گنجور

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۵

 

حالیا مصلحت وقت در آن می‌بینمکه کشم رخت به میخانه و خوش بنشینم
جام می گیرم و از اهل ریا دور شومیعنی از اهل جهان پاکدلی بگزینم
جز صراحی و کتابم نبود یار و ندیمتا حریفان دغا را به جهان کم بینم
سر به آزادگی از خلق برآرم چون سروگر دهد دست که دامن ز جهان درچینم
بس که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

همام تبریزی » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۶

 

عالمی را به جمالت نگران می بینم
نه بدین دل نگرانی که من مسکینم
مکرم دست اجل از سر پا بنشاند
ورنه تا هست قدم از طلبت ننشینم
بر سر کوی تو یاسر بنهم با باشد
آستان تو شبی تا به سحر بالینم
سنگی هایی که قدمگاه تو باشد
آن شب لعل و یاقوت کنم از مژه خونینم
مذهبم عاشقی و قبله من […]


متن کامل شعر را ببینید ...

همام تبریزی