گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۳۲

 

معلمت همه شوخی و دلبری آموختجفا و ناز و عتاب و ستمگری آموخت
غلام آن لب ضحاک و چشم فتانمکه کید سحر به ضحاک و سامری آموخت
تو بت چرا به معلم روی که بتگر چینبه چین زلف تو آید به بتگری آموخت
هزار بلبل دستان سرای عاشق رابباید از تو سخن گفتن دری آموخت
برفت رونق بازار آفتاب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۸

 

ترا دو رخ به دو خط فن دلبری آموخت
تو از دو چشم و دو چشم از تو ساحری آموخت
تو طفل مکتب حسنی معلم تو دو چشم
معلمت همه شوخی و دلبری آموخت
فریب و مکر به غمزه چه میدهی تعلیم
وشه گیر چه حاجت مزوری آموخت
کجا درست کنند اهل زهد تخته عشق
که مشکل است به میمون دروگری آموخت
به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی