گنجور

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۴۷

 

دل عاشق چرا شیدا نباشد
به عشق اندر جهان رسوا نباشد
نگویی تا به کی، ای شوخ دلبر
ترا پروای حال ما نباشد
به بستان لطافت سرو باشد
ولی چون قد او رعنا نباشد
کدامین دیده در وی نیست حیران؟
مگر چشمی که او بینا نباشد
نه دل باشد که غافل باشد از یار
نه سر باشد که پر سودا نباشد
به نوعی دل ز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۴۸۷

 

چو رویِ یارِ من زیبا نباشد
قمر در خانۀ جوزا نباشد
چه می گویم که تابِ ماهِ رویش
فروغِ مهرِ گردون را نباشد
چو خدّش لالۀ حمرا نروید
چو خطّش عنبرِ سارا نباشد
نباشد چون لبش لعلِ بدخشان
چو دندانش دُرِ دریا نباشد
سیه چشمانِ فردوسِ برین را
به خلوت خانۀ او جا نباشد
اگر او نگذرد بر طرفِ بازار
میانِ شهریان غوغا نباشد
نباشد عیب اگر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری