گنجور

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۶۱۰

 

نیست از سوز تو جانرا نه گزیر
سر ندارد ز سر خنجر تیز تو ستیز
و نه گریز آرزو میبرم آن سوز زهی آتش طبع
خاطرم می کشد آن تیغ زهی خاطر تیز
گفتهای زلف کجم دار بدست و مگوی
ماند این هم به همان نکته که کج دار و مریز
نیست شرط ادب ای گرد بر آن در منشین
زحمت خود […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی