گنجور

 
صائب تبریزی
 

رخصت بوسه اگر از لب جامی داری

تلخ منشین که عجب عیش مدامی داری

سرفرازان جهان جمله سجود تو کنند

در حریم دل اگر راه سلامی داری

اگر از داغ جنون یافته ای مهر قبول

چشم بد دور که خوش ماه تمامی داری

گوشه ای گر به کف آورده ای از ملک رضا

باش آسوده که شایسته مقامی داری

ای عقیق از من لب تشنه فراموش مکن

که درین دایره امروز تو نامی داری

سرو از دایره حکم تو بیرون نرود

تا تو چون فاختگان حلقه دامی داری

بسته ای در گره از ساده دلی دوزخ را

در سر خود اگر اندیشه خامی داری

چون گره شد به گلو لقمه غم باده طلب

به حلالی خور اگر آب حرامی داری

ای صبا چشم من از آمدنت روشن شد

مگر از یوسف گم کرده پیامی داری؟

برخوری زان لب میگون که چو صهبای صبوح

در رگ و ریشه جان طرفه خرامی داری

صائب این آن غزل حافظ مشکین نفس است

بشنو ای خواجه اگر زان که مشامی داری