گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۳۸

 

صفت خدای داری چو به سینه‌ای درآییلمعان طور سینا تو ز سینه وانمایی
صفت چراغ داری چو به خانه شب درآییهمه خانه نور گیرد ز فروغ روشنایی
صفت شراب داری تو به مجلسی که باشیدو هزار شور و فتنه فکنی ز خوش لقایی
چو طرب رمیده باشد چو هوس پریده باشدچه گیاه و گل بروید چو تو خوش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۵۵

 

هله ای دلی که خفته تو به زیر ظل ماییشب و روز در نمازی به حقیقت و غزالی
مه بدر نور بارد سگ کوی بانگ داردز برای بانگ هر سگ مگذار روشنایی
به نماز نان برسته جز نان دگر چه خواهددل همچو بحر باید که گهر کند گدایی
اگر آن میی که خوردی به سحر نبود گیرابستان میی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

شمس مغربی » غزلیات » شمارهٔ ۱۸۷

 

صنما چرا نقاب از رخ خود نمیگشائی
زکه رخ نهفته داری ز‌چه رو نمینمائی
برخت چو کس نگاهی نفکند غیر دیده
چه شوی نهان ز دیده که ت عین دیده بانی
چو دل از منی و مائی نگذشت شد عیانش
که توئی و اوئی و توئی من و مائی
به‌هزار دیده خواهم که نظر کنم برویت
به‌هزار کسوت ای‌جان چو تو هر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شمس مغربی