گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۶۴

 

می شناسد پرده جان آن صنمچون نداند پرده را صاحب حرم
چون ز پرده قصد عقل ما کندتو فسون بر ما مخوان و برمدم
کس ندارد طاقت ما آن نفسعاقل از ما می رمد دیوانه هم
آن چنان کردیم ما مجنون که دوشماه می انداخت از غیرت علم
پرده‌هایی می نوازد پرده درتارهایی می زند بی‌زیر و بم
عقل و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۳۵۴

 

وقت‌ها یک دم برآسودی تنمقال مولائی لطرفی لا تنم
اسقیانی و دعانی افتضحعشق و مستوری نیامیزد به هم
ما به مسکینی سلاح انداختیملا تحلوا قتل من القی السلم
یا غریب الحسن رفقا بالغریبخون درویشان مریز ای محتشم
گر نکردستی به خونم پنجه تیزما لذاک الکف مخضوبا بدم
قد ملکت القلب ملکا دائماخواهی اکنون عدل کن خواهی ستم
گر بخوانی ور برانی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۸۳

 

دلبرا، در جان نشین، فی العین هم
ای ز تو شادی به جان، فی القلب هم
گریه خون بین و می کن پرسشی
چون نماند، اکنون مرا فی الجسم دم
چون کنم من خواب، دریا گشت چشم
تو به خنده گوئیم فی البحر نم
تا زهر دل برد غم خال رخت
بین همه جا غم، بمحوالخال غم
عمر خسرو در غم رویت گذشت
چند […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۵۴

 

موج ما را شرم دریای‌ کرم

تا قیامت برنمی‌آرد ز نم

درکنار فطرت ما داد عشق

لوح محفوظ نفهمیدن رقم

سطری از خط جین ما نگاشت

سرنگونی بر نیامد از قلم

آسمانها سر به جیب فکر ماست

تاکجا بار امانت برد خم

بی وجود آثار امکان باطل است

پرتو خورشید می‌جوشد بهم

نیست موج و آب جز ساز محیط

بر حدوث اینجا نمی‌چربد قدم

هم کنار گوهر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۱۹

 

باز رستیم از وجود و از عدم
گر نباشد این و آن ما را چه غم
جام می داریم و می نوشیم می
کی بود ما را هوای جام جم
مجلس عشقست و ما مست شراب
جان جانان شاد بنشسته به هم
همدم ما ساقی پر می مدام
خوش بود با همدم خود دم به دم
لطف او ما را نوازش می کند
باشد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

شاه نعمت‌الله ولی » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۳

 

عاشقانه گر بیابی جام جم
همدم او باش چون ما دم به دم
جام جم شادی جم یکدم بنوش
دم به دم در دم به دم در دم به دم
کرد عیسی مرده را زنده به دَم
آن دم ما بود آن دم از قدم
از دم عیسی اگر یابی دمی
دم به دم در دم به دم در دم به دم
گر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۸۴۹

 

یاد باد آن شب که در بیت الحرم
خلوتی کردیم با یاران به هم
باده می خوردیم و طبلک می زدیم
ز اوّل شب تا به وقت صبح دم
دولتی بگذشت بر ما کان چنان
دولتی نگذشت بر پرویز و جم
کردم این معنی سوال از عقل دوش
با دلی پر نفرت و طبعی دژم
گفتم آن بیداری ای بد گفت لا
گفتمش خوابی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۸۷۰

 

مریم دوشیزه عیسی در شکم
چیست میدانی عنب خیر النعم
خوشه ای بکرست و زو هر دانه ای
مطلقا دارد مسیحی در شکم
می پرست ار نیست در میخانه خم
در تعبّد از چه دارد پشت خم
با گرانی بسته خدمت را میان
ایستاده روز و شب بر یک قدم
تا مگر از معجزِ انفاس او
در وجود آید وجودی از عدم
حرمت اهل دل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

همام تبریزی » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۸

 

آرزومندم ولیکن کو قدم
در فراقت شد وجودم کالعدم
نامه وقتی می نوشتم پیش دوست
آتش این نوبت همی سوزد قلم
ای دریغا خواب کاو هر شب مرا
با خیالت می رسانیدی به هم
نیست اکنون هیچ تدبیری جز آنک
بر زبان باد پیغامی دهم
و یک زمان ایمن نمی باشم ز تیر
تا برون آید کبوتر از حرم
وقت دوری یاد می کن بنده […]


متن کامل شعر را ببینید ...

همام تبریزی