گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۱۹

 

ای ببرده دل تو قصد جان مکنو آنچ من کردم تو جانا آن مکن
بنگر اندر درد من گر صاف نیستدرد خود مفرستم و درمان مکن
داد ایمان داد زلف کافرتیک سر مویی ز کفر ایمان مکن
عادت خوبان جفا باشد جفاهم بر آن عادت بر او احسان مکن
گر چه دل بر مرگ خود بنهاده‌ایمدر جفا آهسته‌تر چندان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۲۰

 

ای خدا این وصل را هجران مکنسرخوشان عشق را نالان مکن
باغ جان را تازه و سرسبز دارقصد این مستان و این بستان مکن
چون خزان بر شاخ و برگ دل مزنخلق را مسکین و سرگردان مکن
بر درختی کشیان مرغ توستشاخ مشکن مرغ را پران مکن
جمع و شمع خویش را برهم مزندشمنان را کور کن شادان مکن
گر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۶

 

روی خوب خویش را پنهان مکندل به دست تست قصد جان مکن
حجرهٔ بیداد آبادان مخواهخانهٔ صبر مرا ویران مکن
هر زمان گویی بریزم خون تورغم بدخواهان مگوی و آن مکن
سر مگردان از من و ای جان مرادر هوای خویش سرگردان مکن
انوری را بی‌جنایت ای نگاردر غم هجران خود گریان مکن


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۸

 

ماهرویا، رخ ز من پنهان مکنچشم من از هجر خود گریان مکن
ز آرزوی روی خود زارم مداراز فراق خود مرا بی‌جان مکن
از من مسکین مبر یک‌بارگیمن ندارم طاقت هجران، مکن
بی‌کسی را بی‌دل و بی‌جان مدارمفلسی را بی‌سر و سامان مکن
گر گناهی کرده‌ام از من مدانخویشتن را گو، مرا تاوان مکن
هر چه آن کس در جهان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عراقی
 

فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۵۱

 

ای خدا این درد را درمان مکن

عاشقانرا بیسرو سامان مکن

درد عشق تو دوای جان ماست

جز بدردت درد ما درمان مکن

از غم خود جان ما را تازه دار

جز بغم دلهای ما شادان مکن

خان و مان ما غم تو بس بود

خان مانی بهر بی‌سامان مکن

زاب دیده باغ دل سر سبزدار

چشمهٔ این باغ را ویران مکن

بادهٔ عشقت زمستان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فیض کاشانی