گنجور

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۸

 

شراب تلخ می‌خواهم که مردافکن بود زورشکه تا یک دم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش
سماط دهر دون پرور ندارد شهد آسایشمذاق حرص و آز ای دل بشو از تلخ و از شورش
بیاور می که نتوان شد ز مکر آسمان ایمنبه لعب زهره چنگی و مریخ سلحشورش
کمند صید بهرامی بیفکن جام جم بردارکه من […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۹

 

درین همسایه شمعی هست و جمعی عاشق از دورشکه ما صد بار گم گشتیم همچون سایه در نورش
وجود بیدلان پست از سواد چین زلف اوروان عاشقان مست از فریب چشم مخمورش
به ایامی نمی‌شاید ز بامی روی او دیدنخنک چشمی که می‌بیند دمادم روی منظورش!
بهشتی را که میگویند باور میکنم، لیکندلم باور نمی‌دارد کزو بهتر بود […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۸۳

 

مکش دردسر شهرت میفکن بر نگین زورش

برای نام اگر جان می‌کنی مگذار در گورش

تلاش منصب عزت ندارد حاصلی دیگر

همین رنج خمیدن می‌کند بر دوش مزدورش

خیالات دماغ جاه تا محشر جنون دارد

بپرس از موی چینی تا چه در سر داشت فغفورش

محالست این که کام تشنهٔ دیدار تر گردد

ز موسی جمع‌کن دل آتش افتاده‌ست در طورش

به ذوق […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۶۳۰

 

دل مسکین که می بینی ازینسان بی زر و زورش
به کوی میکده کردند خوبان مفلس و عورش
شراب لعل می نوش من از جام زمرد گون
ا س ت که زاهد افعی وقت است و میسازم بدین کورش
به قصد جام ما در دست دارد سنگها بارب رسد
نماند محتسب وآنها بماند بر سر گورش
از حال رفتگان ما مگر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی