گنجور

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۸

 

ای که در کوی خرابات مقامی داریجم وقت خودی ار دست به جامی داری
ای که با زلف و رخ یار گذاری شب و روزفرصتت باد که خوش صبحی و شامی داری
ای صبا سوختگان بر سر ره منتظرندگر از آن یار سفرکرده پیامی داری
خال سرسبز تو خوش دانه عیشیست ولیبر کنار چمنش وه که چه دامی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۹

 

ای که مهجوری عشاق روا می‌داریعاشقان را ز بر خویش جدا می‌داری
تشنه بادیه را هم به زلالی دریاببه امیدی که در این ره به خدا می‌داری
دل ببردی و بحل کردمت ای جان لیکنبه از این دار نگاهش که مرا می‌داری
ساغر ما که حریفان دگر می‌نوشندما تحمل نکنیم ار تو روا می‌داری
ای مگس حضرت سیمرغ نه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۸۱۱

 

رخصت بوسه اگر از لب جامی داری
تلخ منشین که عجب عیش مدامی داری
سرفرازان جهان جمله سجود تو کنند
در حریم دل اگر راه سلامی داری
اگر از داغ جنون یافته ای مهر قبول
چشم بد دور که خوش ماه تمامی داری
گوشه ای گر به کف آورده ای از ملک رضا
باش آسوده که شایسته مقامی داری
ای عقیق از من […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

فیض کاشانی » شوق مهدی » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۶

 

ای که حرمانی ما را تو روا می‏داری
مخلصان را ز بر خویش جدا می‏داری
آن جفاها که فراق تو به ما کرد و کند
ما تحمل نکنیم ار تو روا می‏داری
من در این شکوه که آمد خبری از بر او
کای فلانی گله از حضرت ما می‏داری؟!
تو به تقصیر خود افتادی از این در محروم
از چه می‏نالی و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فیض کاشانی
 

حزین لاهیجی » غزلیات ناتمام » شمارهٔ ۳۲۹

 

ای که بر دیدهٔ اغیار خرامی داری
یک ره، از ناز نگفتی که غلامی داری
از خمار من خونابه گسارت چه غم است؟
تو که از لعل لب خویش، مدامی داری
مثل خاصان نشماری من دل سوخته را
آخر ای ابر کرم، رحمت عامی داری


متن کامل شعر را ببینید ...

حزین لاهیجی