گنجور

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸۴

 

تو مگر بر لب آبی به هوس بنشینیور نه هر فتنه که بینی همه از خود بینی
به خدایی که تویی بنده بگزیده اوکه بر این چاکر دیرینه کسی نگزینی
گر امانت به سلامت ببرم باکی نیستبی دلی سهل بود گر نبود بی‌دینی
ادب و شرم تو را خسرو مه رویان کردآفرین بر تو که شایسته صد چندینی
عجب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۴ - نی محزون

 

امشب ای ماه به درد دل من تسکینیآخر ای ماه تو همدرد من مسکینی
کاهش جان تو من دارم و من می دانمکه تو از دوری خورشید چها می بینی
تو هم ای بادیه پیمای محبت چون منسر راحت ننهادی به سر بالینی
هر شب از حسرت ماهی من و یک دامن اشکتو هم ای دامن مهتاب پر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شهریار
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۴۱

 

ای ملامت گر اگر شاهدِ ما را بینی
بیش بر ره گذرِ چون و چرا ننشینی
همه چون بیند اعما چو نمی بیند هیچ
تو خود آن دیده نداری که به آنش بینی
تا بدان دیده شوی دیده که نتوانی دید
ابلهی بر همه بیناییِ خود بگزینی
مرد باید که چو رُخ راست کند رفعِ حجاب
تا ز شه دور نمانی بگزین […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

کمال‌الدین اسماعیل » قصاید » شمارهٔ ۱۸۸ - و قال ایضآ یمدحه

 

ای زیاد دهنت در لب جان شیرینی
وی گرفته ز لبت کام جهان شیرینی
شکر است؟آب حیاتست؟ لبست آن؟ جانست؟
خود ندانم که چه چیز است بدان شیرینی
هر کجا چهرۀ تو سفرۀ خوبی گسترد
دهنت آورد آنجا بمیان شیرینی
بندۀ آن لب لعلم که بشیرین کاری
آورد بیرون زان غالیه دان شیرینی
گر بیفزود مرا از سخنت دلگرمی
گر می افزاید بی هیچ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال‌الدین اسماعیل