گنجور

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۲

 

چو بر قمر ز شب عنبری نقاب انداختدل شکسته ما را در اضطراب انداخت
بخون دیدهٔ ما تشنه شد جهان و رواستکه دیده بود که ما را درین عذاب انداخت
کباب شد دلم از سوز سینه و آتش عشقببرد آبم و خون در دل کباب انداخت
چه دیده دیدهٔ خونبار من که یکبارهبقصد خونم ازینسان سپر بر آب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۲۰۷

 

بیا که شاهد بستان ز رخ نقاب انداخت
نسیم در سر زلف بنفشه تاب انداخت
صبا شمیم گل و بوی یار گلرخ داد
مرا و مرغ چمن را در اضطراب انداخت
پی نثار قدوم گل از شکوفه نسیم
به صحن باغ درمهای سیم ناب انداخت
ز شبنم سحری غنچه بامداد پگاه
گشاد پیرهن از هم بر آفتاب انداخت
توان بر ابر خروشنده طعنه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۳

 

چو هجر راه من تشنه در سراب انداختسکون سفینه به گرداب اضطراب انداخت
فلک ز بد مددیها تمام یاران راچو دست بست گلیم مرا در آب انداخت
زمانه دست من اول به حیله بست آن گهز چهره شاهد مقصود را نقاب انداخت
به جنبشی که نمود از نسیم کاکل اوهزار رشتهٔ جان را به پیچ و تاب انداخت
گرفت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۳۴

 

سپیده دم که زمانه ز رخ نقاب انداخت
به زلف تیره شب نور صبح تاب انداخت
کلید زر شد و بگشاد آفتاب فلک
به دیده ها که شب تیره قفل خواب انداخت
سحر جواهر انجم یگان یگان دزدید
چو صبح پرده دریدش بر آفتاب انداخت
چگونه صبح بخندد که روی ابر سیاه
سفیده کرد و ز دیبا بر او نقاب انداخت
بدید از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

هلالی جغتایی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۶

 

در آفتاب رخش آب باده تاب انداخت
چه آب بود که آتش در آفتاب انداخت؟
هنوز جلوه آن گنج حسن پنهان بود
که عشق فتنه درین عالم خراب انداخت
قضا نگر که: چو پیمانه ساخت از گل من
مرا بیاد لبش باز در شراب انداخت
فسانه دگران گوش کرد در شب وصل
ولی بنوبت من خویش را بخواب انداخت
بیا و یک نفس […]


متن کامل شعر را ببینید ...

هلالی جغتایی