گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۷۱

 

بر من نیستی یارا کجاییبه هر جایی که هستی جان فزایی
ز خشم من به هر ناکس بسازیبه رغم من به هر آتش درآیی
چو بینی مر مرا نادیده آریچنین باشد وفا و آشنایی
عزیزی بودم خوارم ز عشقتدر این خواری نگر کبر خدایی
برای تو جدا گردم ز عالمکه تا ناید مرا بوی جدایی
سبک روحا گران کردی تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۷۲

 

دلا در روزه مهمان خداییطعام آسمانی را سرایی
در این مه چون در دوزخ ببندیهزاران در ز جنت برگشایی
نخواهد ماند این یخ زود بفروشبیاموز از خدا این کدخدایی
برون کن خرقه کان زین چار رقعه‌ستترابی آتشی آبی هوایی
برهنه کن تو جزو جان و بنماز خرقه گر به کل بیرون نیایی
بیامد جان که عذر عشق خواهدکه عفوم کن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۷۳

 

سؤالی دارم ای خواجه خداییکه امروز این چنین شیرین چرایی
کی باشد مه که گویم ماه روییکی باشد جان که گویم جان فزایی
مثالی لایق آن روی خوبتبسی شب‌ها ز حق کردم گدایی
رها کن این همه با ما تو چونیتو جانی و به چونی درنیایی
تو صدساله ره از چونی گذشتیمیان موج‌های کبریایی
هوای خویشتن را سر بریدیز میل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۷۵

 

بیاموز از پیمبر کیمیاییکه هر چت حق دهد می‌ده رضایی
همان لحظه در جنت گشایدچو تو راضی شوی در ابتلایی
رسول غم اگر آید بر توکنارش گیر همچون آشنایی
جفایی کز بر معشوق آیدنثارش کن به شادی مرحبایی
که تا آن غم برون آید ز چادرشکرباری لطیفی دلربایی
به گوشه چادر غم دست درزنکه بس خوب است و کرده‌ست او […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۰۷

 

کجایید ای شهیدان خداییبلاجویان دشت کربلایی
کجایید ای سبک روحان عاشقپرنده‌تر ز مرغان هوایی
کجایید ای شهان آسمانیبدانسته فلک را درگشایی
کجایید ای ز جان و جا رهیدهکسی مر عقل را گوید کجایی
کجایید ای در زندان شکستهبداده وام داران را رهایی
کجایید ای در مخزن گشادهکجایید ای نوای بی‌نوایی
در آن بحرید کاین عالم کف او استزمانی بیش دارید آشنایی
کف […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۰۸

 

تو هر روزی از آن پشته برآییکنی مر تشنه جانان را سقایی
تو هر صبحی جهان را نور بخشیکه جان جان خورشید سمایی
مباد آن روز کز تو بازمانددو دیده‌ای چراغ و روشنایی
تو دریایی و می‌گویی جهان رادرآ در من بیاموز آشنایی
لب و لنج کفوری را دریدیبدان دریای امواج عطایی
گشادی چشم و گوش خاکیان راهمه حیران که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۱۱

 

بیا ای یار کامروز آن ماییچو گل باید که با ما خوش برآیی
خدایا چشم بد را دور گردانخداوندا نگه دار از جدایی
اگر چشم بد من راه من زدبه یک جامی ز خویشم ده رهایی
نهادم دست بر دل تا نپردتو دل از سنگ خارا درربایی
نه من مانم نه دل ماند نه عالماگر فردا بدین صورت درآیی
بیا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۱۲

 

بیا جانا که امروز آن ماییکجایی تو کجایی تو کجایی
به فر سایه‌ات چون آفتابیمهمایی تو همایی تو همایی
جهان فانی نماند ز آنک او رابقایی تو بقایی تو بقایی
چه چنگ اندر تو زد عالم که او رانوایی تو نوایی تو نوایی
چو عاشق بی‌کله گردد تو او راقبایی تو قبایی تو قبایی
خمش کردم ولی بهر خدا راخدایی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۸۴

 

کسی کو را بود خلق خداییازو یابند جانهای بقایی
به روزی پنج نوبت بر در اوهمی کوبند کوس کبریایی
اگر افتد بدین سو بانگ آن کوسبیابند جملگان از خود رهایی
زمین خود کی تواند بند کردنهر آنکس را که روحش شد سمایی؟!
عنایت چون ز یزدان برتو باشدچه غم گر تو به طاعت کمتر آیی؟!
در آن منزل چه طاعت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۵۰۲

 

تو با این لطف طبع و دلرباییچنین سنگین دل و سرکش چرایی
به یک بار از جهان دل در تو بستمندانستم که پیمانم نپایی
شب تاریک هجرانم بفرسودیکی از در درآی ای روشنایی
سری دارم مهیا بر کف دستکه در پایت فشانم چون درآیی
خطای محض باشد با تو گفتنحدیث حسن خوبان خطایی
نگاری سخت محبوبی و مطبوعولیکن سست مهر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۵۰۷

 

گرم راحت رسانی ور گزاییمحبت بر محبت می‌فزایی
به شمشیر از تو بیگانه نگردمکه هست از دیرگه باز آشنایی
همه مرغان خلاص از بند خواهندمن از قیدت نمی‌خواهم رهایی
عقوبت هرچ از آن دشوارتر نیستبر آنم صبر هست الا جدایی
اگر بیگانگان تشریف بخشندهنوز از دوستان خوشتر گدایی
منم جانا و جانی بر لب از شوقبده گر بوسه‌ای داری بهایی
کسانی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » مواعظ » قطعات » شمارهٔ ۱۹۳

 

خداوندان نعمت را کرم هستولیکن صبر به بر بینوایی
اگر بیگانگان تشریف بخشندهنوز از دوستان خوشتر گدایی


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » مواعظ » قطعات » شمارهٔ ۱۹۴

 

طبیبی را حکایت کرد پیریکه می‌گردد سرم چون آسیایی
نه گوشی ماند فهمم را نه هوشینه دستی ماند جهدم را نه پایی
نه دیدن می‌توانم بی‌تأملنه رفتن می‌توانم بی‌عصایی
روان دردمندم را ببندیشاگر دستت دهد تدبیر و رایی
وگر دانی که چشمم را بسازدبساز از بهر چشمم توتیایی
ندیدم در جهان چون خاک شیرازوزین ناسازتر آب و هوایی
گرم پای سفر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

پروین اعتصامی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۴۲

 

همی با عقل در چون و چرائیهمی پوینده در راه خطائی
همی کار تو کار ناستوده استهمی کردار بد را میستائی
گرفتار عقاب آرزوئیاسیر پنجهٔ باز هوائی
کمین گاه پلنگ است این چراگاهتو همچون بره غافل در چرائی
سرانجام، اژدهای تست گیتیتو آخر طعمهٔ این اژدهائی
ازو بیگانه شو، کاین آشنا کشندارد هیچ پاس آشنائی
جهان همچون درختست و تو بارشبیفتی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

پروین اعتصامی
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۴۸

 

دلا در راه حق گیر آشناییاگر خواهی که یابی روشنایی
چو مست خنب وحدت گشتی ای دلمیندیش آن زمان تا خود کجایی
در افتادی به دریای حقیقتمشو غافل همی زن دست و پایی
وگر نفس و هوا عقلت ربایدتو می‌دان آن نفس از خود برایی
وگر همچون که یوسف خود پسندیکشی در چاه محنت‌ها بلایی
چو ابراهیم بت‌بشکن بیندیشبه هر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۱۹

 

خوشا وقتی که از بستانسرائیبرآید نغمهٔ دستانسرائی
بده ساقی که صوفی را درین راهنباشد بی می صافی صفائی
اگر زر می‌زنی در ملک معنیبه از مستی نیابی کیمیائی
سحاب از بی حیائی بین که هر دمکند با دیدهٔ ما ماجرائی
چه باشد گر ز عشرتگاه سلطانبدرویشی رسد بانگ نوائی
درین آرامگه چندانکه بینمنبینم بیریائی بوریائی
و گر خود نافهٔ مشک تتارستنیابم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۳

 

دلی دارم، چه دل؟ محنت سراییکه در وی خوشدلی را نیست جایی
دل مسکین چرا غمگین نباشد؟که در عالم نیابد دل‌ربایی
تن مهجور چون رنجور نبود؟چه تاب کوه دارد رشته تایی؟
چگونه غرق خونابه نباشم؟که دستم می‌نگیرد آشنایی
بمیرد دل چو دلداری نبیندبکاهد جان چون نبود جان فزایی
بنالم بلبل‌آسا چون نیابمز باغ دلبران بوی وفایی
فتادم باز در وادی خون […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عراقی
 

عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۷

 

سحرگه بر در راحت سراییگذر کردم شنیدم مرحبایی
درون رفتم، ندیمی چند دیدمهمه سر مست عشق دلربایی
همه از بیخودی خوش وقت بودندهمه ز آشفتگی در هوی و هایی
ز رنگ نیستی شان رنگ و بوییز برگ بی‌نوایی‌شان نوایی
ز سدره برتر ایشان را مقامیورای عرش و کرسی متکایی
نشسته بر سر خوان فتوتبهر دو کون در داده صلایی
نظر کردم، […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عراقی
 

عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۹

 

همی گردم به گرد هر سرایینمی‌یابم نشان دوست جایی
وگر یابم دمی بوی وصالشنیابم نیز آن دم را بقایی
وگر یک دم به وصلش خوش برآرمگمارد در نفس بر من بلایی
وگر از عشق جانم بر لب آیدنگوید: چون شد آخر مبتلایی؟
چنان تنگ آمدم از غم که در وینیابی خوشدلی را جایگایی
عجب زین محنت و رنج فراوانکه چون […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عراقی
 

باباطاهر » دوبیتی‌ها » دوبیتی شمارهٔ ۲۶۵

 

سر راهت نشینم تا بیاییدر شادی بروی ما گشایی
شود روزی بروز مو نشینیکه تا وینی چه سخت بیوفائی


متن کامل شعر را ببینید ...

باباطاهر
 

باباطاهر » دوبیتی‌ها » دوبیتی شمارهٔ ۲۶۷

 

ته کت نازنده چشمان سرمه سائیته کت زیبنده بالا دلربایی
ته کت مشکین دو گیسو در قفائیبمو واجی که سرگردان چرائی


متن کامل شعر را ببینید ...

باباطاهر
 

باباطاهر » دوبیتی‌ها » دوبیتی شمارهٔ ۳۵۹

 

ته که خورشید اوج دلرباییچنین بیرحم و سنگین دل چرایی
به اول آنهمه مهر و محبتبه آخر راه و رسم بی وفایی


متن کامل شعر را ببینید ...

باباطاهر
 

باباطاهر » دوبیتی‌ها » دوبیتی شمارهٔ ۳۶۳

 

عزیزون از غم و درد جداییبه چشمونم نمانده روشنایی
گرفتارم بدام غربت و دردنه یار و همدمی نه آشنائیی


متن کامل شعر را ببینید ...

باباطاهر
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » غزل شمارهٔ ۱۱۷

 

الا ای شمع دل را روشناییکه جانم با تو دارد آشنایی
چو دل پیوست با تو گو همی‌باشمیان جان و تن رسم جدایی
گرفتار تو زآن گشتم که روزیبه تو از خویشتن یابم رهایی
دلم در زلف تو بهر رخ تستکه مطلوب است در شب روشنایی
منم درویش همچون تو توانگرکه سلطان می‌کند از تو گدایی
مرا دی نرگس مست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۷۲

 

الا ای شمع دل را روشنایی
که جانم با تو دارد آشنایی
چو دل پیوست با تو گو همی باش
میان جان و تن رسم جدایی
گرفتار تو زآن گشتم که روزی
بتو از خویشتن یابم رهایی
دلم در زلف تو بهر رخ تست
که مطلوبست در شب روشنایی
منم درویش همچون تو توانگر
که سلطان می کند از تو گدایی
مرادی نرگس مست تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

عبید زاکانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۶

 

خم ابروی او در جانفزائیطراز آستین دلربائی
خدا را محض لطفش آفریدهبه نام ایزد زهی لطف خدائی
به غمزه چشم مستش کرده پیدارسوم هستی و سحر آزمائی
ز کوی او غباری کاورد بادکند در چشم جانها توتیائی
عبید ار پادشاهی خواهی آخربرو پیشش گدائی کن گدائی


متن کامل شعر را ببینید ...

عبید زاکانی
 

عبید زاکانی » عشاق‌نامه » بخش ۳ - غزل

 

خم ابروی ا و در جان فزائیطراز آستین دلربائی
خدا از لطف محضش آفریدهبه نام ایزد زهی لطف خدائی
به غمزه چشم مستش کرده پیدارسوم مستی و سحر آزمائی
ز کوی او غباری کاورد بادکند در چشم جانها توتیائی
چو بنماید رخ چون ماه تابانبرو پیشش گدائی کن گدائی


متن کامل شعر را ببینید ...

عبید زاکانی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۹۳۰

 

مرا دل با یکی مانده ست جایی
که ناید روزی از کویش صبایی
همه کس ز آتش بیگانه سوزد
من مسکین به داغ آشنایی
بیا، ای زاغ، کاین آن استخوان است
که بر وی سایه اندازد همایی
مزن طعنه پریشانیم بگذار
که عمرم رفت بر باد هوایی
به جرم عشق کشتن حاجتم نیست
که داند عشق کردن هم سزایی
مه و خورشید گو، بر جای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۴۶

 

نگاه ار میکنی جان میفزائی

تغافل میکنی دل می‌ربائی

قیامت در قیامت می‌نماید

قیامت را بقامت می‌نمائی

مرا صد غصه از دل میگشاید

ز زلفت گره چون میگشائی

غمم ز آینهٔ دل میزداید

ز دل گر کینهٔ من میزدائی

حیاتی بر حیاتم میفزاید

چو در لطف نهانم میفزائی

تنت هر موی دارد مویهٔ فیض

چو حرف عشق جانان می‌سرائی

سر درج حقایق میگشاید

چو در وصف بتان لب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فیض کاشانی
 

فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۵۱

 

بیا بیمار خود را ده شفائی

که جز تو نیست دردم را دوائی

بیا تا جان برافشانم ز شادی

که جان دادن بغم باشد بلائی

نگیرد بر تو کس زیرا که نبود

جنایتهای خوبان را جزائی

مبند ای دل طمع در ماهرویان

که خوبانرا نمی‌باشد وفائی

بود این عاشقیهای مجازی

مرید راه حق را رهنمائی

چو ره را یافتی بگذر از ایشان

زدور اینقوم را میکن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فیض کاشانی
 

اقبال لاهوری » ارمغان حجاز » عطا کن شور رومی ، سوز خسرو

 

عطا کن شور رومی ، سوز خسرو

عطا کن صدق و اخلاص سنائی

چنان با بندگی در ساختم من

نگیرم گر مرا بخشی خدائی


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » ارمغان حجاز » سراپا درد و سوز شنائی

 

سراپا درد و سوز شنائی

وصال او زبان دان جدائی

جمال عشق گیرد از نی او

نصیبی از جلال کبریائی


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » ارمغان حجاز » خودی تا گشت مهجور خدائی

 

خودی تا گشت مهجور خدائی

به فقرموختداب گدائی

ز چشم مست رومی وام کردم

سروری از مقام کبریائی


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » ارمغان حجاز » فتادی از مقام کبریائی

 

فتادی از مقام کبریائی

حضور دون نهادان چهره سائی

تو شاهینی ولیکن خویشتن را

نگیری تا بدام خود نیائی


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » پیام مشرق » ترا ای تازه پرواز آفریدند

 

ترا ای تازه پرواز آفریدند

سراپا لذت بال آزمائی

هوس ما را گران پرواز دارد

تو از ذوق پریدن پر گشائی


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » پیام مشرق » رهی در سینهٔ انجم گشائی

 

رهی در سینهٔ انجم گشائی

ولی از خویشتن ناآشنائی

یکی بر خود گشا چون دانه چشمی

که از زیر زمین نخلی بر آئی


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » پیام مشرق » چسان ای آفتاب آسمان گرد

 

چسان ای آفتاب آسمان گرد

باین دوری به چشم من در آئی

بخاکی واصل و از خاکدان دور

تو ای مژگان گسل آخر کجائی


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

قاآنی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۳

 

تو را رسمست اول دلربایی

نخستین مهر و آخر بی‌ وفایی

در اول می‌نمایی دانهٔ خال

در آخر دام گیسو می گشایی

چو کوته می‌نمودی زلف گفتم

یقین کوته شود شام جدایی

ندانستم کمند طالع من

ز بام وصل یابد نارسایی

برآن بودم که از آهن کنم دل

ندانستم که تو آهن‌ربایی

من آن روز از خرد بیگانه گشتم

که با عشق توکردم آشنایی

نپندارم که باشد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قاآنی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۵۷

 

دلم بگرفت از این زهد ریائی
بیا ای ساقی رندان کجائی
بهه دور چشم مست می فروشان
ندارم میل زهد و پارسائی
خراباتست و ما مست و خرابیم
چنین مخمور آخر تو چرائی
شراب صاف ما دُردی درد است
به ذوقش نوش اگر همدرد مائی
گدای حضرت سلطان ما شو
که یابی پادشاهی زین گدائی
در آئینه جمال خویش بینم
زهی خود بینی و هم خود […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

فایز » دوبیتی‌ها » دوبیتی شمارهٔ ۱۱۱

 

به قامت مظهر سرو رسایی
به طلعت دلفریب و جانفزایی
تو با این قامت و حسن خداداد
هزار افسوس ای مه، بی‌وفایی


متن کامل شعر را ببینید ...

فایز
 

فایز » دوبیتی‌ها » دوبیتی شمارهٔ ۱۱۲

 

نمی‌بینم ز مردم آشنایی
نمی‌آید ز کس بوی وفایی
مده فایز به وصل گلرخان دل
که آخر می‌کشندت از جدایی


متن کامل شعر را ببینید ...

فایز
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۷۹

 

گر امشب هم چو دوش از در درآیی
چو روح الله به لب معجز نمایی
زهی دولت ولی تا بر که گردی
زهی خلوت ولی تا بر چه رایی
چه خوش باشد اگر شادان و خندان
دگر بار از درم ناگه درآیی
رقیبانت اگر مانع نیایند
ز هجرانت مگر یابم رهایی
چو برداری نقاب از رشکِ خورشید
درِ فردوسِ اعلا می‌گشایی
چو بنشینی دمی بر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۸۲

 

مرا ناگاه پیش آمد بلایی
خلافِ عقل نازل شد قضایی
دلم گم شد ندانستم کجا رفت
نشانی میدهد هر کس به جایی
تفحّص کردم از قوم مسافر
مگر گفتم بود مشکل گشایی
یکی میگفت دیدم در ختایش
گرفتارِ کمند دل ربایی
دگر یک گفتم پندارم به کشمیر
چنینی دیده ام قیدِ بلایی
دگر یک گفت من دیدم به رومش
چنین افتاده کار مبتلایی
دگر یک گفت نی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۸۸

 

ندارم در همه شهر آشنایی
که پیغامی برد از من به جایی
غمِ دل با که گویم محرمی کو
که بتوان گفت با او ماجرایی
مرا دیر است تا از ماه رویی
تقاضا میکند در سر هوایی
نیم نومید از این دولت که داند
هنوزم هست در خاطر رجایی
خوشا گر دست دادی پای بوسش
ندانم تا چنین افتد قضایی
سری دارم فدای خاک پایش
چه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

کمال‌الدین اسماعیل » قطعات » شمارهٔ ۳۴۵ - فی مدح ابن بدرالدّین باسمعیل

 

بنامیزد چنان فرّخ لقایی
که گویی سایۀ پرّ همایی
چو بگشایی زبان لبها ببندی
چو در بندگی قبا گیتی گشایی
بشمشیر تو نصرت را تفاخر
ببازار تو معنی را روایی
کمربند دو پیگر بگسلانی
اگر با آسمان زور آزمایی
یکایک برکنی دندان پروین
اگر دندان کین بر چرخ سایی
جهانگیری اگر دعوی کنی تو
زبان خنجرت بدهد گوایی
چنان بر زرفشانی چیره دستی
که گر با دشمنان کوشش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال‌الدین اسماعیل