گنجور

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۸

 

شنیده‌ام سخنی خوش که پیر کنعان گفتفراق یار نه آن می‌کند که بتوان گفت
حدیث هول قیامت که گفت واعظ شهرکنایتیست که از روزگار هجران گفت
نشان یار سفرکرده از که پرسم بازکه هر چه گفت برید صبا پریشان گفت
فغان که آن مه نامهربان مهرگسلبه ترک صحبت یاران خود چه آسان گفت
من و مقام رضا بعد از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۶

 

رسید قاصد و پیغام وصل جانان گفتنوید رجعت جان را به جسم بی جان گفت
چرا به سر ننهد هدهد صبا افسرکه وصف شهر سبا را بر سلیمان گفت
ز عنبرین دم باد سحر توان دانستکه داستانی از آن زلف عنبرافشان گفت
حکایت غم او من نگفته‌ام تنهاکه این مقدمه هم گبر و هم مسلمان گفت
فغان که کام […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

اقبال لاهوری » زبور عجم » دگر ز ساده دلیهای یار نتوان گفت

 

دگر ز ساده دلیهای یار نتوان گفت

نشسته بر سر بالین من ز درمان گفت

زبان اگرچه دلیر است و مدعا شیرین

سخن ز عشق چه گویم جز اینکه نتوان گفت

خوشا کسی که فرو رفت در ضمیر وجود

سخن مثال گهر بر کشید و آسان گفت

خراب لذت آنم که چون شناخت مرا

عتاب زیر لبی کرد و خانه ویران گفت

غمین […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

ابن حسام خوسفی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸

 

صبا حکایت زلف مرا پریشان گفت
سیاهکاری شوریده باز نتوان گفت
خط غبار که تعلیق ثلث عارض تست
محققش بتوان نسخ خط ریحان گفت
نسیم طرهّ سنبل به هم برآمده یافت
مگر حکایت آن زلف عنبر افشان گفت
به سرمه خاک درت جوهری برابر کرد
کجاست اهل بصارت که نیک ارزان گفت
برآن سرم که گر از دل به جان رسد کارم
دل رمیده […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ابن حسام خوسفی