گنجور

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۶۸

 

شرم حسن شوخ را کی پرده سازی می کند؟
برق در ابر بهاران تیغ بازی می کند
حسن را روشنگری چون دیده های پاک نیست
اشک شبنم دامن گل را نمازی می کند
نگذرد چون از سرشک تلخ من دامن فشان؟
آن که با آهم چو زلف خویش بازی می کند
تا سگ لیلی به مجنون آشنا گردیده است
بر غزالان حرم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶۶۴

 

باز ترک مست من آهنگ بازی می کند
کس نکرده ست آنکه آن ترک طرازی می کند
زلف او را سر به سر عالم به مویی بسته شد
هندویی را بین کزینسان ترکتازی می کند
از خیالش مانده ام شرمنده، کاندر چشم من
گه گهی می اید و مردم نوازی می کند
جز اشارت نیست سوی لعل تو ما را ز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

سلمان ساوجی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۴

 

چشم مستت گرچه با ما ترک تازی می‌کند
لعل جانبخش تو هر دم دلنوازی می‌کند
تا دلم آورد بر محراب ابرویت نماز
جامه جان را به خون، هر دم نمازی می‌کند
باز نخدان چو کویت ای بت سیمین ذقن!
زلف چون چوگان تو هر لحظه بازی می‌کند
می‌زند خورشید تابان، بر سر شمشاد تیغ
تا چرا در دور قدت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی