گنجور

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۴

 

تا ز چشم شوخ او در گردش آمد جام ها
چون رم آهو بیابانی شدند آرام ها
دلبری را زلف او در دور خط از سر گرفت
می شود از خاک افزون حرص چشم دام ها
خام کرد آن آتشین رو آرزوهای مرا
گر چه از خورشید تابان پخته گردد خام ها
هر سؤالی را جوابی پیش ازین آماده بود
بی جواب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۵

 

پخته می گردند از سودای زلفش خام ها
این ره باریک، رهرو را دهد اندام ها
این غزالی را که من صیاد او گردیده ام
چشم حسرت می شود در رهگذارش دام ها
قاصد بی رحم اگر از خود نسازد حرف را
می برد چون بوسه دل، شیرینی پیغام ها
فتنه چشم تو تا بیدار شد از خواب ناز
در شکر شد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۶

 

ای ز چشم می پرستت مست حیرت‌جامها

حلقهٔ زلف گره‌گیرت به گوش دامها

در تبسم کم نشد زهر عتاب از نرگست

کی به شورپسته ریزد تلخی از بادامها

دامنت‌نایاب و من بیتاب‌عرض اضطراب

خواهد از خاکم غبار انگیخت این ابرامها

آتشم از بیم افسردن همان در سنگ ماند

رهزن آغاز من شدکلفت انجامها

تا شود روشن سوادکلبهٔ تاریک من

می‌گذارد چشم روزن عینک ازگلجامها

صیدمحرومی‌چومن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۷

 

پیش آن چشم سخنگو موج می در جامها

چون زبان خامشان پیچیده سر درکامها

رنگ خوبی را ز چشم او بنای دیگر است

روغن تصویر درد حسن ازین بادامها

موج دریا را تپیدن رقص عیش زندگی‌ست

بسمل او را به بی‌آرامی‌ست آرامها

از مذاق ناز اگر غافل نباشد کام شوق

می‌توان صد بوسه لذت بردن از دشنامها

چون خط پرگار، اگرمقصد دلیل عجزنیست

پای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۸

 

گفتگو صد رنگ ناکامی دماند ازکامها

وصل هم موهوم ماند از شبههٔ پیغامها

غیر دیر وکعبه هم صد جا تمنا می‌کند

زندگی یک جامه‌وار و اینهمه احرامها

ریشهٔ نشو و نما از دانهٔ ماگل نکرد

ماند چون حرف خموشی در طلسم‌کامها

قطرهٔ ما ناکجا سامان خودداری‌کند

بحر هم از موج اینجا می‌شماردگامها

گل‌کند در وحشت دردسر فرماندهی

چون شررازسنگ ریزد زین نگینها نامها

چون به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی