گنجور

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۵۵

 

ز جور لشکر خرداد و مردادتواند داد ما را هیچ‌کس داد؟
محال است این طمع هیهات هیهاتکس دیدی که دادش داد خرداد
ز بهر آنکه تا در دامت آردچو مرغان مر تو را خرداد خور داد
کرا خورداد گیتی مرد بایدشازان آید پس خرداد مرداد
همی خواهی که جاویدان بمانیدر این پرباد خانهٔ سست بنیاد
تو تا این بادپیمائی شب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۱۵۱

 

اگر عالم سراسر ظلم گیردنیابد هیچ مظلوم از فلک داد
همه ظلم از نجوم و از فلک دانکه لعنت بر نجوم و بر فلک باد


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳

 

کی از تو جان غمگینی شود شاد؟کی آخر از فراموشی کنی یاد؟
نپندارم که هجرانت گذاردکه از وصل تو دلتنگی شود شاد
چنین دانم که حسنت کم نگردداگر کمتر کند ناز تو بیداد
ز وصل خود بده کام دل منکه از بیداد هجر آمد به فریاد
بیخشای از کرم بر خاکساریکه در روی تو عمرش رفت بر باد
نظر کن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عراقی
 

باباطاهر » دوبیتی‌ها » دوبیتی شمارهٔ ۲۳

 

زدست دیده و دل هر دو فریادکه هر چه دیده بیند دل کند یاد
بسازم خنجری نیشش ز فولادزنم بر دیده تا دل گردد آزاد


متن کامل شعر را ببینید ...

باباطاهر
 

باباطاهر » دوبیتی‌ها » دوبیتی شمارهٔ ۲۴

 

گیج و ویجم که کافر گیج میرادچنان گیجم که کافر هم موی ناد
بر این آئین که مو را جان و دل دادشمع و پروانه را پرویج میداد


متن کامل شعر را ببینید ...

باباطاهر
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۶

 

زکوی دوست بادی بر من افتاد
چه بادست این که رحمتها بروباد
بمن آورد از آن دلبر پیامی
چنان شیرین که شوری در من افتاد
بدو گفتم اگر آنجا روی باز
دل غمگین ما را شادکن شاد
بگویش بی تو او را نیم جانیست
وگر در دست بودی می فرستاد
دل چون مومش از مهرت جدا نیست
چو نقش از خاتم و جوهر ز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » گزیدهٔ غزل ۱۸۵

 

تغافل کردنت بی‌فتنه‌ای نیستفریب صید باشد خواب صیاد
مرا گرد سران چشم بیماربه گردان لیک قربان کن نه آزاد
چو یاد عاشقان در دل غم آردنمی‌دارم روا کز من کنی یاد
چو ذوق عشق‌بازی می‌شناسممن از تو جور خواهم دیگران داد
دلا وقت جفا فریاد کم کنکه هنگام وفا خوش نیست فریاد
مکن خسرو حدیث عشق شیریناگر با خود نداری […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۳۱

 

ندانم تا ترا در دل چه افتاد؟
که دادی صحبت دیرینه از یاد
بمردم، ای ز رویت چشم بد دور
کجا این دیده بر روی تو افتاد؟
تغافل کردنت بی فتنه ای نیست
فریب صید باشد خواب صیاد
مرا گرد سر آن چشم بیمار
بگردان، لیک قربان کن، نه آزاد
چو یاد عاشقان در دل غم آرد
نمی دارم روا کز من کنی یاد
چو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۳۰

 

کجا بودی، بگو، ای سرو آزاد؟
که رویت دیدم و اقبال رو داد
به هر جانب همی رفتم ز مستی
که ناگه چشم مستت بر من افتاد
لبت همشیره شد با جان شیرین
بدانگونه که عشق و فتنه همزاد
مگردان روی، گر چه من خرابم
که بوده ست این خرابه وقتی آباد
بگردان روی از من، گر توانی
که من پا بستم و تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

اقبال لاهوری » ارمغان حجاز » خدایا وقتن درویش خوش باد

 

خدایا وقتن درویش خوش باد

که دلها از دمش چون غنچه بگشاد

به طفل مکتب ما این دعا گفت

پی نانی به بند کس میفتاد


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

فایز » دوبیتی‌ها » دوبیتی شمارهٔ ۳۴

 

بیا تا برگ گل نارفته بر باد
گلی چینیم و بنشینیم دلشاد
بت فایز مکن تاخیر چندان
که تعجیل است عمر آدمیزاد


متن کامل شعر را ببینید ...

فایز
 

فایز » دوبیتی‌ها » دوبیتی شمارهٔ ۳۵

 

ز آب و آتش و از خاک و از باد
خدا رخسار خوبان را صفا داد
چو چشم ما نظر بگشاد، فایز
غضو ابصارکم را کرد ارشاد


متن کامل شعر را ببینید ...

فایز
 

فایز » دوبیتی‌ها » دوبیتی شمارهٔ ۳۹

 

ز من گشتی جدا ای سرو آزاد
نبودم یک زمانی بی تو دلشاد
چه کردم ای مه فایز که هرگز
نه یادم کردی و نه رفتی از یاد


متن کامل شعر را ببینید ...

فایز
 

فایز » دوبیتی‌ها » دوبیتی شمارهٔ ۴۱

 

شب آمد تا شب وصلم دهد یاد
دهد خاک وجودم جمله بر باد
یقین می‌سوخت فایز ز آتش دل
نمی‌کردش گر آب دیده امداد


متن کامل شعر را ببینید ...

فایز
 

فایز » دوبیتی‌ها » دوبیتی شمارهٔ ۴۳

 

به دل گفتم مکن اینقدر فریاد
که اندر خرمن صبر آتش افتاد
بسوزد هستی فایز، سراپا
گهی کان چشم شهلا آیدم یاد


متن کامل شعر را ببینید ...

فایز
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۳۹۴

 

کجا رفتی بیا ای سرو آزاد
که رحمت بر چنان بالا و بر باد
به طلعت از تو غیرت برده خورشید
به قامت از تو حسرت خورده شمشاد
نه آزر چون رخت نقشی دگر کرد
نه مادر چون تو فرزندی دگر زاد
شبی بر ناله ی زارم ببخشای
به فریادم رس آخر چند فریاد
اگر چشمت سر ابرو ترش کرد
ز جان شیرین تری […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

قدسی مشهدی » غزلیات » شمارهٔ ۲۰۸

 

عجب قیدی‌ست عشق سخت بنیاد
مبادا گردنی زین قید، آزاد
همین دانم که کارم رفته از دست
نمی‌دانم که کارم با که افتاد
ز غم مردم، که چون من کشته گردم
که خواهد خواست عذر تیغ جلاد؟
ز بس ویرانه‌جویی، بعد مردن
ز خاکم خانه نتوان کرد بنیاد
نهد در سینه، دل بر پای غم، رو
شناسد صید آنجا قدر صیاد
مرا گر خانه ویران […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قدسی مشهدی