گنجور

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۰۷

 

دلارامی که حیرانم من از حسن جهانگیرش
رخ او آیتی در حسن و نور قدس تفسیرش
چو دست عشق او گیرد کمان حکم در قبضه
نه مردی گر برو داری که برجز تو رسد تیرش
چو زلف او کند در بند مجنونان عشقش را
اگر از حلقه مایی بده گردن بزنجیرش
رضیع مادر فطرت که دارد در دهان پستان
بقای جاودان یابد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۵

 

تویی آن آیت رحمت که نتوان کرد تفسیرشمنم آن مایهٔ حسرت که نتوان داد تغییرش
تو و زلف گره گیری نتوان دید در چنگشمن و خواب پریشانی که نتوان کرد تعبیرش
تعال‌الله از این صورت که من ماتم ز تحسینشبنام ایزد از این معنی که من لالم ز تقریرش
دلا را صورتی دیدم که دل می‌برد دیدارشبه صورت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۸۴

 

چنین تا کی تپد در انتظار زخم نخجیرش

درآغوش‌ کمان بر دل قیامت می‌کند تیرش

مگر آن جلوه دریابد زبان حیرت ما را

که چون آیینه بی‌حرف است صافیهای تقریرش

اگر این است برق خانه سوز شعلهٔ حسنت

جهانی می‌توان آتش زدن از رنگ تصویرش

مصور جلوه نتواند دهد نقش میانت را

گر از تار نظر سازند موی‌ کلک تحریرش

سیه‌روزی که یاد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۸۵

 

دل دیوانه‌ای دارم به گیسوی گرهگیرش

که نتوان داشتن همچون صدا در بند زنجیرش

ز خواب عافیت بیگانه باشد چشم زخم من

سرتسلیم‌ تا ننهد به بالین ‌پر تیرش

تو در بند خودی قدر خروش دل چه می‌دانی

که آواز جرس گمگشتگان دانند تاثیرش

مگو افسرد عاشق گر نداری پای جولانی

چوگل صد رنگ پرواز است زیر بال تغیرش

مآل ‌کار غفلتهای ما […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۸۶

 

شکست خاطری دارم مپرس از فکر تدبیرش

که موی چینی آنسوی سحر برده‌ست شبگیرش

غبار دل به تاراج تپشهای نفس دادم

صدایی داشت این دیوانه در آغوش زنجیرش

چه امکانست نومیدی شهید تیغ الفت را

چوگل دامان قاتل می‌دمد خون زمینگیرش

نگارستان بیرنگی جمالی در نظر دارم

که مینای پری دارد سفال رنگ تصویرش

سیهکاری نمی‌ماند نهان درکسوت پیری

به رنگ مو که رسوایی‌ست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۸۷

 

گزند زندگانی در کفن جسم است تدبیرش

سموم آنجا که زور آرد علاجی نیست جز شیرش

چه مغناطیس حل‌ کرده‌ست‌ یارب خون نخجیرش

که پیکان یک قدم پیش است از سعی پرتیرش

به دریا برد از دشت جنون دیوانهٔ ما را

هجوم آبله یعنی حباب موج زنجیرش

ازین صحرای حیرت‌ گرد نیرنگ که می‌بالد

که مژگان در پر طاووس دارد چشم نخجیرش

ز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۸۸

 

نمی‌دانم چه گل در پرده دارد زخم شمشیرش

که رنگ هر دو عالم می‌تپد در خون نخجیرش

دگر ای وحشت از صیدم به نومیدی قناعت‌ کن

به‌گوش زخمم افتاده‌ست آواز نی تیرش

مپرسید از مآل هستی غفلت سرشت من

چو مخمل دیده‌ام خوابی‌ که در خوابست تعبیرش

چه سازد غیر خاموشی جنون‌ گریه دربارم

که همچون جوهر آیینه در آب است زنجیرش

سبگ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی