گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۶۲۷

 

خواهم اندر پایش افتادن چو گویور به چوگانم زند هیچش مگوی
بر سر عشاق طوفان گو بباردر ره مشتاق پیکان گو بروی
گر به داغت می‌کند فرمان ببرور به دردت می‌کشد درمان مجوی
ناودان چشم رنجوران عشقگر فرو ریزند خون آید به جوی
شاد باش ای مجلس روحانیانتا که خورد این می که من مستم به بوی
هر که سودانامه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۳۳

 

ای لب گلگونت جام خسرویپیشهٔ شبرنگ زلفت شبروی
پهلوی خورشید مشک‌آلود کردخط تو یعنی که هستم پهلوی
مردم چشمت بدان خردی که هستمی‌ببندد دست چرخ از جادوی
کی توان گفت از دهان تو سخنزانکه صورت نیست آن جز معنوی
گاه همچون آفتابی از جمالگاه همچون ماه از بس نیکوی
من ندانم کافتابی یا مهیکژ چه گویم راست به از هر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۰۹

 

ای صبا با بلبل خوشگوی گویمی‌نماید لالهٔ خود روی روی
صبحدم در باغ اگر دستت دهدخوش برآ چون سرو و طرف جوی جوی
هر زمان کز دوستان یاد آورمخون روان گردد ز چشمم جوی جوی
ای تن از جان بر دل چون نال نالوی دل از غم بر تن چون موی موی
دست آن شمشاد ساغر گیر گیرسوی آن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۱۲

 

چون نی سر گشتهٔ چوگان چو گویرو بترک گوی سر گردان بگوی
گوی چون با زخم چوگانش سریستبوک چوگان سر فرود آرد بگوی
تشنگان را بر کنار جو ببینکشتگانرا در میان خون بجوی
عارفان در وجد و ما در های هایمطربان در شور و ما در های و هوی
تشنهٔ خمخانه باشد جان منکوزه‌گر چون از گلم سازد سبوی
گر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی