گنجور

سعدی » مواعظ » غزلیات » غزل ۳۷

 

صاحبا عمر عزیزست غنیمت دانشگوی خیری که توانی ببر از میدانش
چیست دوران ریاست که فلک با همه قدرحاصل آنست که دایم نبود دورانش
آن خدایست تعالی، ملک الملک قدیمکه تغییر نکند ملکت جاویدانش
جای گریه‌ست برین عمر که چون غنچهٔ گلپنجروزست بقای دهن خندانش
دهنی شیر به کودک ندهد مادر دهرکه دگرباره به خون در نبرد دندانش
مقبل امروز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۵۲

 

گر چه تنگست دلم چون دهن خندانشدل فراخست در آن سنبل سرگردانش
هر کجا می‌رود اندر دل ویران منستگنج لطفست از آن جای بود ویرانش
برو ای خواجه مرا چند ملامت گوئیهر که در بحر بمیرد چه غم از بارانش
درد صاحبنظران را بدوا حاجت نیستعاشق آنست که هم درد بود درمانش
هدف ناوک او سینهٔ من می‌بایدتا بجای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۷۲

 

حبذا عرصه ملکی که تویی سلطانش
ملک گردد چو بهشت ار تو شوی رضوانش
در همه مملکت امروز سلیمانی نیست
کآدمی را نبود درد سر از دیوانش
ای که در مملکت قیصر و خاقان شاهی
می کن اندیشه که کو قیصر و کو خاقانش
هرکرا دست تصرف ز تو باشد بر خلق
از وی انصاف طلب ور ندهد بستانش
بینوایی که ورابر جگر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

همام تبریزی » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۶

 

این نه دردیست که بی دوست بود درمانش
عقل گوید خنک آن جان که نصیبی بود از جانانش
ای منجم نظر از ماه و ثریا بستان
عشق فریاد برآرد که مکن فرمانش
به نصیحت که مده جان به لبش
چون بخندد مه خوبان بنگر دندانش
غنچه برخنده خود خنده زند وقت سحر
گر ببیند نمک آن دو لب خندانش
هر رهی را که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

همام تبریزی