا نشد آن گوسفند
توده ذرات ریگ تا نشود کوه سختکس نزند بر سرش بیهده زخم کلند
تا نشود گردنی گردن کس غل ندیدتا نشود پا روان کس نشود پای بند
پس سبقت رحمتی در غضبی شد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۲۱۶

 

روز برآمد بلند ای پسر هوشمندگرم ببود آفتاب خیمه به رویش ببند
طفل گیا شیر خورد شاخ جوان گو ببالابر بهاری گریست طرف چمن گو بخند
تا به تماشای باغ میل چرا می‌کندهر که به خیلش درست قامت سرو بلند
عقل روا می‌نداشت گفتن اسرار عشققوت بازوی شوق بیخ صبوری بکند
دل که بیابان گرفت چشم ندارد به راهسر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

عطار » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۲

 

غره مشو گر ز چرخ کار تو گردد بلندزانکه بلندی دهد، تا بتواند فکند
چون برسد آفتاب در خط نصف‌النهارسر سوی پستی نهد تا که در افتد به بند
واقعهٔ آدمی هست طلسمی عجبکیست کزین درد نیست سوخته و مستمند
هر که به بندی درست دم نزند جز به دردوای که از فرق توست تا به قدم بندبند
هر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

رودکی » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۳۹

 

نیز ابا نیکوان نمایدت جنگ فندلشکر فریادنی، خواسته‌نی سودمند
قند جداکن از وی، دور شو از زهر دندهر چه به آخر بهست جان ترا آن پسند


متن کامل شعر را ببینید ...

رودکی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۰

 

عشق تو اندر دلم شاخ کنون می‌زندوز دل من صبر را بیخ کنون می‌کند
از سر میدان دل حمله همی آوردبر در ایوان جان مرد همی افکند
عشق تو عقل مرا کیسه به صابون زده استو آمده تا هوش را خانه فروشی زند
دور فلک بر دلم کرد ز جور آنچه کردخوی تو نیز از جفا یاری او […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۰۲

 

نیست به دست امید بخت مرا آن کمند
کافتدش از هیچ رو صید مرادی به بند
دعوی عیاریم رفت به کویش فرود
ز آنکه سرم پست شد کنگر قصرش بلند
بی سر و پا می دویم تا به کجا سر نهیم
بارگی شاه شد گردن ما در کمند
تنگ میا زآه من، چشم بدان از تو دور
نیست رخ خوب را چاره […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی