گنجور

جامی » دیوان اشعار » خاتمة الحیات » غزلیات » شمارهٔ ۲۷۸

 

دلا بین ز توبه به کارم گره
قل استغفرالله مما کره
چو مطرب خراشد رگ چنگ را
ز کارم گشاید به ناخن گره
چو شب ماه را تیر آهم بخست
عذار تو پوشید مشکین زره
چو بینی لبش جامی از پا بیفت
همانجا که می می خوری سربنه


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

کمال‌الدین اسماعیل » قصاید » شمارهٔ ۱۶۶ - ایضا له یمدح الملک السّعیدنصرة الدّین محمّدبن الحسین الخرمیل

 

زهی برفلک سوده پرّ کلاه
سزاوار دیهیم وزیبای گاه
ملک نصرة الدّین،پناه ملوک
که خورشیدملکی وظلّ اله
نوشته کفت نام دریا برآب
فکنده دلت نام بیژن بچاه
شودچون قبا سینۀ خصم چاک
چوتوبرنهادی زآهن کلاه
ز زخم سرنیزۀ تو هنوز
نشانی بماندست برروی ماه
کمندگلوگیر تو صبح را
ببندد همی برنفس راه آه
دهد لطف تو آرزو رانوید
کند سهم تو مغز فکرت تباه
کجا نور برسایه پیشی کند
بروعدلت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال‌الدین اسماعیل