گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۳۲

 

از پگه ای یار زان عقار سماییده به کف ما که نور دیده مایی
زانک وظیفه‌ست هر سحر ز کف تودور بگردان که آفتاب لقایی
هم به منش ده مها مده به دگر کسعهد و وفا کن که شهریار وفایی
در تتق گردها لطیف هلالیوز جهت دردها لطیف دوایی
دور بگردان که دور عشق تو آمدخلق کجااند و تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۳۰

 

سفله جهانا چو گرد گرد بنائیهم بسر آئی اگر چه دیر بپائی
گرچه سرای بهایمی، حکما راتو نه سرائی چو بی‌گمان بسر آئی
شهره سرائی و استوار ولیکنچون بسر آئی همی نه شهره سرائی
جود خدای است علت تو و، ما راسوی حکیمان تو از خدای عطائی
گرچه تورا نیست علم و، نیز بقا نیستسوی من الفنج گاه علم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۸۶

 

وقت نیامد که روی باز نمایی
پرده نبندی و خیمه بازگشایی
یوسفِ در پرده ای و منتظرانت
بر سر راه اند تا تو کی به درآیی
عیب نکن گر نیازمند ندارد
طاقتِ دردِ فراق و داغ جدایی
غایب و حاضر چه گویمت که ز پرده
گر به در آیی وگرنه آفتِ مایی
باز نیاید به خویشتن به قیامت
هر که تو او را زخویشتن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری