گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۲۸۸

 

که برگذشت که بوی عبیر می‌آیدکه می‌رود که چنین دلپذیر می‌آید
نشان یوسف گم کرده می‌دهد یعقوبمگر ز مصر به کنعان بشیر می‌آید
ز دست رفتم و بی دیدگان نمی‌دانندکه زخم‌های نظر بر بصیر می‌آید
همی‌خرامد و عقلم به طبع می‌گویدنظر بدوز که آن بی‌نظیر می‌آید
جمال کعبه چنان می‌دواندم به نشاطکه خارهای مغیلان حریر می‌آید
نه آن چنان به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۴۳۵

 

از برگ گل که نسیم عبیر می آید
نسیم اوست از آن دلپذیر می آید
حدیث کوثرم از یاد می رود به بهشت
چو نقش روی و لبش در ضمیر می آید
برپخت خون عزیزان عجبتر آنکه هنوز
از خردی از دهنش بوی شیر می آید
ندیدم آن رخ و از غم شدم بر آن در پیر
جوان همی رود آنجا و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی