گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۱۲

 

دوست می‌دارم من این نالیدن دلسوز راتا به هر نوعی که باشد بگذرانم روز را
شب همه شب انتظار صبح رویی می‌رودکان صباحت نیست این صبح جهان افروز را
وه که گر من بازبینم چهر مهرافزای اوتا قیامت شکر گویم طالع پیروز را
گر من از سنگ ملامت روی برپیچم زنمجان سپر کردند مردان ناوک دلدوز را
کامجویان را […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵

 

باز تابی در ده آن زلفین عالم سوز راباز آبی بر زن آن روی جهان افروز را
باز بر عشاق صوفی طبع صافی جان گمارآن دو صف جادوی شوخ دلبر جان دوز را
باز بیرون تاز در میدان عقل و عافیتآن سیه پوشان کفر انگیز ایمان‌سوز را
سر برآوردند مشتی گوشه گشته چون کمانباز در کار آر نوک […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵

 

باز کی بینم رخ آن ماه مهر افروز را؟گل رخ سیمین بر دل دزد عاشق سوز را؟
دولت پیروز اگر بنشاندش بار دگردر بر من، شکر گویم دولت پیروز را
گر رسیدم از لبش روزی به کام دل، رواستزانکه شبها از خدا می‌خواستم این روز را
همچو فرهاد از غمش روزی به صحراها رومتا ببینند این جوانان عشق […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی