گنجور

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » قصاید » شمارهٔ ۱۳

 

چو پیوند با دوست می خواهی ای دل
ز چیزی که جز اوست پیوند بگسل
مکن شهپر عرش پرواز خود را
درین وحشت آباد آلوده گل
تو را ذروه اوج عزت نشیمن
تو خوش کرده در مرکز خاک منزل
ز آمیزش جسم و آویزش او
چنان گشتی از جوهر خویش غافل
که جان را به صد فکرت از تن ندانی
زهی فکر قاصر زهی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۶۱

 

نگاه ارکنی جان ستانی تغافل کنی دل

ز وصلت جگر خستگانرا مه من چه حاصل

چه لطفت نوازد کسی را چو قهرت گدازد

چو زهر تو نوش است و نوش تو زهر قاتل

چو آئی ز شادی دهم جان روی چون ز اندوه

ز دست فراق و وصال توام کار مشکل

نشینی بر من دمی هوشم از سر ربائی

چو برخیزی از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فیض کاشانی