گنجور

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۱

 

چو دست بر سر زلفش زنم به تاب رودور آشتی طلبم با سر عتاب رود
چو ماه نو ره بیچارگان نظارهزند به گوشه ابرو و در نقاب رود
شب شراب خرابم کند به بیداریوگر به روز شکایت کنم به خواب رود
طریق عشق پرآشوب و فتنه است ای دلبیفتد آن که در این راه با شتاب رود
گدایی در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۵۶۵

 

بیا که مهر تو با جان ز جسم ما برود
محبت ازلی کی چنین ز جا برود
میان اهل صفا گر ز آه خشم و عتاب
کدورتی بود آن هم به ماجرا برود
به دست عقل نباشد زمام عقل آری
حجاب عقل شود عشق تا قضا برود
شکایتی که مرا از تو و تو را از ماست
همان به است که آخر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۵۶۶

 

مرا که خون دل از دیده همچو آب رود
چه گونه بر مژه ممکن بود که خواب رود
دلم بر آتش و خوناب از دو دیده روان
غریب نیست که خوناب از کباب رود
برفت عقلم و از من به خشم سر برتافت
چو دلبری که ز دلداده ای به تاب رود
چه می رود مثلا بر وجود من ز فراق
همان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۴۴۳

 

ز ماهتاب جمالت ز ماه تاب رود
چه جای ماه سخن هم در آفتاب رود
تو آن دری که از پیش نظر اگر بروی
مرا ز دیده گریان در خوشاب رود
مکن به خونه دلم چشم سرخ زآنکه کسی
طمع نکرد به خوتی که از کباب رود
بحسرتت نگرم سوی گل ولی به سراب
ز جان تشنه کجا آرزوی آب رود
کشیدم از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی