گنجور

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۱۹

 

سر مویی سر عالم ندارمچه عالم چون سر خود هم ندارم
چنان گم گشته‌ام از خویش رفتهکه گویی عمر جز یک دم ندارم
ندارم دل بسی جستم دلم بازوگر دارم درین عالم ندارم
چو دل را می‌نیابم ذره‌ای بازچرا خود را بسی ماتم ندارم
بحمدالله که از بود و نبودماگر شادی ندارم غم ندارم
چه می‌گویم که مجروحم چنان سختکه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

کمال‌الدین اسماعیل » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۰

 

امید راحت از عالم ندارم
اگر شادیست ورغم هم ندارم
اگر افزون شود خرّم نگردم
وگر نقصان کند ماتم ندارم
همه عالم دمست و این عجبتر
که در عالم یکی همدم ندارم
پذیرفتم من از دست قناعت
که حاجت بر بنی آدم ندارم
نبینم روی شادی هرگز ارمن
دل خود را بغم خرّم ندارم
اگر بی بهره ام از کام گیتی
نصیب مهنت از کس کم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال‌الدین اسماعیل