گنجور

 
بلند اقبال

چونکه گفتی او خداوند است و بس

پیرو احکام او می باش وبس

چونکه گفتی بنده ام کن بندگی

تا نبینی خجلت و شرمندگی

در نماز و روزه کوتاهی مکن

کاین دو می باشند دین را بیخ و بن

این نماز و روزه مخصوص خداست

کار از بهر خداکردن رواست

درنماز خویشتن سستی مکن

در عبادت تندی و چستی مکن

در نماز و روزه گر کاهل شوی

رفته رفته از خدا غافل شوی

هرگز استهزاء میاور بر نماز

با کسی شوخی مکن اندر نماز

کوهلاک دین وهم دنیا بود

آفتی بر جان ز سر تا پا بود

با پدر مادر چنان باش ای پسر

که زفرزندان خود داری نظر

صبح ها بنگر به حال کهتران

تا ببینی خویش را از مهتران

تا که آید از خدا خشنودیت

وز خدا هر دم رسد بهبودیت

تا نپرسندت سخن چیزی مگو

تا به جا ماند برایت آبرو

هر که پنت نشنود پندش مده

رنجش از صفرا است گلقندش مده

تو ندانم بشنوی یا نشنوی

داری انشاء الله از دل پیروی

بر ملاکس را مه پند ای عزیز

آبرویش را به پیش کس مریز

تا توانی تخم نیکوئی فشان

تا که نیکوئی بری حاصل از آن

نیکوئی روزی ثمر نیکودهد

هر چه بدهی بر تو بهتر او هد

از غم و شادی مگوبا یار هیچ

خاصه ازغم زومکن اظهار هیچ

نیک و بد چون پیشت آید درجهان

نه غمین ز این زود شونه شاد از آن

کاین صفت باشد به حال کودکان

از برای نقل و مغز گردکان

گر ستیزد با تو کس خاموش شو

هر چه او گردد زبان تو گوش شو

باش خامش تا که خاموشش کنی

گوششو تا حلقه در گوشش کنی

احمقان را هست خاموشی جواب

ز احمق واز صحبتش کن اجتناب

حرمت از اقوام پیر خویش کن

ز آه پیران ای جوان تشویش کن

حرمت از اقوام پیر خویش کن

ز آه پیران ای جوان تشویش کن

خاصه ز آه پیر زن های فقیر

خاصه در آن نیم شب های چو قیر

آهشان سوزنده تر باشد ز برق

شعله ور از غرب گردد تا به شرق

کرد می باید حذر از آهشان

نیست پروائی به دل از شاهشان

گر به شیر آسمان تیر افکنند

شیر را از‌آسمان زیر افکنند

نوک تیر آهشان از نه فلک

بگذرد چونانکه سوزن از قدک

از فساد تن برآید کاهلی

دور از خود کرد باید کاهلی

تن گر از فرمان تو بیرون رود

بنده فرمان تو جان چون شود

تن ندارد بر توچون فرمانبری

بایدش در زیر فرمان آوری

کن ستم بر تن که فرمانت برد

خسته اش کن تا اطاعت آورد

چون کلام با صلاحی باشدت

شرم ازگفتار باید نایدت

ای بسا شخصی که آمد شرم کیش

باز ماند از عرضهای حال خویش

تیزی وتندی مکن با هیچکس

هم مباش از حلم خالی یک نفس

نرم باش اما نه آن شدت که خلق

چون به حلوا بر تو بگشایند حلق

هر گروهی را موافق باش و یار

تا تو را مرغ مراد آید شکار

مشکلی هر گه تو را آید به پیش

گرچه حلش می توانی کرد خویش

مستبد بر رأی خود هرگز مباش

کان پشیمانت نماید زود فاش

مشورت را عیب وعار خود مدان

شور از پیران کن و از دوستان

راستگو شو راستجو شوراستکار

تا بگردی در دو دنیا رستگار

از دل وجان و زبان گرراستی

غم مخور دیگر که کار آراستی

خود خبر داده است رب العالمین

زاینکه ان الله یحب الصادقین

نیز فرمود آن رسول کائنات

ایها القوم ان فی الصدق النجات

راست آمد تیر وکج باشد کمان

دشمن از پا افتد از این یا از آن

شهره کن در راستگوئی خویش را

راست گو وزدل ببر تشویش را

کن حذر از مکر وبهتان ودروغ

گرهمی خواهی تو را باشد فروغ

راستی هم گر دروغ آسا بود

کس نمی باید بدوگویا شود

آن دروغ راست سان با فروغ

بهتر است از راست همچون دروغ

گر ز شخص محتشم با دوستان

عیب می بینی میاور بر زبان

چیزی ار بینی که با دین عوام

متفق نبودمگواز آن کلام

در عوان الناس غوغا می شود

زحمت از بهر تو پیدا می شود

رازی ار نیک وبدش هست ازتو دور

سعی در دانستنش نبود ضرور

راز پیش مردم ناکس مگو

زشت پندارد اگر گوئی نکو

سرد گفتاری مکن با این وآن

دشمنی ز این تخم روید در جهان

هر چه گوئی فکرناکرده مگو

تا پشیمانی نبینی بعد ازاو

باش هم کم گوهم بسیار دان

نه که نادان باشی وهی قصه خوان

گر خردمندی شود بسیار گو

مردمان بیزار می گردنداز او

چون سخن گوئی بباید بنگری

گوهرت را جوئی اول مشتری

مشتری گر هست شوگوهر فروش

ورنه بگذارش به جا بنشین خموش

دشمن هرکس که باشد دوستت

دوستت نبودکه دشمن اوستت

خویش را نادان چو دانا بشمرد

زوحذر میکن که باشد بی خرد

راز خود با دوست خودهم مگو

تا نگردد دشمنت آگه از او

هرکه زشتی از توگوید در غیاب

کز شنیدن افتی اندر پیچ وتاب

باید او را داشتن معذور تر

زآنکه ازبهر تو آرد این خبر

خواهی ار مردم بگویندت نکو

هم تو از مردم نکودایم بگو

خواهی ار زخمی نیفتد بر دلت

کزعلاجش کار گرددمشکلت

هیچ با نادان مشو پرخاشجو

زآنکه چاک دل نمی گردد رفو

بس زیان دارد به شب خوردن طعام

بر خلاف رأی خلق از خاص وعام

گر کسی رامیهمان خود کنی

حاضر او را چون به خوان خودکنی

خوردنی ها را مگو از خوب و بد

کاین خوش ونیکوست یا معیوب ورد

هی مگوز آن خور که نغز ودلکش است

یا چرا از این نخوردی این خوش است

یا نمی باشد تو را اینها سزا

یا نشد ممکن که خوب آرم بجا

عذر خواهی زومکن در خوردنی

تا نپندارند طبعت را دنی

این شعار مردم بازاری است

طبع عالی ز این سخنها عاری است

چاکران میهمان راکن نظر

تا برنداز تو نکونامی به در

چاکران تو خطایی گر کنند

که تو را از حوصله خوددر کنند

پیش مهمان جنگ با ایشان مکن

تلخکامی در بر مهمان مکن

هر کسی راهم مشوخود میهمان

کاین به حال حشمتت دارد زیان

هم مکن با چاکران میزبان

حکمرانی که فلان کن یا فلان

این طبق را درفلان جا جای ده

یا بیار آن کاسه را اینجا بنه

می شونداز میهمان هست ار فضول

میزبان وچاکران اوملول

هست نان وکاسه چون از دیگران

دیگران راتومکن مهمان بر آن

از مزاح ناخوش واز فحش دار

شرم تا هرگز نگردی خوار و زار

با کسی کوکمتر است از تومزاح

الحذر هرگز مکن نبود صلاح

تا بماندحشمت تو برقرار

ورنه از دستت رود بی اختیار

قدرها را خوار میسازد مزاح

نورها را نار میسازد مزاح

دوست ها را میکنددشمن مزاح

دشمن جان است وخصم تن مزاح

آنچه گوئی لابد آن را بشنوی

خوارتر گردی کنی چون پیروی

با کسی هرگز مکن جنگ ای جوان

کاین بود شغل زنان و کودکان

نیمروز فصل تابستان بخواب

خوابت ار ناید بخلوت کن شتاب

تا که گرما سستی از شدت کند

با توهر کس هست ناراحت کند

هر زمان بر اسب میگردی سوار

اسب کوچک زیر ران خودمیار

اسب کوچک مرد را سازد حقیر

گرچه میباشد سوار او امیر

بر بزرگ اسبی نشیند گر حقیر

مینماید از شکوه اوچون امیر

هرگز از مردن مشواندیشناک

زندگانی را ز پی باشد هلاک

هرکه شد زاییده روزی میرد او

آن که جان را داده جان را گیرد او

کن نگهداری نکوازمال خو

باش اندر فکر ماه وسال خود

گرچه کم باشد نگهدارش نکو

تا نگهداری فزون را همچواو

مال اگر ماند از اودشمن خورد

به که پیش دوست کس حاجت برد

از امانت داری خلق الحذر

هست این کاری عبث زو درگذر

گر کنی رد مال او را داده ای

مرحمی بر زخم اوننهاده ای

صاحبش ممنون نگردد ازتو هیچ

هست این بندی به پای خود مپیچ

ورنکردی مال اورا رد به او

خائنی وتیره روز وزرد رو

ورتلف کردی شوی بدنام شهر

زندگانیت شود ضایع به دهر

هیچگه سوگند درعالم مخور

گر رودمالت در این ره غم مخور

درخرید و در فروش اندر بها

تا توانی دقت وکوشش نما

زآنکه نیمی از تجارت باشداین

کس نگوید کز حقارت باشد این

صابری کن پیشه اندر کارها

صابران را دوست می دارد خدا

صابری گردیده دوم عاقلی

از صبوری گشته پیدا کاملی

در صبوری حاصل آید کام دل

صبرکن خواهی اگر آرام دل

شاخهای خشک تاک از صبر وتاب

غوره داد انگور شد آمد شراب

خانه گر خواهی خریدن بهر زیست

باید اول بنگری همسایه کیست

خانه جایی خر که از همسایگان

تو غنی تر باشی وبا عز وشان

یا تو را باشد از آنها کمتری

گرمساوی بشد مشقت میبری

ده طعام وهدیه بر همسایگان

محتشم تر تا شوی از این وآن

طفلهاشان را نوازش کن همی

از دل ایشان ببر هست ار غمی

بام را برتر کن از دیوارشان

تا نباشد سوی تو دیدارشان

چون زن از تومحتشم تر شد مگیر

تا که نشمارد توراخوار وحقیر

گرچه میری پیر باشد یا سیاه

زنگرش بیندمده درخانه راه

با برادرها وفرزندان خویش

باش با هیبت که ترسند از تو بیش

پیشه ای گر یاد فرزندان دهی

به که او را گنج در دامان نهی

عیب نبود پیشه میباشد هنر

یک هنر بهتر ز صد گنج گهر

گنج را گفتند از آن شه بود

و آن هنر هر جا روی همره بود

هر چه داری خرج کن بر دختران

کارشان را بین وده بر شوهران

تا که از اندوه ایشان وارهی

لیک دوشیزه به دوشیزه دهی

از تو دامادت بیاید ای پسر

هم به نعمت هم به حشمت پست تر

تا که فخر او به تو باشد همی

نهکه فخر تو به او آیددمی

دوستی بیحجت از تو گر گله

کرد میباید نمایی حوصله

دوستی او نباشد معتبر

باش ممنونش که خود دادت خبر

دوست شوبا نیکوان وبا بدان

لیک آن را با دل این را با زبان

گر کسی با دشمن تو دوست است

دوستیش مغز نبود پوست است

زنهار وصد هزاران زینهار

زومشو غافل ندارد اعتبار

گر تو را دشمن بود غمگین مشو

تنگدل آشفته حال از این مشو

هر که را دشمن نباشد قدر نیست

گر خسوف او رانگیرد بدر نیست

هرکه را دشمن دارد او شد با بها

فادخلوا الجنات من ابوابها

پیش دشمن باش با فر وشکوه

کاه اگر هستی نما خود را چوکوه

کن جسارت گرچه بس افتاده ای

نقش انگلیون شو ار چه ساده ای

دشمن ار همسایه یا خویشت بود

کن حذر دایم چودر پیشت بود

الحذر از دشمنان خانگی

ماندن آنجا بود دیوانگی

خویش را در دوستی یکدل مساز

دوستی کن لیک از روی اعجاز

از سفیهان و ز اوباش شریر

بردباری کن بر ایشان ره مگیر

گردن ار داری به گردنکش بکش

بر شه شطرنج اوهی کش بکش

چرب وآهسته سخن گو با کسان

دوست یا دشمن سخن را خوش رسان

هر چه گوئی با کسان از نیک وبد

چشم دار آن را که می خواهی رسد

بد نخواهی بشنوی هم مشنوآن

هم شوی خود چون کنی کس را نوان

هر چه نتوانی بگویی پیش کس

هم نمی شاید که تا گوئی ز پس

لاف بر ناکرده کار خودمزن

از کنم یا کرده ام کم گوسخن

آنکه بتواند زبان بر توگشاد

پس زبان تو به رویش بسته باد

از سخن چینان تو را اندیشه باد

خانه آنها خراب از ریشه باد

کم ستایش کن به بی قدران که گر

وقتی آیدنشمرندت بی خبر

هرکه می دانی به کارت آید او

همچوخر در زیر بارت آید او

ترسش از اعراض وخشم خودمده

گر گناهی کرده پا بر آن بنه

گر شنیدی از کسی حرفی توهیچ

اندر آن انگشت خود دیگرمپیچ

خشمگین کم شو ترش منمای رو

ور شدی پس خشم خود را بر فرو

جائی ار باید که عفو و عذر خواست

ننگ نبود خواه اگر بینی به جاست

گر شوی واعظ چو برمنبر روی

بایدت بی باک درگفتن شوی

حاضرین را همچو طفلان دان که تا

هر سخن را خوب بتوانی ادا

در سخن گر دربمانی زودتر

زاین سخن رودر سخن های دگر

بر سر منبر تروشروئی مکن

باک از هر چیز می گوئی مکن

ای پسر گر قاضی ومفتی شوی

بایدت حق گوئی وحق بشنوی

ترشرو بی خنده میباش وهیوب

استعانت جو زعلام الغیوب

گر شوی تاجر چه بالا وچه پست

بایدت داد وستدبا زیر دست

طالب بیع و شری گر می شوی

با کسی کز رتبه هست از توقوی

با دیانت رحمش ار در دل بود

باک نبود ورنه بی حاصل بود

نسیه کاری تا که بتوانی مکن

خانه ها را نسیه کند از بیخ وبن

قیمت ار نقد است و نفع کم نمود

بهتر است از نسیه وبسیار سود

آنچه را تاجر به سنگ و من خرد

زوبه مثقال و درم هر کس برد

درتجارت بهترین چیزهاست

اینچنین چیزی تجارت را رواست

آنچه میرد یا بود بشکستنی

نیستتاجرا را به اودل بستنی

تاجر اینها را نمی باید خرد

ور خرد آخر پشمانی برد

تاجران باید چودر شهری روند

از اراجیف جهان ساکت شوند

از خبرهای نکو گویندو بس

هیچ ندهند اطلاع از موت کس

در سفر تا راحتت گرددزیاد

کنمکاری را زخودخشنود وشاد

تاجر از شهری چودرشهری رود

با سه صنف او آشنا باید شود

با توانگریهای صاحب اعتبار

با جوانمردان عیار بکار

هم به رهبان وشناسایان یوم

صرفه دارد دوستی این سه قوم

نسیه کاری را اگر کردی هوس

الحذر نسیه مده بر چندکس

لاف زنها وکسان بی درم

قاضی ومفتی وشخص محترم

کودک ونوکیسه ونواب وصدر

الحذر نسیه مده شان هیچ قدر

هیچ خطی را به خودحجت مساز

از برای خویشتن زحمت مساز

معنی اواینکه بنویسی چوخط

برتواز آن خط نگیردکس غلط

با کسی کاندر میان داری حساب

زودتر می کن حساب ورخ متاب

دوست بسیار ار تو را باشد کم است

دوست بهتر ز آنچه اندر عالم است

دوستی از نو همی در دست آر

دوستان کهنه را هم دوست دار

گر شوی دهقان به عالم ای پسر

زآنچه می کاری اگر خواهی ثمر

سعی کن تا نگذرد از وقتکار

آنچه باید کاشت پیش از وقت کار

خواهی ار کشتی کنی در سال نو

در پی تدبیر آن امسال رو

زودکاری را شعار خویش کن

کار را از وعده خود پیش کن

کاسب ار گردی واز اهل هنر

کن بهمزد کم قناعت ای پسر

تا کنی ده یازده یکبار کار

در دوباره پس به کف ده نیم آر

از لجاجت درگذر در روزگار

ورنهمردم را دهی ازخودفرار

پادشاهی را مقرب گر شوی

رأی شه را کرد باید پیروی

برخلاف رأی شه حرفی مگو

بی ضرورت جز رضای اومجو

پادشاهان صاحب تختند وتاج

غایت جهل است با شاهان لجاج

عیب کس را در حضورشه مگو

تا کهبدنفست نخواند کینه جو

غیر نیکوئی مکن از بیم شاه

هم مکن جز نیکوئی تعلیم شاه

نان از آن سفره که خوردی بد مکن

بلکه بد تا خوب میباشد مکن

کن جوانمردی که تا مردم شوی

بلکه وقتی داروی دردی شوی

آنچه مذکور است از اهل تمیز

آمده است اصل جوانمردی سه چیز

هر چه را گوئی کنم کن بی خلاف

راست گوخامش شو از لاف وگزاف

کن شعار خویشتن صبرو شکیب

ای خوشا آنکس که دارد این نصیب

مال خود را هیچگه ضایع مدار

گرچه باشد پوست نارنج ونار

درنظر چیزی که خوار آید تورا

شاید آن روزی به کار آید تورا

گر بود برگ درختان یا که سنگ

کار می آید تو را در روز تنگ

کن قناعت پیشه که اصل پندهاست

هر که قانع شد رها از بندهاست

بی طمع شو ورنه خواهی شد ذلیل

شوقناعت پیشه تا گردی جلیل

طامعان مردند دل پر آرزو

قانعان راکم نگردید آبرو

 
sunny dark_mode