گنجور

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۷۰

 

تعین جز افسون اوهام نیست

نگین خنده‌ای می‌کند نام نیست

به بی‌مقصدی خلق تک می‌زند

همه قاصدانند و پیغام نیست

جهان سرخ‌وش پستی فطرت است

هواهاست در هر سر و، بام نیست

فروغ یقین بر دلکش نتافت

درین خانه‌ها وضع‌گلجام نیست

کسی‌تاکجا ناز سبزان‌کشد

به هندوستان یک گل‌اندام نیست

به هم دوستان را غنودن‌کجاست

دو مغزی به هر جنس بادام نیست

به غفلت چراغان‌کنید از عرق

که بالیدن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۷۱

 

چو صبحم دماغ می‌آشام نیست

نفس می‌کشم فرصت جام نیست

دو دم زندگی مایهٔ جانکنی‌ست

حق خود ادا می‌کنم وام نیست

تبسم به حالم نظرکردن است

در آن پسته جز مغز بادام نیست

به هرجا برد شوق می‌رفته باش

نفس قاصدانیم پیغام نیست

جنون در دل از بی‌دماغی فسرد

هواهاست در خانه و بام نیست

غبار جسد عزمها داشته‌ست

کر این جامه رفت از بر احرام […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی