بیا ساقی آن میکه ناز آورد
جوانی دهد عمر باز آورد
به من ده که این هر دو گم کردهام
قناعت به خوناب خم کردهام
کسی کاو در نیکنامی زند
در این حلقه لاف غلامی زند
به نیکی چنان پرورد نام خویش
کزو نیک یابد سرانجام خویش
به دراعهٔ در گریزد تنش
که آن درع باشد نه پیراهنش
به از نام نیکو دگر نام نیست
بد آنکس که نیکو سرانجام نیست
چو میخواهی ای مرد نیکی پسند
که نامی برآری به نیکی بلند
یکی جامه در نیکنامی بپوش
به نیکی دگر جامهها میفروش
نبینی که باشد ز مشگین حریر
فروشندهٔ مشک را ناگزیر؟
گزارنده این نو آیین خیال
دم از نیکنامان زدی ماه و سال
سکندر که آن نیکنامی نمود
برآن نام نیکو بسی کرد سود
همه سوی نیکان نظر داشتی
بدان را بر خویش نگذاشتی
ز کشورخدایان و شهزادگان
نظر بیش کردی به افتادگان
کجا زاهدی خلوتی یافتی
به خلوتگهش زود بشتافتی
بههر جا که رزمی برآراستی
از ایشان به همّت مدد خواستی
همانا کهزآن بود پیروز جنگ
که پیروزه را فرق کردی ز سنگ
سپاهی که با او به جنگ آمدند
از آن پیشه کاو داشت تنگ آمدند
نمودند کای داور روزگار
به تعلیم تو دولتْ آموزگار
ترا فتح و فیروزی از لشگرست
تو زاهد نوازی سخن دیگرست
به شمشیر باید جهان را گشاد
تو از نیکمردان چه آری به یاد
چو همّت سلاح است در دستبرد
بگو تا کنیم آنچه داریم خرد
ازین پس که بر همنبردان زنیم
در همّت نیکمردان زنیم
جهاندار ازین داوریهای سخت
نگهداشت پاسخ به نیروی بخت
سخن بر بدیهه نیاید صواب
به وقت خودش داد باید جواب
چو لشگر سوی کوه البرز راند
بههر ناحیت نایبی را نشاند
به دهلیزهٔ رهگذرهای سخت
ز شروان چو شیران همیبرد رخت
در آن تاختن کهآرزومند بود
رهش بر گذرگاه دربند بود
نبود آنگه آن شهر آراسته
دزی بود در وی بسی خواسته
در آن دز تنی چند ره داشتند
که کس را در آن راه نگذاشتند
چو شه را سراپرده آنجا زدند
رقیبان دز خیمه بالا زدند
در دز ببستند بر روی شاه
نکردند در تیغ و لشکر نگاه
به نوبتگه شاه نشتافتند
سر از خدمت بارگه تافتند
اگر خواندشان داور دور گیر
به رفتن نگشتند فرمانپذیر
وگر دفتر داوری در نوشت
ندادند راهش بر کوه و دشت
همان چاره دید آن خردمند شاه
که بردارد آن بند از بندگاه
به لشکر بفرمود تا صد هزار
درآیند پیرامن آن حصار
به خرسنگ غضبان خرابش کنند
به سیلاب خون غرق آبش کنند
چهل روز لشگر شغب ساختند
کزان دز کلوخی نینداختند
ز پرتاب او ناوک افکند بال
کمندی نه کانجا رسانَد دوال
عروسکزنانی چو دیوان شموس
خجل گشته زان قلعه چون عروس
نه عراده بر گرد او رهشناس
نه از گردش منجنیقش هراس
چو عاجز شدند اندر آن تاختن
وزان جوز بر گنبد انداختن
شه کاردان مجلسی نو نهاد
سران را طلب کرد و ابرو گشاد
چه گویید گفتا درین بند کوه
که آورد از اندیشه ما را ستوه
ولایتگشایان گردنفراز
نشستند و بردند شه را نماز
که ما بندگان تا کمر بستهایم
بدین روز یک روز ننشستهایم
چهل روز باشد که بیخورد و خواب
ستیزیم با ابر و با آفتاب
تو دانی که بر تارک مهر و میغ
نشاید زدن نیزه و تیر و تیغ
چو دیوان بسی چارهها ساختیم
از این دیو، خانه نپرداختیم
همان به که گردیم ازین راه تنگ
گریوه نوردیم و ساییم سنگ
شهنشه چو دانست کهآن سروران
فرو مانده بودند و عاجز در آن
چو در سرمه زد چشم خورشید میل
فرو رفت گوهر به دریای نیل
شه از گنج گوهر به دریا کنار
یکی مجلس آراست چون نوبهار
بپرسید چون حلقه گشت انجمن
از آن سرفرازان لشگر شکن
که از گوشهداران در این گوشه کیست؟
که بر ماتم ِ آرزوها گریست
یکی گفت کای شاه دانشپرست
پرستشگری در فلان غار هست
به کس روی ننماید از هیچ راه
کند بی نیازی به مشتی گیاه
شهنشاه برخاست هم در زمان
عنانتاب گشت از بر همدمان
ز خاصان تنی چند همراه کرد
نشان جست و آمد بر نیکمرد
ره از شب چو روز بداندیش بود
وشاقی و شمعی روان پیش بود
چو نزدیک غار آمد از راه دور
به غار اندر افتاد از آن شمع نور
پرستنده چون پرتو نور دید
ز تاریکی غار بیرون دوید
فرشتهوشی دید چون آفتاب
برآورده اقبال را سر ز خواب
جهاندیده نزد جهاندار تاخت
به نور جهانداری او را شناخت
بدو گفت شخصی بهیپیکری
گمانم چنانست کهاسکندری
شه از مهربانی بدو داد دست
درون رفت و پیشش به زانو نشست
بپرسید از او کهآشنای تو کیست؟
ز دنیا چه پوشی و خورد تو چیست؟
چه دانستی ای زاهد هوشیار؟
که اسکندرم من درین تنگ غار؟
دعا کرد زاهد که دلشاد باش
ز بند ستمگاری آزاد باش
به اقبال باد اخترت خاسته
به نیروی اقبالت آراسته
اگر زانکه بشناختم شاه را
شناسد به شب هر کسی ماه را
نه آیینه تنها تو داری بهدست
مرا در دل آیینهای نیز هست
به صد سال کاو را ریاضت زدود
یکی صورت آخر تواند نمود
دگر آنچه پرسد خداوند رای
که چونست زاهد در این تنگ جای
به نیروی تو شادم و تندرست
تنومندتر ز آنچه بودم نخست
ز مهر و ز کین با کسم یاد نیست
کس از بندگان چون من آزاد نیست
جهان را ندیدم وفادارییی
نخواهد کس از بیوفا یارییی
چو برسختم اندیشهٔ کار خویش
همین گوشه دیدم سزاوار خویش
بریدم ز هر آشنایی شمار
بس است آشنای من آموزگار
به بسیار خواری نیارم بسیچ
که پُری دهد ناف را پیچ پیچ
گیا پوشم و قوت من هم گیا
کنم سنگ را زر بدین کیمیا
بود سالها کز سر آیندگان
ندیدم کسی جز تو ز آیندگان
سبب چیست کهامشب درین کنج غار؟
به نیک اختری رنجه شد شهریار؟
در غار من وانگهی چون تویی
یکی پاس شه را کم از هندویی
جهاندار گفت ای جهاندیده پیر
از این آمدن داشتم ناگزیز
خدای آهنی را بهدو نیم کرد
به ما هر دوان آن دو تسلیم کرد
کلیدی و تیغی بدینسان نگاشت
کلید آن تو تیغ بر من گذاشت
چو من زآهن تیغ گیتیفروز
کنم یاری عدل در نیم روز
تو در نیمه شب نیز اگر یاوری
کلیدی بجنبان در این داوری
مگر کز کلید تو و تیغ من
گشاده شود کار این انجمن
حصاری است بر سفت این تیغ کوه
درو رهزنانند چندین گروه
همه روز و شب کاروانها زنند
ز بد گوهری راه جانها زنند
در آن جستجویم که بگشایمش
به داد و به دانش بیارایمش
تو نیز ار به همت کنی یارییی
در این ره کند بخت بیدارییی
ز رهزن شود راه پرداخته
شود توشهٔ رهروان ساخته
چو آگاه شد مرد ایزد شناس
که دزدان بر آن قلعه دارند پاس
یکی منجنیق از نفس برگشاد
که بر قلعهٔ آسمان در گشاد
چنان زد در آن کوهه منجنیق
که شد کوه در وی چو دریا غریق
به شه گفت برخیز و شو باز جای
که آن کوهپایه درآمد ز پای
چو شاهنشه آمد سوی بزم خویش
مقیمان مجلس دویدند پیش
دگر باره مجلس بیاراستند
به رامش نشستند و می خواستند
کس آمد که دژبان این کوهسار
ستادهست بر در به امید بار
بفرمود شه تا درآرند زود
درآمد بر شاه و خدمت نمود
چو بر شه دعا کرد از اندازه بیش
کلید در دز بینداخت پیش
خبر کرد کهامشب ز نیروی شاه
خرابی درآمد بدین قلعهگاه
دو برج رزین زین دز سنگ بست
ز برج ملک دور در هم شکست
ز خشم خدا منجنیقی رسید
دز افتاد و ناگاه در هم درید
گرش منجنیق تو کردی خراب
به ذره کجا ریختی آفتاب؟
خرابیش دانم نه زین لشگرست
که این منجنیق از دزی دیگرست
چو حکم دز آسمانی تراست
تو دانی و دز حکمرانی تراست
نگه کرد شه سوی لشکر کشان
کزین به دعا را چه باشد نشان؟
چهل روز باشد که مردان کار
به شمشیر کوشند با این حصار
به چندین سر تیغ الماس رنگ
نسفتند جو سنگی از خاره سنگ
به آهی که برداشت بیتوشهای
فرو ریخت از منظرش گوشهای
شما را چه رو مینماید درین؟
که بی نیکمردان مبادا زمین!
بزرگان لشکر به عذرآوری
پشیمان شدند از چنان داوری
زمین بوسه دادند در بزم شاه
که خالی مباد از تو تخت و کلاه
قوی باد در ملک بازوی تو
بقا باد نقد ترازوی تو
چنین حرفها را تو دانی شناخت
که یزدان ترا سایه خویش ساخت
چو ما نیز از این پرده آگه شدیم
بهراه آمدیم ارچه از ره شدیم
فرستاد شه تا به دز تاختند
از آن رهزنان دز بپرداختند
بجای دز اقطاعها دادشان
سوی دادهٔ خود فرستادشان
در آن سنگ بسته دز اوج سای
عمارتگری کرد بسیار جای
خرابیش را یکسر آباد کرد
دز ظلم را خانهٔ داد کرد
نواحی نشینان آن کوهسار
تظلم نمودند هنگام بار
که از بیم قفچاق وحشی سرشت
درین مرز تخمی نیاریم کشت
چو هرگه کزین سو شتاب آورند
برینش درین کشت و آب آورند
ازین روی ما را زیانها رسد
ز نان تنگی آفت به جانها رسد
گر آرد ملک هیچ بخشایشی
رساند بدین کشور آسایشی
درین پاسگه رخنههایی که هست
عمارت کند تا شود سنگ بست
مگر زآفت آن بیابانیان
به راحت رسد کار خزرانیان
بفرمود شه تا گذرگاه کوه
ببندند خزرانیان همگروه
ز پولاد و ارزیز و از خاره سنگ
برآرند سدی در آن راه تنگ
ز خارا تراشان احکام کار
که بر کوه دانند بستن حصار
فرستاد خلقی به انبوه را
گذر داد بر بستن آن کوه را
چو زآبادی رخنه پرداختند
به عزم شدن رایت افراختند
شد از زخمهٔ کاسه و زخم کوس
خدنگ اندران بیشهها آبنوس
ملک بارگه سوی صحرا کشید
عنان راه را داد و منزل برید
چو سیاره چرخ شبدیز راند
بههر برج کهآمد سعادت رساند
چو زلف شب از حلقه عنبری
سمن ریخت بر طاق نیلوفری
شه و لشگر از رنج ره سودگی
رسیدند لختی به آسودگی
تنی چند را از رقیبان راه
ز بهر شب افسانه بنشاند شاه
از ایشان خبرهای آن کوه و دشت
بپرسید و آگه شد از سرگذشت
پس آنگاه از هر نشیب و فراز
به گوش ملک برگشادند راز
نمودند کاینجا حصاریست خوب
که دور است ازو تند باد جنوب
یکی سنگ مینای مینو سرشت
به زیبایی و خرمی چون بهشت
سریر سرافراز شد نام او
درو تخت کیخسرو و جام او
چو کیخسرو از ملک پرداخت رخت
نهاد اندران تاجگه جام و تخت
همان گور خانه ز غاری گزید
کز آتش در آن غار نتوان خزید
هم از تخمهٔ او در آن پیشگاه
ملکزادهای هست بر جمله شاه
پرستش کند جای آن شاه را
نگهدارد آن جام وآن گاه را
جهان مرزبان شاه گیتی نورد
برافروخت کاین داستان گوش کرد
کجا بستدی فرخ آیین دزی
چه از زورمندی چه از عاجزی
اگر آشکارا بدی گر نهان
بر آن دز شدی تاجدار جهان
بدیدی دز از دز فرود آمدی
به دزبان بر از وی درود آمدی
به نادیده دیدن هوسناک بود
بههر جا که شد چست و چالاک بود
چو آنشب صفتهای آن دز شنید
به دز دیدنش رغبت آمد پدید
مگر کز کهن جام کیخسروی
دهد مجلس مملکت را نوی



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: اسکندر در تلاش برای فتح دز دربند، به دعا و مساعدت زاهدی توکل میکند. زاهد به او میگوید که پیروزی و نام نیک از آن کسانی است که به نیکی عمل کنند. پس از چهل روز محاصره دز، اسکندر با تدبیر و استفاده از منجنیق سنگهای بزرگی به قلعه میافکند و سرانجام موفق به گشایش آن میشود. اسکندر در این مسیر، اهمیت دوستی و نیکی را فرا میگیرد و پس از فتح دز، سپاه خود را به آبادانی و درمان مشکلات منطقه مشغول میسازد. این فتح به عنوان نماد قدرت و خردمندی او در روند حکومتش یاد میشود.
هوش مصنوعی: ساقی بیا و آن شرابی را بیاور که در جوانی جذبه و ناز و لطافت دارد و میتواند عمر را دوباره جوان کند و به زندگی بازگرداند.
هوش مصنوعی: به من بده که من دو چیز بسیار ارزشمند را گم کردهام؛ قناعت را که باعث آرامش روح میشود و آرامش را که به خاطر شدت نیازها و خواستههایم تحت فشار قرار گرفتهام.
هوش مصنوعی: کسی که در نیکنامی زندگی میکند و ویژگیهای خوب دارد، در این جمع خود را به عنوان یک خدمتکار مناظره میکند و هر گزافهای نمیگوید.
هوش مصنوعی: انسان باید به نیکی و درستکاری زندگی کند تا نام نیکو و درستی از خود بهجا بگذارد؛ زیرا در نهایت، این خوبیها باعث میشود سرنوشت او نیز خوب و پسندیده باشد.
هوش مصنوعی: تن او در جایی پنهان میشود که آنجا با درع (زره) پوشیده شده است و نه با پیراهن، به این معنا که او خود را در محلی امن و محافظتشده مخفی میکند.
هوش مصنوعی: بهتر از نام نیک، نام دیگری وجود ندارد و کسی که سرانجام خوبی نداشته باشد، نامش هم نیکو نیست.
هوش مصنوعی: اگر میخواهی ای مرد نیکوکار، نامی خوب و بلند از خود بهجا بگذاری، باید به کارهای نیکو بپردازی.
هوش مصنوعی: یک پوشش خوب و شایسته انتخاب کن تا نام نیکو و احترامبرنگیز برای خودت بسازی، زیرا به این طریق میتوانی ارزش و خصوصیات مثبت خود را نشان دهی.
هوش مصنوعی: آیا نمیبینی که در شهر مشکین (مشکینشهر) فروشنده حریر، ناچار باید فروشنده مشک هم باشد؟
هوش مصنوعی: تو که با این فکر و نیت جدید، یاد نیکوکاران را برای دیگران زنده میکنی، هر روز و هر سال از خوبیهای آنها یاد میکنی.
