گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۴۲۵

 

منم یا رب در این دولت که روی یار می‌بینمفراز سرو سیمینش گلی بر بار می‌بینم
مگر طوبی برآمد در سرابستان جان منکه بر هر شعبه‌ای مرغی شکرگفتار می‌بینم
مگر دنیا سر آمد کاین چنین آزاد در جنتمی بی درد می‌نوشم گل بی خار می‌بینم
عجب دارم ز بخت خویش و هر دم در گمان افتمکه مستم یا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سلمان ساوجی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۳

 

همیشه نرگس مست تو را بیمار می‌بینم
ولی در عین بیماریش مردم‌دار می‌بینم
جهان می‌گردد از سودا، سیه بر چشم من هر دم
که چشم نازنینت را چنان بیمار می‌بینم
ز شربتخانه لطفت دوایی ده که با دردت
دل سست ضعیفم را قوی افکار می‌بینم
ز باد ار می‌وزد بر من نسیم دوست می‌یابم
به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۱۴

 

به عشق چشم بیمارت دلم بیمار می بینم
ولی از نوش سیراب لبت تیمار می بینم
همیشه چشم سرمست تو را مخمور می یابم
ولی در عین سرمستی خوش و هشیار می بینم
لب لعلت چو می بوسم حدیثی باز می گویم
از آن طوطی نطق خود شکر گفتار می بینم
نهال سرو بالای تو را بر دیده بنشانم
چه نخلست اینکه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی