گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۹۸

 

ای خوشا روزا که ما معشوق را مهمان کنیمدیده از روی نگارینش نگارستان کنیم
گر ز داغ هجر او دردی است در دل‌های ماز آفتاب روی او آن درد را درمان کنیم
چون به دست ما سپارد زلف مشک افشان خویشپیش مشک افشان او شاید که جان قربان کنیم
آن سر زلفش که بازی می کند از باد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۲۲

 

وقت آن آمد که ما آن ماه را مهمان کنیمپیش او شکرانه جان خویش را قربان کنیم
چون ز راه اندر رسد ما روی بر راهش نهیموانگهی بر خاک راهش دیده خون‌افشان کنیم
هرچه در صد سال گرد آورده باشیم این زمانگر همه جان است ایثار ره جانان کنیم
گر نباشد ماحضر چیزی نیندیشیم از آنآتشی از دل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۵

 

خیز تا در صف عقل و عافیت جولان کنیمنفس کلی را بدل بر نقش شادروان کنیم
دشنهٔ تحقیق برداریم ابراهیم وارگوسفند نفس شهوانی بدو قربان کنیم
گر برآرد سر چو فرعون اندرین ره شهوتیما بر او از عقل سد موسی عمران کنیم
در دل ار خیل خیال از سحر دستان آورداز درخت صدق بر روی صد عصا ثعبان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۲۲

 

گاه رزم آمد بیا تا عزم زی میدان کنیممرد عشق آمد بیا تا گرد او جولان کنیم
چنگ در فتراک این معشوق عاشق کش زنیمپس لگام نیستی را بر سر فرسان کنیم
گر برآید خط توقعیش برین منشور ماما ز دیده بر خط منشور در افشان کنیم
از خیال چهرهٔ غماز رنگ آمیز اوبس به رسم حاجیان گه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۹۶

 

ایخوش آنروزی که ما جان در ره جانان کنیم

ترک یک جان کرده خود را منبع صد جان کنیم

اختیار خود به پیش اختیار او نهیم

هرچه او میخواهد از ما از دل و جان آن کنیم

خدمت سلطان عشق حق شهنشاهی بود

همتی تا خویشتن را وقف این سلطان کنیم

در طلسم ماست پنهان گنج سر معرفت

تا شود این گنج […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فیض کاشانی
 

فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۹۷

 

گر شود روزی شبی کان ماهرا مهمان کنیم

خویش را در مطبخ مهمانیش قربان کنیم

نیست ما را منزلی شایستهٔ او غیر دل

خانهٔ دلرا بشمع روی او تابان کنیم

نیست مقصد جز گداز عاشقان معشوق را

نزد او دلرا کباب و سینه را بریان کنیم

ما حضر باید که باشد بر مراد میهمان

هرچه او خواهد ز ما او را بآن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فیض کاشانی
 

فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۹۸

 

ای خدا عشقی که دل بر آتشش بریان کنیم

ماه سیمائی که جان از مهر او تابان کنیم

روح بخشی کو دهد هر دم حیاه تازهٔ

دم بدم جان بخشد و ما در رهش قربان کنیم

لاله رخساری که دل خون گردد از سودای او

عکس گلزار عذارش داغهای جان کنیم

ساغر چشمی که ساقی باشد آنرا غمزهٔ

چون بگرداند خرد بر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فیض کاشانی