گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۷۲

 

جفای تلخ تو گوهر کند مرا ای جانکه بحر تلخ بود جای گوهر و مرجان
وفای توست یکی بحر دیگر خوش خوارکه چارجوی بهشت است از تکش جوشان
منم سکندر این دم به مجمع البحرینکه تا رهانم جان را ز علت و بحران
که تا ببندم سدی عظیم بر یأجوجکه تا رهند خلایق ز حمله ایشان
از آنک ایشان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۷۸

 

چهار روز ببودم به پیش تو مهمانسه روز دیگر خواهم بدن یقین می‌دان
به حق این سه و آن چار رو ترش نکنیکه تا نیفتد این دل به صد هزار گمان
به هر طعام خوشم من جز این یکی ترشیکه سخت این ترشی کند می‌کند دندان
که جمله ترشی‌ها بدان گوار شودکه تو ترش نکنی روی ای گل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۸۱

 

نعیم تو نه از آن است که سیر گردد جانمرا به خوان تو باید هزار حلق و دهان
بیا که آب حیاتی و بنده مستسقینه بنده راست ملالت نه لطف راست کران
بیا که بحر معلق تویی و من ماهیمیان بحرم و این بحر را کی دید میان
ز بحر توست یکی قطره آب خاک آلودکه جان شده‌ست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

سعدی » مواعظ » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۴۴ - در مدح شمس‌الدین حسین علکانی

 

تمام گشت و مزین شد این خجسته مکانبه فضل و منت پروردگار عالمیان
همیشه صاحب این منزل مبارک راتن درست و دل شاد باد و بخت جوان
دو چیز حاصل عمرست نام نیک و ثوابوزین دو درگذری کل من علیها فان
ز خسروان مقدم چنین که می‌شنوموفای عهد نکردست با کس این دوران
سرای آخرت آباد کن به حسن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » مواعظ » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۴۵ - در ستایش علاء الدین عطاملک جوینی صاحب دیوان

 

شکر به شکر نهم در دهان مژده دهاناگر تو باز برآری حدیث من به دهان
بعید نیست که گر تو به عهد بازآییبه عید وصل تو من خویشتن کنم قربان
تو آن نه‌ای که چو غایب شوی ز دل برویتفاوتی نکند قرب دل به بعد مکان
قرار یک نفسم بی‌تو دست می‌ندهدهم احتمال جفا به که صبر بر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » مواعظ » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۴۶ - مطلع دوم

 

تو را که گفت که برقع برافکن ای فتانکه ماه روی تو ما را بسوخت چون کتان
پری که در همه عالم به حسن موصوفستز شرم چون تو پریزاده می‌رود پنهان
به دستهای نگارین چو در حدیث آبیهزار دل ببری زینهار ازین دستان
دل از جفای تو گفتم به دیگری بدهمکسم به حسن تو ای دلستان نداد نشان
لبان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

پروین اعتصامی » دیوان اشعار » مثنویات، تمثیلات و مقطعات » سرنوشت

 

به جغذ گفت شبانگاه طوطی از سر خشمکه چند بایدت اینگونه زیست سرگردان
چرا ز گوشهٔ عزلت، برون نمیئیچه اوفتاده که از خلق میشوی پنهان
کسی به جز تو، نبستست چشم روشن بینکسی به جز تو، نکردست در خرابه مکان
اگر بجانب شهرت گذر فتد، بینیبسی بلند بنا قصر و زرنگار ایوان
چرا ز فکرت باطل، نژند داری دلچرا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

پروین اعتصامی
 

پروین اعتصامی » دیوان اشعار » مثنویات، تمثیلات و مقطعات » فرشتهٔ انس

 

در آن سرای که زن نیست، انس و شفقت نیستدر آن وجود که دل مرده، مرده است روان
بهیچ مبحث و دیباچه‌ای، قضا ننوشتبرای مرد کمال و برای زن نقصان
زن از نخست بود رکن خانهٔ هستیکه ساخت خانهٔ بی پای بست و بی بنیان
زن ار براه متاعت نمیگداخت چو شمعنمیشناخت کس این راه تیره را پایان
چو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

پروین اعتصامی
 

پروین اعتصامی » دیوان اشعار » مثنویات، تمثیلات و مقطعات » گفتار و کردار

 

به گربه گفت ز راه عتاب، شیر ژیانندیده‌ام چو تو هیچ آفریده، سرگردان
خیال پستی و دزدی، تو را برد همه روزبسوی مطبخ شه، یا به کلبهٔ دهقان
گهی ز کاسهٔ بیچارگان، بری گیپاگهی ز سفرهٔ درماندگان، ربائی نان
ز ترکتازی تو، مانده بیوه‌زن ناهارز حیله‌سازی تو، گشته مطبخی نالان
چرا زنی ره خلق، ای سیه دل، از پی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

پروین اعتصامی
 

عطار » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۴

 

اگر به مدت جاوید ذره‌های جهانسخن‌سرای شوندی به صدر هزار زبان
صفات ذات جهان‌آفرین دهندی شرحز صد هزار یکی در نیایدی به بیان
سخن عرض بود اندر عرض کجا گنجدمنزهی که برون است از زمان و مکان
خدای پاک قدیم ازل که در ره اوبه چشم عقل کم از ذره است هر دو جهان
اگر بود دو جهان و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۴۱ - در مدح سرهنگ محمدبن فرج نو آبادی

 

خجسته باد بهاری بهار ارسنجانبر آن ظریف سخی و جواد و راد و جوان
سپهر قدری کز بخت و دولت فلکیمسخر وی گشتند جمله سرهنگان
یگانه‌ای که به پیش خدایگان زمیننمود مردمی اندر دیار هندستان
به شخص گردان داد او سباع را دعوتبه جان اعداء کرد او حسام را مهمان
ز بخت شه نه بست این گشادن قنوجبدین شجاعت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

وحشی » گزیده اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۳۵ - قصیده

 

جهان چرا نبود در پناه امن و امانکه هست مایهٔ امن و امان پناه جهان
معز دین و دول خسرو ستاره محلمعین ملک و ملل پادشاه شاه نشان
سپهر عز و علا فتنه بند قلعه گشاجهان جود و سخا تاج بخش تاج ستان
شعاع نیر فتح از لوای او لامعفروغ اختر بخت از جبین او تابان
پی محافظت بره […]


متن کامل شعر را ببینید ...

وحشی
 

فرخی سیستانی » دیوان اشعار » قصاید (گزیدهٔ ناقص) » قصیدهٔ شمارهٔ ۴۵ - در مدح یمین الدوله ابوالقاسم محمود بن ناصرالدین

 

بنفشه زلف من آن آفتاب ترکستانهمی بنفشه پدید آرد از دو لاله‌ستان
مرا بنفشه و لاله به کار نیست که اوبنفشه دارد و زیر بنفشه لاله نهان
ز رنگ لالهٔ او وز دم بنفشهٔ اوجهان نگارنمایست و باد مشک افشان
همی‌ندانم کاین را که رنگ داد چنینهمی‌ندانم کان را که بوی داد چنان
مرا روا بود ار سربسر بنفشه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فرخی سیستانی
 

فرخی سیستانی » دیوان اشعار » قصاید (گزیدهٔ ناقص) » قصیدهٔ شمارهٔ ۴۸ - در مدح محمد بن محمود بن ناصرالدین

 

هم از سعادت و اقبال بود و بخت جوانکه دل نبستم بر گلستان و لاله‌ستان
کسی که لاله پرستد به روزگار بهارز شغل خویش بماند به روزگار خزان
گلی که باد بر او برجهد فرو ریزدچرا دهم دل نیکو پسند خویش بر آن
مرا دلیست من آن دل بدان دهم که مراعزیزتر بود از دل هزار بار و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فرخی سیستانی
 

انوری » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۴۴ - در مدح امیر عادل ضیاء الدین مودود احمد عصمی

 

نماز شام چو خورشید گنبد گردانبه کوه رفت فرود و ز چشم گشت نهان
به فال نیک برون آمدیم و رای صواببه عزم خدمت درگاه پیشوای جهان
به طالعی که ببسته است ز ابتدای وجودبه پیش طالع عالیش بر سپهر میان
تکاورانی در زیر زین به دولت اوچو ابر گاه مسیر و چو پیل گاه توان
ز نعلهاشان سطح […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

عراقی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۸ - ایضاله

 

هنوز باغ جهان را نبود نام و نشانکه مست بودم از آن می که جام اوست جهان
به کام دوست می مهر دوست می‌خوردمدر آن نفس که ز جان جهان نبود نشان
به چشم یار رخ خوب یار می‌دیدمدر آن مقام که می‌زیستم به جان کسان
تبسم لب ساقی مرا شرابی دادز باده‌ای که شد از لطف او […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عراقی
 

ملک‌الشعرای بهار » قصاید » شمارهٔ ۱۹۰ - تغزل

 

گه فریضهٔ شام آن چراغ ترکستان
کنار من ز رخ خویش کرد لالستان
پی شکار دل و جان به غمزه و ابرو
کهی گشاده کمین وگهی گشوده کمان
به چرخ‌، برجیس از ماه روی او خیره
به‌باغ‌، نرگس در چشم‌مست اوحیران
به‌زیر لعل لب اندر دو رشته دندانش
چنان دورشتهٔ لولو به حقه مرجان
به زلف خم شده‌، دامی ولیک دام بلا
به‌ قد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ملک‌الشعرای بهار
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۶۱ - ایضا من بدایع افکاره فی مدح اعتمادالدوله میرزا لطف الله

 

دمید صبحی و از پرتو دمیدن آنبه ذره‌ای نظر افکند آفتاب جهان
چه صبح چهره نمایندهٔ هزار امیدکه مشکل است بیانش به صدهزار زبان
چه آفتاب بلند اختر سپهر جلالکه برد طلعت او ظلمت از زمین و زمان
مدار اهل زمین اعتماد دولت و دینحفیظ ملک و ملل پاسبان کون و مکان
گزیده نسخهٔ لطف‌اله لطف اللهکه هست آینهٔ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۶۴ - فی مدح ولده ولیجان سلطان ترکمان گفته

 

چو دی نسیم سحر خورد بر مشام جهانصبا رسید و رسانید بوی روضهٔ جان
فتاد زمزمه ذوقناک در افواهکه یافت لذت از آن صدهزار کام و زبان
ز دشت خاست غباری که فیض نور از ویزیاده از دگران یافت دیدهٔ نگران
صدای نوبت دولت بلند گشت و دریدفلک ز صولت آن پرده‌های گوش کران
منادی طرب آهنگ بانگ زد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۶۶ - فی مدح سلطان محمد صفوی

 

رسید باز به گوش زمان نوید امانز استقامت شاهنشه زمین و زمان
جمیلهٔ شاهد امینت آمد از در صبحبهم نشینی دارای پادشاه نشان
نگشت کشتی دریای کین سبک حرکتکه بود لنگرش از کوه حلم شاه گران
لب نشاط شه از انبساط خندان گشتچو کند مدعی از مدعای خود دندان
برآمد از دو طرف بانگ طبل آسایشز جنبش لب بخشایش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

شیخ بهایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱

 

شبی ز تیرگی دل سیاه گشت چنانکه صبح وصل نماید در آن، شب هجران
شبی، چنانکه اگر سر بر آورد خورشیدسیاه روی نماید چو خال ماهرخان
ز آه تیره‌دلان، آنچنان شده تاریککه خواب هم نبرد ره به چشم چار ارکان
زمانه همچو دل من، سیاه روز شدهگهی که سر کنم از غم، حکایت دوران
ز جوریار اگر شکوه سرکنم، […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شیخ بهایی
 

عبید زاکانی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۳۳ - در وصف خطهٔ کرمان و مدح شاه شجاع گوید

 

سپیده‌دم که شهنشاه گنبد گردانکشید تیغ و بر اطراف شرق گشت روان
سپهر غالیه سا و صبا عبیر آمیزشمال مجمره گردان نسیم مژده رسان
ز بهر مقدم سلطان چرخ پرتو صبحبه سوی عرصهٔ خاور کشید شاد روان
طلوع کرده ز مشرق طلایهٔ خورشیدچو از بلاد حبش پادشاه ترکستان
بیمن دولت و اقبال شاه بنده نوازمرا به جانب کرمان کشید […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عبید زاکانی
 

عبید زاکانی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۳۴ - در مدح شاه شیخ ابواسحق

 

به فر معدلت خسرو زمین و زمانبسیط خاک چو خلد برین شد آبادان
سپهر بخشش دریا عطای کوه وقارقضا شکوه قدر قدرت زمانه توان
جهانگشای جوانبخت شیخ ابواسحقکه آفتاب توانست و مشتری احسان
حرام گشت بر ابنای دهر فتنه و ظلمپناه یافت جهان در حریم امن و امان
همای چترش تا سایه بر جهان انداختخلاص یافت خلایق ز حادثات […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عبید زاکانی
 

سلمان ساوجی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۷۱ - در مدح دلشاد خاتون

 

زهی نهال قدرت سرو جویبار روان
طراوت گل رویت بهار عالم جان
رخت ز نسخه باغ ارم نمود مثال
دهانت از لب آب حیات داده نشان
ببوی سنبل زلفت دل نسیم سبک
زرشک سبزه خطت سر بنفشه گران
ترابه گرد نمک تا پدید شد سبزی
به سبزه و نمکت شد هزار جان مهمان
گه حدیث دهانت به نطق […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی
 

قاآنی » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۶۵ - در مدح شاهزادهٔ گردون و ساده فریدون میرزا فرمانفرمای فارس می‌فرماید

 

به عزم پارس دل پارسایم از کرمان

سفر گزید که حب‌الوطن من‌الایمان

مرا عقیده‌ که روزی دوبار در شیراز

به دوستان‌کهن بهینه نوینم پیمان

گمانم آنکه چو در چشمشان شوم نزدیک

چه‌نور چشم دهندم به‌چشم خویش مکان

ولیک غافل ازین ماجرا که مردم چشم

ز چشم مردم هست ازکمال قرب نهان

به صدهزار سکندر که ره‌نوردم خورد

رهی سپردم چون عُمر خضر بی‌پایان

رهی ز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قاآنی
 

قاآنی » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۶۶ - د‌ر ستایش شاه مبرور محمدشاه غازی طاب‌الله ثراه‌ گوید

 

به عید قربان قربان‌کنند خلق جهان

بتا تو عید منی من ترا شوم قربان

فدایی توام آخر جدایی تو ز چیست

دمی بیا بنشین آتش مرا بنشان

بهار چهر منا خیز تا به خانه رویم

مگر به آب رزان بشکنیم ناب خزان

ز سرخ‌باده چنان آتشی برافروزیم

که خانه رشک برد بر هوای تابستان

به من درآمیزی تو همچو روح با پیکر

به تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قاآنی
 

قاآنی » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۶۹ - در مدح جناب حاجی و شاهنشاه مبرور محمد شاه غازی

 

چو رای خواجه اگر پیر‌ گشته است جهان

غمین مباش که‌گردد به بخت شاه جوان

جهان جود محمد شه آسمان هنر

که آفتاب ملوکست و سایهٔ یزدان

همیشه شاد بود شاه خاصه عید غدیر

که کردگار قدیرش به جان دهد فرمان

که ‌ای محمد ترک ای خدیو ملک عجم

محمد عربی را به خویش‌ کن مهمان

بساز جشنی کامروز شیر بیشهٔ ما

به صید […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قاآنی
 

عنصری » قصاید » شمارهٔ ۵۲ - در مدح سلطان محمود

 

توانگری و بزرگی و کام دل بجهان
نکرد حاصل کس جز بخدمت سلطان
یمین دولت کایام ازو شود میمون
امین ملت کایمان ازو شود تابان
همه عنایت یزدان بجمله بهرۀ اوست
چه بهره باشد بیش از عنایت یزدان
اگر بقول فقیهان و اهل علم روی
گزیدش ایزد و با او بفضل کرد احسان
بخواست ایزد کو خسرو جهان باشد
از آنچه ایزد خواهد گریختن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عنصری
 

عنصری » قصاید » شمارهٔ ۵۳ - در مدح سلطان محمود فرماید

 

چون تن بجان و بدانش دل و بعقل روان
فروخته است زمانه بدولت سلطان
یمین دولت و مر ملک را دلیل بیمن
امین ملت و مر خلق را ز رنج امان
ز جان بفکرت محکم برون کنند ثناش
ز کوه زر بآهن برون کند کهکان
لقاش جانی کاندر خیال او خردست
سخاش ابری کاندر سرشگ او طوفان
سپهر گفت ز من کوشش و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عنصری
 

عنصری » قصاید » شمارهٔ ۵۷ - در مدح امیر نصر بن ناصرالدین سبکتیگن

 

همیروم بمراد و همی زیم به امان
بجاه و دولت و نام خدایگان جهان
سر ملوک جهان میر نصر ناصر دین
سپاهدار خراسان برادر سلطان
کهینه عرصه ای از جاه او فزون ز فلک
کمینه جزوی از قدر او مه از کیوان
کسی که جز بتواضع بدو نگاه کند
برآید از لب چشمش بجای مژه سنان
چو دید دشمن کو تیر در کمان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عنصری
 

عنصری » قصاید » شمارهٔ ۶۰ - در مدح سلطان محمود غزنوی

 

قویست دین محمد بآیت فرقان
چنانکه حجت سلطان به رایت سلطان
یمین دولت و پیراسته بتیغش ملک
امین ملت و آراسته بدو ایمان
ز خیر هرچه رسول خدای را خبرست
همی نماید از سایۀ خدای عیان
رسول گفت که بیغوله های روی زمین
مرا همه بنمودند از کران بکران
وزین سپس برسد دست و تیغ محمودی
بهر کجا بنمودند ازو مرا یکسان
همی درست شود […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عنصری
 

عنصری » قصاید » شمارهٔ ۶۲ - در مدح سلطان محمود غزنوی گوید

 

بفال نیک و بفرخنده روزگار ، جهان
بسان دولت شاه جهان شدست جوان
اگر ز گوهر ناسفته ابر شد چو صدف
چرا شد از گل ناکشته دشت چون بستان
فکند شادروانی بدشت باد صبا
که تار و پودش هست از زبر جد و مرجان
چو مجلس ملک الشرق از نثار ملوک
بجعفری و بعدلی نهفته شادروان
کنار پر گل از آن کرد گل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عنصری
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۳۳۱

 

جهان به کام تو باد ای خدایگان جهان
خدای یار تو باد اندر آشکار و نهان
که چون تو شاه نبودست و هم نخواهد بود
ز ابتدای جهان تا به انتهای جهان
جلال دولتی و تاج ملت تازی
معزّ دین رسولی و سایهٔ یزدان
همی درود فرستد تورا ز هشت‌بهشت
روان شاه ملک شاه و ارسلان سلطان
به عدل تو همه خلق زمانه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۳۳۶

 

دو گوهرند سزاوار مجلس و میدان
که فخر مجلس و میدان بود به این و به ان
یکی به آب لطیف آمده پدید از خاک
یکی به آتش تیز آمده برون از کان
یکی رسیده به‌ شربت ز زخم و ز چرخشت
یکی رسیده به ضربت ز سنگ و زسوهان
یکی نه عقل و همه میل او بود سوی عقل
یکی نه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۳۳۸

 

مرا درست شد از آفریدگار جهان
که از جمال و کمال آفرید ترکستان
همه جمال ز تُرکان همی دهند خبر
همه‌ کمال ز تُرکان همی دهند نشان
جمال جمله پدید آمد ازکلاه وکمر
کمال جمله پدید آمد از کمند و کمان
بدو رخ سمنی دلگشای در مجلس
به ناچخ سه‌منی جان ربایْ در میدان
یکی به غمزهٔ جادو همی رباید دل
یکی به خنجر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۳۳۹

 

خدایگان جهان شاکر از خدای جهان
همی نشاط سپاهان کند زخوزستان
فلک مساعد و گیتی به‌ کام و ایزد یار
قضا موافق و دولت بلند و بخت جوان
اگر مراد دل خویش بود زامدنش
زبازگشتن او خلق راست شادی جان
چرا خورند غم آنکه راه دشوارست
که بخت او همه دشوارها کند آسان
چرا زلشکر سرمای دی همی ترسند
که فرّ دولت او دی‌ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۳۴۷

 

جهان پیر دیگرباره تازه گشت و جوان
به تازگی و جوانی چو بخت شاه جهان
چه باک از آن‌که جهان‌گه جوان وگه پیرست
همیشه شاه جوان است و بخت شاه جوان
سر ملوک، ملک شاه دادگر ملکی
که شهریار زمین است و پادشاه زمان
زکین او به دل اندر فسرده گردد خون
ز مهر او به تن اندر شکفته‌ گردد جان
نثار خدمت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۳۵۹

 

جهان و هرچه در اوست آشکار و نهان
مسلم است به عدل وزیر شاه جهان
جوان و پیر همی مدح و شکر او گویند
که هست همت او کارساز پیر و جوان
میان او کمری دارد از سعادت و فخر
بدین سبب همه ‌کس پیش اوست بسته میان
دهان دهر دهد بوسه بر بنان و کَفَش
کجا شود قلم اندر کفش گشاده‌زبان
کمانگر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۳۶۰

 

مریز خون من ای بت به روزگار خزان
مساعدت کن و با من بریز خون‌رزان
چو هست خون ‌رزان قصد خون من چه ‌کنی
که غم فزاید از این و طرب فزاید از آن
مباش فصل خزان بی‌طرب که چهرهٔ توست
بهار مجلس آزادگان به وقت خزان
فحاش‌ لله اگر چون خط و رخت داند
کسی بنفشهٔ سیراب و لالهٔ نعمان
سمن‌ که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۳۶۲

 

همان بِه است که امروز خوش خوریم جهان
که دی‌ گذشت و ز فردا پدید نیست نشان
از این سه روز که ‌گفتم میانه امروزست
مکن توقف و پیش میانه بند میان
در انتظار بهار و خزان مباش که هست
خزان عدوی بهار و بهار خصم خزان
ببین که هر چه بهار شکفته پیدا کرد
خزان ستیزهٔ او را چگونه کرد نهان
مگر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۳۶۴

 

بت من است نگاری‌ که قامت و دل آن
ز راستی و ز ناراستی است تیر و کمان
اگر میان‌ کمان آشکاره باشد تیر
نهاده است کمان در میان تیر نهان
اگر نه چشم من و چشم یار کردستند
ز بهر دوستی و مهر بیعت و پیمان
چرا فرستد آن آب خویشتن سوی این
چرا فرستد این خواب خویشتن سوی آن
اگر نه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۳۶۶

 

سمن‌ْبری که دلم تنگ ‌کرد هم‌چو دهان
صنوبری که تنم موی کرد همچو میان
زلاغری و ز تنگی همی نداند باز
تن مرا ز میان و دل مرا زدهان
بت من است نگاری که قامت و دل اوست
ز راستی و ز ناراستی چو تیر وکمان
اگر میان کمان آشکار باشد تیر
ز نادر است کمان در میان تیر نهان
از آنکه هست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

کمال‌الدین اسماعیل » قصاید » شمارهٔ ۱۴۸ - وقال ایضا یمدح السلطان جلال الدنیاوالدین منکرنی بن محمدبن خوارزمشاه

 

بسیط روی زمین بازگشت آبادان
بیمن سایۀ چترخدایگان جهان
کنندتهنیت یکدگر همی بحیات
بقیّتی که ز انسان بماند و اَز حیوان
پدیدمی شودآثار نسل وحَرث وجود
ازآن سپس که برو زد صواعق بطلان
زباغ سلطنت این یک نهال سربکشید
که برگ او همه عدلست وبار او احسان
جهانیان همه درسایه اش گریخته اند
چنانکه مرغ خزد در پناه سروبنان
برای بندگی درگهش دگرباره
زسرگرفت طبیعت توالد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال‌الدین اسماعیل
 

کمال‌الدین اسماعیل » قصاید » شمارهٔ ۱۴۹ - ایضاً له یمدح الصّاحب تاج الدّین شرف الملک علی بن کریم الشرق

 

جهان شداز نفحات نسیم،مشک افشان
چنانکه ازدم مجمرغلالۀ جانان
گشاد ماشطۀ صنع روی بند عدم
بدست لطف زرخسارخیّرات حسان
سر از دریچۀ هستی همی کند بیرون
هرآن لطیفه که بد در مشیمۀ امکان
چولاله خیمه بصحرا زن ار دلی داری
که دل همی بگشایدهوای لاله ستان
بصحن باغ بجز زی رسروبن منشین
بنزد خویش بجز یار سرو قدمنشان
ز روزگارکناری اگرهمی طلبی
که رسته باشی ازموج […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال‌الدین اسماعیل