گنجور

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۸

 

نوش کن جام شراب یک منیتا بدان بیخ غم از دل برکنی
دل گشاده دار چون جام شرابسر گرفته چند چون خم دنی
چون ز جام بیخودی رطلی کشیکم زنی از خویشتن لاف منی
سنگسان شو در قدم نی همچو آبجمله رنگ آمیزی و تردامنی
دل به می دربند تا مردانه وارگردن سالوس و تقوا بشکنی
خیز و جهدی کن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۴

 

دوستا گر دوستی گر دشمنیجان شیرین و جهان روشنی
در سر کار تو کردم دین و دلانده جانست وان در می‌زنی
برنیارم سر گرم در سرزنشساعتی صد بار در پای افکنی
تا همی دانی که در کار توامرغم را پیوسته در خون منی
چند گویی خونت اندر گردنتبس به سر بیرون مشو گر کردنی
با منت چندین چه باید کارزارچون […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۳۲

 

ای تن و اندامت از گل خرمنیعالمی حسنی تو در پیراهنی
دل که بالای تو و روی تو دیدکی فرود آید به سرو و سوسنی؟
بی‌دهان همچو چشم سوزنتشد جهان بر من چو چشم سوزنی
آنکه ببرید از من بیدل تراجان شیرین را جدا کرد از تنی
بر دلم داغ جفا تا کی نهی؟بار چندین برنتابد گردنی
دوش می‌گفتی که: […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۸۶۳

 

ای ز رویت چشم جان را روشنی
زلف مشکن تا دلم را نشکنی
گفتم ایمن شو که من زآن توام
عید بر عمر است و آنگه ایمنی
چیست کز دستم نمی نوشی شراب؟
روشنم شد تشنه خون منی
هر زمان گویی منال از دوستان
چه اندر بازی، ای یار، افگنی؟
آخر این جان است کز تن می رود
آخر این تیغ است و بر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۶۱

 

ای که می گوئی که هستم از منی
از منی بگذر که این دم با منی
پیش کاید آدمی اندر وجود
معنیش جان بود و در صورت منی
از منی بگذر چو مردان خدا
کز منی پیدا شود مرد و زنی
سروری یابی چو سرداران عشق
گر به پای عاشقان سرافکنی
جان تو چون یوسف و تن پیرهن
یوسف مصری نه این پیراهنی
چون ز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۷۱

 

در هوای دنیای دون دنی
روز و شب جانی به غصه می کنی
بی خبر از یوسف مصری چرا
در خیال مژده پیراهنی
ریسمان حرص دنیائی مدام
گرد خود چون عنکبوتی می تنی
گر تموز خان میری عاقبت
موم گردی فی المثل گر آهنی
خوش نشینی بر سر تاج شهان
گر به خاک راه خود را افکنی
حی قیومی و فارغ از هلاک
در خرابات فنا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

کمال‌الدین اسماعیل » قطعات » شمارهٔ ۳۲۸ - ایضا له

 

بر سر ما آمد ابر بهمنی
همچو سلطان بر سپاه ارمنی
شد به چشم من سیه گیتی ز برف
گر چه زاید از سپیدی روشنی
گر سپید آمد سیه کاری برف
و حل چالاکست در مرد افکنی
روز عیش است و سماع خرگهی
نیست روز مدبری و تن زنی
برف چون بر نقره زد شاید که تو
دست بی آزرم اندر زر زنی
ریش شادی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال‌الدین اسماعیل