هوش مصنوعی: اسکندر که به خاطر نیکو بودنش مورد ستایش قرار گرفته، به خاطر آن نام نیکو، بسیار بهرهمند شد.
هوش مصنوعی: تو همیشه به نیکان توجه داشتی و آنان را فراموش نکردی.
هوش مصنوعی: به جای تمرکز بر کشور خدایان و شاهزادگان، بیشتر به افرادی که در زلت و افتادگی به سر میبرند توجه کردی.
هوش مصنوعی: کجای دنیا زاهدی را پیدا کردی که به محض یافتن او، به مکان خلوتش بروی و به سرعت نزدش بروی؟
هوش مصنوعی: هر جا که جنگ و نبردی برپا شد، تو از این زاهدان کمک و یاری خواستی و به آنها امیدوار بودی.
هوش مصنوعی: پیروزی در جنگ از آن کسی است که بتواند تفاوت میان پیروز و شکستخورده را مشخص کند و از این تشخیص بهرهبرداری کند، پس این هنر در جنگ اهمیت دارد.
هوش مصنوعی: سپاهی که به جنگ با اسکندر آمده بودند، از آن شغل و حرفهای که داشتند، بازمانده و ناامید شدند.
هوش مصنوعی: خدای بزرگ، ای حاکم زمان، به واسطهٔ علم و آگاهی تو، دولت و موفقیت را به من میآموزند.
هوش مصنوعی: فتح و پیروزی تو از جانب لشکرت به دست میآید، اما این نیکی و آرامش که تو مورد توجه زاهد هستی، موضوعی متفاوت و جدا است.
هوش مصنوعی: برای گشودن دنیا، باید از شمشیر استفاده کرد و باید از یاد نیکمردان (مردان بزرگ و برجسته) بگذارید.
هوش مصنوعی: اگر اراده و تلاش ما همانند سلاحی در عملیات ما باشد، بگو تا هر آنچه را که داریم، با تدبیر و عقل، انجام دهیم.
هوش مصنوعی: از این پس، زمانی که به نبرد با دشمنان بپردازیم، با اراده و همت مردان نیکوکار و نیکاندیش به میدان خواهیم رفت.
هوش مصنوعی: اسکندر، به عنوان فرمانروای جهان، از قضاوتهای دشواری که دارد آگاه است و به خاطر این قضاوتها منتظر پاسخهای خود است؛ او میداند که نیروی سرنوشت (بخت) در این مسائل تأثیرگذار است.
هوش مصنوعی: سخن بیمناسبت و از روی ناگهانی درست نیست و باید در زمان مناسب به هر مسئلهای پاسخ داد.
هوش مصنوعی: هنگامی که سپاه به سوی کوه البرز حرکت کرد، هر جا به یک نایب (نماینده یا فرمانده کوچک) اختیاری داد تا کارها را مدیریت کند.
هوش مصنوعی: اسکندر به محلی صعب العبور در نزدیکی شهر شروان میرسد و مانند شیران که از سختیها نمیهراسند، با شجاعت و قدرت بار و بنهاش را حمل میکند.
هوش مصنوعی: اسکندر در هنگام تاخت و تازش به سمت دربند، که هدفش آنجا بود، آرزویش رسیدن به این گذرگاه بود.
هوش مصنوعی: در آن زمان آن شهر وجود نداشت، اما در آن مکان دژی بود که بسیاری از خواستهها در آن جمع شده بود.
هوش مصنوعی: در آن دز، تعدادی از افراد، راههایی داشتند که هیچکس نمیتوانست از آنها عبور کند.
هوش مصنوعی: وقتی که شاه (اسکندر) چادر خود را در آنجا برپا کرد، رقبای او (دز) چادر خود را نیز برپا کردند.
هوش مصنوعی: در دروازهٔ دز، در برابر شاه (اسکندر) را بستند و به او اجازه ندادند که به تیغ (شمشیر) و لشکرش توجه کند.
هوش مصنوعی: شاه را به نوبت و در زمان معین از خدمت باز کردند و از طرف دیگر، چهرهاش تابناک و درخشان شد.
هوش مصنوعی: اگر داور (قاضی) دور از آنها را بخواند، به دلیل رفتن (و حرکت به سوی او)، تسلیم دستور او نخواهند شد و از اطاعت باز نخواهند ماند.
هوش مصنوعی: اگر دفتر داوری دربارهی آنها نوشته نشود، راهی برای عبور از کوه و دشت وجود ندارد.
هوش مصنوعی: اسکندر، شاه خردمند، تصمیم میگیرد که آن دربند را که به عنوان بنبست یا مانع قرار دارد، بردارد.
هوش مصنوعی: اسکندر فرمان داد تا صد هزار سرباز به دور آن دیوار و حصار جمع شوند.
خرسنگ یعنی سنگ بزرگ؛ و غَضبان، سنگی را گویند که در منجنیق گذارند.
هوش مصنوعی: سی روز لشکر برای حمله به دز آماده شدند و از آنجا هیچ سنگ یا کلوخی به سمت دشمن نیفتادند.
هوش مصنوعی: از پرتاب او، تیرش به هدف نمیرسد. دوال (پرچم) در اینجا به حالتی اشاره دارد که نمیتواند به کمر بسته شود.
عروسکزن یعنی کسی که با منجنیق، سنگ و آتش پرتاب می کند. عروسک در اینجا نوعی منجنیق است. بیت یعنی منجنیقدارانی که همچون دیو، سرکش بودند از خراب کردن آن قلعه خجل شده بودند. (شموس: یعنی سرکش)
هوش مصنوعی: دیگر نه کسی اطراف او است که راه را بشناسد و نه از حرکت منجنیق (سلاحی که سنگ پرتاب میکند) ترسی دارد.
هوش مصنوعی: وقتی که آنها در آن حمله ناتوان شدند و همچنین وقتی که جوز (مادۀ مغذی و خوشمزهای به نام جوز هندی) را بر گنبد (دربند) انداختند، به نتیجه نرسیدند.
هوش مصنوعی: اسکندر، پادشاه باهوش و زیرک، یک مجلس جدید ترتیب داد و فرماندهان و سرداران خود را فراخواند و به آنها اطمینان داد که راه حل مشکل را پیدا خواهد کرد.
هوش مصنوعی: چه میگویید درباره این دژی که در این کوه قرار دارد و ما را از افکار و اندیشههایمان خسته کرده است؟
هوش مصنوعی: بزرگان و فرمانروایان که برتری و مقام بالایی دارند، در اینجا گرد هم جمع شدهاند و با احترام و خشوع، برای شاه نماز و دعا میخوانند.
هوش مصنوعی: ما بندگان خدا در این روز، تا کمر آمادهباش و در حال کار هستیم و هیچ روزی برای استراحت ننشستهایم.
هوش مصنوعی: چهل روز است که بدون غذا و خواب در حال نبرد با عناصر طبیعت، یعنی ابر و آفتاب، هستیم.
هوش مصنوعی: تو میدانی که بر سر نور و روشنی (به معنای خورشید و ماه) نباید نیزه و تیر و شمشیر زد.
هوش مصنوعی: ما تدابیر زیادی برای مقابله با این دیو (دشمن یا موانع) اندیشیدیم، اما نتوانستیم از این خانه (محل زندگی یا سرزمین) بیرون برویم و فرار کنیم.
هوش مصنوعی: بهتر است که ما از این راه باریک و سخت برگردیم و از روبرو میایستیم، تا با خطرات و مشکلات کمتری مواجه شویم.
هوش مصنوعی: زمانی که شاه (اسکندر) متوجه شد که آن بزرگان (سروران) در آنجا معطل و ناتوان ماندهاند، فهمید که در وضعیت دشواری قرار دارند.
میل: در اینجا چوب سرمه. ابزاری باریک از چوب، عاج یا فلز که بدان سرمه در چشم کشند.
هوش مصنوعی: شاه (اسکندر) از گنجهایش، جواهرات را به کنار دریا برد و مجلسی برپا کرد که مانند بهار نو شکوه و زیبایی داشت.
هوش مصنوعی: هنگامی که انجمن به دور هم جمع شدند و مردم دربارهٔ آن وقایع پرسیدند، از فرماندهان دلیر لشکر سوال کردند.
هوش مصنوعی: در اینجا پرسشی مطرح میشود که در این مکان، چه کسانی به درد و ماتم آرزوهای خود گریه کردهاند و به نوعی دلتنگی و غم خود را ابراز نمودهاند.
هوش مصنوعی: کسی به اسکندر گفت که ای شاه دانشپرست، در فلان غار، پرستشگری وجود دارد.
هوش مصنوعی: او به کسی روی نمیآورد و از هیچ راهی به کسی تکیه نمیکند و به قدری بینیاز است که فقط با یک مشت گیاه هم میتواند نیاز خود را برآورده کند.
هوش مصنوعی: شاه به سرعت از جا بلند شد و با افتخار و قدرت، کنترل اسب را به دست گرفت و از همراهانش فاصله گرفت.
هوش مصنوعی: اسکندر چند نفر از افراد ویژه و مورد اعتماد خود را به همراه گرفت و به سمت مرد نیکوکار رفت تا از او کمک بگیرد.
هوش مصنوعی: راهی که در شب پیش رو بود، مانند روز روشن و بدون مشکل به نظر میرسید و همراه او شمعی در حال حرکت بود که مسیر را روشن میکرد.
هوش مصنوعی: هنگامیکه اسکندر از راه دور به غار نزدیک شد، نور شمعی که در دست داشت به داخل غار تابید و آنجا را روشن کرد.
هوش مصنوعی: پرستنده وقتی پرتو نور را دید، از تاریکی غار بیرون دوید.
هوش مصنوعی: او که شبیه فرشتگان است، مانند آفتاب، ظهور کرد و بخت را از خواب بیدار کرد.
هوش مصنوعی: جهاندیده، که به معنای کسی است که دنیا را دیده و تجربه کرده، به نزد جهاندار (اسکندر) شتافت و به دلیل نور و روشنایی وجود او، توانست او را بشناسد.
هوش مصنوعی: شخصی با ظاهری زیبا به او (اسکندر) گفت که گمان میکنم تو مثل اسکندر هستی.
هوش مصنوعی: اسکندر به خاطر مهربانیاش دست مرد را گرفت و او را به داخل راه داد، سپس خودش به احترام او زانو زد و نشست.
هوش مصنوعی: اسکندر از زاهد میپرسد که آشنای تو کیست؟ و اینکه در این دنیا چه چیزی را پنهان میکنی و غذایت چه چیزی است؟
هوش مصنوعی: ای زاهد باهوش، چه چیزی میدانی که من اسکندر هستم و اینجا در این غار تنگ قرار دارم؟
هوش مصنوعی: زاهد دعا کرد که خوشحال و شاد باشی و از بند ستم و ظلم رهایی یابی.
هوش مصنوعی: ستاره Fortuna (اقبال) به تو خوشیمن بوده و به خاطر نیروی خوب اقبالات در زندگی به زیبایی و خوشبختی رسیدهای.
هوش مصنوعی: اگر به خاطر شناختن شاه، او هم کسی را بشناسد، مانند این است که هر کسی در شب ماه را شناسد.
هوش مصنوعی: آیینهای که تو در دستانت داری تنها نیست، بلکه در دل من هم یک آیینه وجود دارد که نشاندهندهٔ احساسات و افکار من نسبت به توست.
هوش مصنوعی: به مدت صد سال زاهد ریاضت کشید و به زحمت مشغول بود و در نهایت میتواند به صورت نهایی و کامل خود برسد.
هوش مصنوعی: زاهد در این مکان تنگ و دشوار چه میداند و چه میگوید؛ او از خداوند فکر و اندیشهای دارد و به نظر میرسد در مورد وضعیتش سوالاتی را مطرح میکند.
هوش مصنوعی: به برکت و قدرت تو خوشحالم و سالم هستم و از آن چیزی که در ابتدا بودم، قویتر و نیرومندتر شدم.
هوش مصنوعی: هیچکس به اندازهٔ من از مهربانی و دشمنی دیگران خبر ندارد و هیچ بندهای به اندازهٔ من آزاد نیست.
هوش مصنوعی: در جهان کسی را نخواهم دید که به دوستی وفادار باشد، زیرا از افراد بیوفا نمیتوان انتظار یاری و کمک داشت.
هوش مصنوعی: وقتی به فکر کار خودم بودم، در این گوشه متوجه شدم که اینجا برای من مناسب است.
هوش مصنوعی: از هر آشنایی جدا شدم و دیگر با هیچکس در ارتباط نیستم؛ تعداد آشنایانم بهاندازهٔ کافی است و تنها آموزگار من است که میشناسم.
هوش مصنوعی: من در موقعیت بسیار سخت و ذلتآور قرار نمیگیرم، چرا که حاکم بر اوضاع میتوانم به قدرتی بس بزرگ دست یابم که تغییراتی شگرف در زندگیام ایجاد کند.
هوش مصنوعی: من گیاهان را میپوشانم و قدرت خود را از گیاهان میگیرم، سنگ را به وسیلهٔ این کیمیا تبدیل به طلا میکنم.
هوش مصنوعی: مدت زیادی است که از بین آیندگان کسی را ندیدهام به جز تو، که خود از نسل آینده هستی.
هوش مصنوعی: چرا امروز شب در این گوشه غار هستم؟ آیا به خاطر شانس خوب، شهریار (اسکندر) در اینجا نگران و ناراحت شده است؟
هوش مصنوعی: در این بیت، گوینده به شخصی (احتمالاً زاهد) میگوید که در این غار (جایی که در آن هستند) شخصی چون تو نمیتواند به اندازهٔ یک پاسبان یا نگهبان شه (شهریار) اهمیتی داشته باشد و در واقع او را کمتر از یک هندو (نژاد هندی) میداند.
هوش مصنوعی: اسکندر به زاهد میگوید: ای پیر دانا، از آمدن به اینجا چارهای نداشتم و نمیتوانستم از آن اجتناب کنم.
هوش مصنوعی: اسکندر، خدای آهنی که به عنوان خدای قدرت و تسلط شناخته میشود، را به دو نیم کرد و هر یک از این دو نیمه را به او و زاهدی که در کنار اوست، تسلیم کرد.
هوش مصنوعی: اسکندر میگوید که کلیدی و شمشیری به این شکل به او دادهاند، بهطوری که کلید برای او مانند شمشیری شده است که بر او انگاری به نیابت گذاشتهاند. به عبارت دیگر، قدرت و حکمت اسکندر به این دو ابزار مرتبط است.
هوش مصنوعی: اگر من مانند تیغی از آهن باشم و درخشانترین مشارکت را در جهان داشته باشم، در آن صورت به یاری عدل و انصاف خواهم آمد، به ویژه در زمان روز که عدالت نیازمند حمایت است.
هوش مصنوعی: اگر تو در نیمهشب هم یاری کنی و کلیدی را بچرخانی، در این قضاوت میتوانی موثر باشی.
هوش مصنوعی: تنها با کلید تو و تیغ من ممکن است کار این جمع (دز) باز شود و راهی پیدا گردد.
هوش مصنوعی: تیغ کوه، به معنای صخرهها و کوههای سخت و استوار، حصاری است که در اطراف دزدر بند (دربند) وجود دارد و در اینجا دزدان و راهزنها در چندین گروه به آن حمله میکنند.
هوش مصنوعی: هر روز و شب، کاروانها در این مسیر از سنگینی بدی و گزش شخصیتهای ناشایست، جانها را تحت فشار قرار میدهند.
هوش مصنوعی: در آنچه من به دنبالش هستم، میخواهم آن را با مهربانی و علم باز کنم و به زیور دانش بیارایم.
هوش مصنوعی: اگر تو هم با تلاش و همت خود همکاری کنی، در این مسیر بخت و شانس تو نیز بیدار و به یاری تو خواهد آمد.
هوش مصنوعی: از راهزن، راهی آسوده میگردد و وسایل سفر برای مسافران مهیا میشود.
هوش مصنوعی: هنگامی که آن مرد خداشناس متوجه شد که دزدان بر آن قلعه نگهبانی میکنند،
هوش مصنوعی: از درون نفس خود، منجنیق (دستگاه پرتابکننده سنگ) را آماده کرد و آن را به سمت قلعهٔ آسمانی پرتاب کرد.
هوش مصنوعی: اسکندر آنقدر با منجنیق به کوه ضربه زد که کوه در برابر این ضربات به شدت فرو رفت و به نظر میرسید که در دریا غرق شده است.
هوش مصنوعی: زاهد به اسکندر میگوید که برخیز و به سوی آن مکان برو، چون آن کوهپایه (منطقهی کوهستانی) ناگهان از جا کنده شده و به پایین افتاده است.
هوش مصنوعی: زمانی که شاهنشاه (اسکندر) به سوی مهمانی خود آمد، افراد حاضر در مجلس به سرعت به سمت او رفتند.
هوش مصنوعی: مجلس دوباره تزئین و آراسته شد و آنان به خوشگذرانى پرداخته و تصمیم داشتند می نوشند.
هوش مصنوعی: کسی آمد که نگهبان این دژ (دربند) در این کوهستان ایستاده و به امید دریافت مکافات (پاداش یا مزایای) است.
هوش مصنوعی: اسکندر دستور داد که به سرعت در را باز کنند تا به حضور او بیایند و خدمت کنند.
هوش مصنوعی: زاهد در حضور شاه دعا کرد و این دعا به قدری قوت داشت که کلید در دز (دربند) را به طور غیرمنتظرهای به دست آورد.
هوش مصنوعی: خبر دادند که امشب به خاطر قدرت و توانایی شاه، ویرانی و نابودی به این دژ (قلعه) رسیده است.
هوش مصنوعی: دو برج سنگی که از مادهای به نام رزین ساخته شده بود، به وسیلهی دز ویران شد و برج سلطنتی هم از دور به شدت سرنگون شد.
هوش مصنوعی: از شدت خشم خدا، منجنیقی به سمت دز فرستاده شد و دز به طور ناگهانی خراب گردید و ویران شد.
هوش مصنوعی: اگر تو با منجنیق او را خراب کردی، پس آیا خورشید به ذراتی که باقی مانده است، ریخته شده است؟
هوش مصنوعی: خرابی دیوار دز (قلعه) را میدانم که ناشی از این لشکر نیست، بلکه این منجنیق از مکان دیگری آورده شده است.
هوش مصنوعی: خداوند از آسمان فرمان داده است که تو حکمرانی را به عهده بگیری، و خودت هم به این موضوع آگاهی داری.
هوش مصنوعی: اسکندر به لشکریانی که به سمت او میآیند نگاه کرد و از خود پرسید که نشان دعا و درخواست آنها چه میتواند باشد؟
هوش مصنوعی: مدت چهل روز است که جنگجویان با تلاش و کوشش فراوان در حال مبارزه با این حصار هستند.
هوش مصنوعی: دشمنان به وسیلهٔ شمشیری که سرش از الماس بود، چندین بار به سنگهای سخت و چغر ضربه زدند و آنها را شکستند.
هوش مصنوعی: اسکندر به طور ناخواسته و بدون آمادگی، با یک آه سنگین از تنهایی خود، دچار احساساتی میشود که باعث میشود چیزی از چشمانش به زمین بریزد. این وضعیت نشاندهندهی اندوه و ناامیدی اوست.
هوش مصنوعی: چرا شما به این موضوع میپردازید؟ که مبادا زمین به دلیل نبود نیکان و مردان خوب، به تباهی دچار شود!
هوش مصنوعی: بزرگان لشکر از تصمیمی که برای قضاوت و داوری گرفته بودند پشیمان شدند و به توجیه و عذرخواهی پرداختند.
هوش مصنوعی: در مراسم بزرگداشت و جشن شاه، همه به نشانهٔ احترام و ارادت، سرزمین را با بوسه خود گرامی داشتند و امیدوارند که سلطنت و مقام او هیچگاه خالی از وجودش نماند و همواره برپا باشد.
هوش مصنوعی: تسلط و قدرت تو در کشور باقی بماند و ثروت و داراییات پایدار باشد.
هوش مصنوعی: تو از چنین سخنان آگاهی، زیرا خداوند تو را تحت حمایت خود قرار داده است.
هوش مصنوعی: زمانی که ما هم از این راز و حقیقت باخبر شدیم، به سوی کار درست آمدیم هرچند که در ابتدا از مسیر دیگر رفته بودیم.
هوش مصنوعی: اسکندر فرمان داد تا به دز حمله کنند و دز را از وجود این راهزنان پاک کنند.
هوش مصنوعی: اسکندر به جای تقسیم مناطق و سرزمینها، جانشینان رهزنان را به سوی خود احضار کرد و به آنها پاداش داد.
هوش مصنوعی: در دز (دربند) که سنگهای محکم دارد، عمارتساز (معمار) به خوبی و زیادی کار کرده و بناهایی ساخته است.
هوش مصنوعی: اسکندر خرابیهای دز (دربند) را بهطور کامل آباد کرد و جایی که ظلم و ستم بوده، به مکانی برای عدل و انصاف تبدیل کرد.
هوش مصنوعی: ساکنان نواحی نزدیک کوهها در زمان بارندگی، از ظلم و ستمی که میدیدند، شکایت کردند.
هوش مصنوعی: به دلیل ترس از حملهٔ دزدان وحشی، در این مرز محصولی نخواهیم کشت و زراعت نخواهیم کرد.
هوش مصنوعی: هر بار که از این سمت به سرعت بیایند، بر این کارزار و زمین، آب و محصول خواهند آورد.
هوش مصنوعی: به همین دلیل، ما آسیبها و زیانهایی خواهیم دید که ناشی از کمبود نان است و این کمبود به جان مردم آسیب میزند.
هوش مصنوعی: اگر پادشاه هیچ بخششی انجام دهد، به این کشور آرامش و آسایش میآورد.
هوش مصنوعی: اسکندر در این پاسگاه، که در آنجا نقاط ضعیف و نفوذپذیر وجود دارد، دستور میدهد دیوار یا قلعهای بسازند تا دسترسی به آنجا دشوار شود.
هوش مصنوعی: نکند که آسیب بیابانیها باعث راحتی و آرامش مردم خزر شود.
هوش مصنوعی: اسکندر (شه) دستور داد تا خزرانیان، که همراهان او هستند، ورودی کوه را مسدود کنند.
هوش مصنوعی: آنها از فولاد، سنگهای قیمتی و سنگهای سفت و سخت، سدی در آن گذرگاه باریک میسازند.
هوش مصنوعی: خارا تراشان (سنگتراشان) کسانی هستند که با مهارت و دانش خود، سنگها را برای ساخت حصار و دیوار محکم میکنند و آنها میتوانند بر کوه حصاری بسازند.
هوش مصنوعی: اسکندر افرادی را به تعداد زیاد فرستاد تا از راهی که بر اثر بسته شدن کوه ایجاد شده بود عبور کنند.
هوش مصنوعی: وقتی از آبادی (دربند) شکاف ایجاد کردند، برای اینکه پرچم (رایت) را به اهتزاز درآورند، تصمیم گرفتند.
هوش مصنوعی: از صدای ضربه به کاسه و زخم کوس (سپر) در آن جنگلها و بیشهها، تیرهای چوبی و مشکی مانند آبنوس به طرف دشمن پرتاب شد.
هوش مصنوعی: ملک (اسکندر) چادر و بارگاه خود را به سمت بیابان برد و با کشیدن مهار، راه را تغییر داد و از محل اقامتش جدا شد.
هوش مصنوعی: هرگاه اسکندر به حرکت درآید، مانند سیارهای در آسمان است که به هر یک از برجها میرسد و در هر مرحله، خوشبختی و کامیابی را به ارمغان میآورد.
هوش مصنوعی: زلف شب مانند تارهای سیاه و نرم، عطر خوشی چون عطر عنبر سمن(گل شقایق) را به شکل حلقهای بر روی گل نیلوفر نازل میکند.
هوش مصنوعی: شاه و سپاهیان بعد از مرارت و سختیهایی که در راه متحمل شده بودند، لحظهای به آرامش و آسایش رسیدند.
هوش مصنوعی: شاه چند نفر از رقیبان خود را برای شب به منظور داستانگویی دعوت کرد و آنها را در کنار هم نشاند.
هوش مصنوعی: اسکندر از آن گروه، دربارهٔ کوه و دشت پرسوجو کرد و از داستانها و رویدادهای آنجا مطلع شد.
هوش مصنوعی: سپس از هر بلندی و پستی به گوش اسکندر (ملک) راز و秘密ها را گفتند.
هوش مصنوعی: به اسکندر اطلاع دادند که در این مکان یک دیوار محکم و زیبا وجود دارد که از تندبادهای جنوبی در امان است.
هوش مصنوعی: یک سنگی وجود دارد که شبیه به مینا (نوعی شیشه یا سفال زینتی) است و از نظر طبیعی و زیبایی همچون بهشت شگفتانگیز و دلنواز به نظر میآید.
هوش مصنوعی: سریر (پادشاهی) اسکندر با نام پرآوازهاش سرشناس شد، در آن تخت کیخسرو و جام او وجود دارد.
هوش مصنوعی: وقتی که کیخسرو از سلطنت کنارهگیری کرد، در آن مکان که تاج و جام و تخت قرار داشت، لباس رزم را از تن در آورد.
هوش مصنوعی: همان خانهای که گور او (کیخسرو) در آن است، او (کیخسرو) را از جایگاهش در غاری انتخاب کرد که آتش به آن غار نفوذ نمیکند.
هوش مصنوعی: در آنجا، فرزند یا نسلی از اسکندر، که همان ملکزاده است، وجود دارد که بر همه شاهان برتری دارد.
هوش مصنوعی: برای آن شاه، که مقام و جایگاهش را میپرستند، آن جام و آن زمان را نگهداری خواهد کرد.
هوش مصنوعی: جهان، یعنی تمام دنیا، به خاطر شنیدن این قصه راوی داستان، شاهی که گیتی را مینوردد، برافروخته و شاداب شد.
هوش مصنوعی: کجا دزی را برای خود گرفتید که بر اساس قدرت و زورمندی یا ضعف و ناتوانی کسی به آن دست نیافت؟
هوش مصنوعی: اگر به طور واضح بدانی، اگر نهان هم در آن دژ (دز) موجود باشی، باز هم به عنوان سلطانی بزرگ به شمار میآیی.
هوش مصنوعی: دز، قلعهٔ مهمی است که با کمک دعای زاهد به دست اسکندر افتاده است. حالا تو از دز پایین آمدهای و با زبان خود به او درود میفرستی.
هوش مصنوعی: هوسنکردن به چیزی که ندیدهاست، باعث میشود که در هر جا که برود، شجاع و چابک باشد.
هوش مصنوعی: در شب وقتی که صفات آن دزد را شنید، میل و رغبت به دیدن او در دلش پیدا شد.
هوش مصنوعی: شاید از جام کیخسرو، که نشانهای از قدرت و پادشاهیاش است، به من دهد که مجلس پادشاهی را تازه و نو کند.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.