گنجور

حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۱۷

 

روز عید است و من امروز در آن تدبیرم

که دهم حاصل سی‌روزه و ساغر گیرم

چند روزیست که دورم ز رخ ساقی و جام

بس خجالت که به روی آمد ازین تقصیرم

من به خلوت ننشینم پس از این، ور به مثل

زاهد صومعه بر پای نهد زنجیرم

پند پیرانه دهد واعظ شهرم لیکن

من نه آنم که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۲۵

 

گر چه در پای هوی و هوست می‌میرمدسترس نیست که روزی سر زلفت گیرم
گر تو پای دل دیوانهٔ ما خواهی بستهم به زلف تو، که دیوانهٔ آن زنجیرم
کشتن ما چو به تیغ هوسی خواهد بودهم به شمشیر تو روزی به شهادت میرم
صد گریبان بدریدیم ز شوق تو و نیستقوت آن که گریبان مرادی گیرم
صوفیان را […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۶

 

عشق بگسست چنان سلسله تدبیرمکه سر زلف زره ساز تو شد زنجیرم
خنده زد لعل تو بر گریهٔ شورانگیزمطعنه زد جزع تو بر نالهٔ بی‌تاثیرم
روزگاری است که پیوسته بدان ابرویمدیرگاهی است که سر داده بدین شمشیرم
عشق برخاست که من آتش عالم سوزمحسن بنشست که من فتنهٔ عالم گیرم
یک سر موی من از دوست نبینی خالیهر کجا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۹

 

هر کجا دم زدم از چشم بت کشمیرمخون مردم همه گردید گریبان گیرم
گنج ها جسته‌ام از فیض خرابی ای کاشآن که کرده‌ست خرابم، بکند تعمیرم
اگر آبم نزنی آتش خرمن سوزمور خموشم نکنی شعلهٔ عالم‌گیرم
از سر کوی جنون نعره‌زنان می‌آیمکو سر زلف تو آماده کند زنجیرم
بخت برگشتهٔ من بین که به میدان امیدخم ابروی تو ننواخت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۷۳۵

 

روز عید است و من امروز بر آن در میرم
که دهم حاصل سی روزه و ساغر گیرم
دو سه ماه است که دورم ز رخ ساقی و جام
بس خجالت که به رو آمد از این تقصیرم
من بخلوت ننشینم پس از این گر بمثل
زاهد صومعه بر پای نهد زنجیرم
پند پیرانه دهد واعظ شهرم لیکن
من نه آنم که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی