گنجور

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۳۹

 

ای به خور مشغول دایم چون نباتچیست نزد تو خبر زین دایرات؟
خود چنین بر شد بلند از ذات خویشخیره خیر این نیلگون بی‌در کلات؟
یا کسی دیگر مر او را بر کشیدآنکه کرسی‌ی اوست چرخ ثابتات؟
جسم بی صانع کجا یابد هگرزشکل و رنگ و هیات و جنبش بذات؟
چند در ما این کواکب بنگرندروز و شب چون […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۱

 

اشک ما آبیست روشن در هواتخود به چشم اندر نیامد اشک مات
در طوافت سعی خواهم کرد از آنکسعی‌ها کردست گردون در صفات
خون من ریزی و دل گیری نوابینوایی به دلم را از نوات
ای خط سبزت برات خون منکم نویس آن خط که مردیم از برات
دی دوایی می نبشتی از قلمحال من نشنید و دل خون […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۶۷

 

ای دهانت، چشمه آب حیات
شمع رویت آفتاب کاینات
تا دلم از شادی وصلت نماند
از کمند غم نمی یابم نجات
گریه را مپسند هر دم تا به کی
پیش چشم از گریه جیحون و فرات
زاتش هجرت تن خاکی بسوخت
تا کدامین باد آرد سوی مات
هر که بی تو زنده ماند مرده به
جز وصالت نیست مقصود از حیات
گر ندیدی سبزه ای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۶

 

نعمت الله مظهر ذات و صفات
گه صفاتش می نماید گاه ذات
عارفی چون او در این عالم که دید
جمع کرده ممکنات و واجبات
او به او باقی و ما باقی به او
عمر جاوید است او را این حیات
او یک است و گر یکی گوید که دو
تو یکی می گو مگو آن تُرَهات
دُرد دردش دردمندانه بنوش
زانکه درد او […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۹۲

 

چون لبت مصرکی خیزد نبات
کز نباتت می چکد آبِ حیات
دوستانت ز آبِ حیوان بی نصیب
تشنگان جان داده نزدیکِ فرات
صانع از روی تو شمعی برفروخت
دفع ظلمت را میان کاینات
پیشِ نقشِ رویت ایمان آورند
بت پرستانِ زمینِ سومنات


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری