گنجور

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۹

 

تا ز سر عشق سرگردان شدمغرقهٔ دریای بی پایان شدم
چون دلم در آتش عشق اوفتادمبتلای درد بی درمان شدم
چون سر و کار مرا سامان نماندمن ز حیرت بی سر و سامان شدم
عاشق صاحب جمالی شد دلمکز کمال حسن او حیران شدم
تا بدیدم آفتاب روی اوبر مثال ذره سرگردان شدم
چون نبودم مرد وصلش لاجرممدتی غمخوارهٔ هجران […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۳۲

 

تا جمالش دیده ام حیران شدم
همچو زلفش بی سر و سامان شدم
آفتاب حسن او چون رو نمود
من چو سایه از میان پنهان شدم
جام درد و دُرد عشقش خورده ام
مبتلای درد بی درمان شدم
مطرب عشاق شعری خوش بخواند
من به ذوق آن غزل رقصان شدم
در خرابات مغان مست و خراب
همدم ساقی میخواران شدم
نقد گنج عشق او دادم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی