گنجور

اقبال لاهوری » ارمغان حجاز » نگاهم زآنچه بینم بی نیاز است

 

نگاهم زآنچه بینم بی نیاز است

دل از سوز درونم در گداز است

من و این عصر بی اخلاص و بی سوز

بگو با من که آخر این چه راز است؟


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۲۴۹

 

مرا از چشم تو نازی نیاز است
به نازی کش مرا چندین چه نازاست
دلم بنواز یعنی سوز و بگداز
که دل مسکین غمت مسکین نواز است
رخت دارند و خط بیچارگان دوست
که این بیچاره سوز آن چاره ساز است
مده گو لب چو زلف آمد به دستم
که گر روزش نبوسم شب دراز است
لبش نرم گدازد از دم من
که آه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی