گنجور

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳

 

به افسون محو کردی شکوه‌های بیکرانم رابهرنوعی که بود ای نوش لب بسی زبانم را
به نیکی می‌بری نامم ولی چندان بدی با منکه گم می‌خواهی از روی زمین نام و نشانم را
به این خوش دل توان بودن که بهر مصلحت با مننمائی دوستی و دوست داری دشمنانم را
گمانم بود کاخر آشنائی بر طرف سازیشدی بیگانه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۵

 

سوار برق عمرم‌، نیست برگشتن عنانم را

مگر نام توگیرم تا بگرداند زبانم را

عدم کیفیتم خاصیت نقش قدم دارم

خرامی تا به زیرپای خود یابی نشانم را

به رنگ شمع‌گر شوقت عیار طاقتم‌گیرد

کند پرواز رنگ از مغز خالی استخوانم را

به‌مردن نیز از وصف خرامت لب نمی‌بندم

نگیرد سکته طرف دامن اشعار روانم را

غباری می‌فروشم در سر بازار موهومی

مبادا چشم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی