گنجور

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۲۱۸

 

آن سفر کرده کش از ما دل گرفت
جان فدایش هر کجا منزل گرفت
جان باقی بود یارب از چه رو
رفت و خوی عمر مستعجل گرفت
تن فتاد از پای چون محمل براند
جان برید از تن پی محمل گرفت
تا دلش ناید به درد از حال ما
خویش را از حال ما غافل گرفت
گرد ما دریا شد از سیل سرشک
یار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

اقبال لاهوری » پیام مشرق » حکمت و شعر

 

بوعلی اندر غبار ناقه گم

دست رومی پردهٔ محمل گرفت

این فرو تر رفت و تا گوهر رسید

آن بگردابی چو خس منزل گرفت

حق اگر سوزی ندارد حکمت است

شعر میگردد چو سوز از دل گرفت


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری