گنجور

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۴۷

 

چو آمد روی بر رویم که باشم من که من باشم

که آنگه خوش بود با من که من بی‌خویشتن باشم

من آنگه خود کسی باشم که در میدان حکم او

نه دل باشم نه جان باشم نه سر باشم نه تن باشم

چه جای سرکشی باشد ز حکم او که در رویش

[...]

۹ بیت
سنایی
 

عطار » مختارنامه » باب هفتم: در بیان آنكه آنچه نه قدم است همه محو عدم است » شمارهٔ ۶

 

گر بر در آفتاب روشن باشم

آن به که چو سایه نامعین باشم

چون هست کسی که اوست هر چیز که هست

هرگز نبود روا که من من باشم

۲ بیت
عطار
 

نجم‌الدین رازی » مرصاد العباد من المبدأ الی المعاد » باب سیم » فصل چهارم

 

چو آمدم روی مهرویم که باشم من باشم

که آنگه خوش بوم با او که من بی خویشتن باشم

مرا گرمایه‌ای بینی بدان کان مایه او باشد

برو گر سایه‌ای بینی بدان کان سایه من باشم

۲ بیت
نجم‌الدین رازی
 

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۳۳

 

من آنم کز خیالاتش تراشنده وثن باشم

چو هنگام وصال آمد بتان را بت شکن باشم

مرا چون او ولی باشد چه سخره بوعلی باشم

چو حسن خویش بنماید چه بند بوالحسن باشم

دو صورت پیش می آرد گهی شمع است و گه شاهد

[...]

۱۶ بیت
مولانا
 

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۳۴

 

چو آمد روی مه رویم که باشم من که من باشم

چو هر خاری از او گل شد چرا من یاسمن باشم

چو هر سنگی عسل گردد چرا مومی کند مومی

همه اجسام چون جان شد چرا استیزه تن باشم

یقین هر چشم جو گردد چو آن آب روان آمد

[...]

۶ بیت
مولانا
 

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۶۷۳

 

نیاساید کس از افغان من جایی که من باشم

همان بهتر که هم خود همنشین خویشتن باشم

دهم تسکین خود هر شب که فردا بینمش در ره

ولی آن سنگدل ناید بدان راهی که من باشم

مرا بربود ذوق گفت و گوی آن پری زانسان

[...]

۷ بیت
جامی
 

هلالی جغتایی » غزلیات » شمارهٔ ۲۴۴

 

مگو افسانه مجنون، چو من در انجمن باشم

ازو، باری، چرا گوید کسی؟ جایی که من باشم

کسی افسانه درد مرا جز من نمی داند

از آن دایم من دیوانه با خود در سخن باشم

رو، ای زاهد، که من کاری ندارم غیر می خوردن

[...]

۷ بیت
هلالی جغتایی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۵۶۰

 

اگر با ماه کنعان در ته یک پیرهن باشم

همان از شرم دوراندیش در بیت الحزن باشم

همان از خار خار شوق بر خاشاک می غلطم

اگر چون بوی گل با باد در یک پیرهن باشم

ندارد از پریشانی سخن غیر از تهیدستی

[...]

۱۰ بیت
صائب تبریزی
 

اسیر شهرستانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۷۶۲

 

ز دست دل گهی در آتش و گه در چمن باشم

مرا نگذاشت تا یکدم به حال خویشتن باشم

عنان دل به دست شوق و دل در راحت آباد است

شب هجر تو هم در غربت و هم در وطن باشم

ز استغنا به قتلم کرده ای تقصیر می ترسم

[...]

۴ بیت
اسیر شهرستانی
 

ادیب الممالک » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۱۱۹

 

پیش آن صاحب فرخنده بنالم به از آنک

خاضع امر فلان بنده بهمان باشم

صدر دیوان وزارت اگرم بپذیرد

در اقالیم سخن صاحب دیوان باشم

ای خداوند خود انصاف بده شایسته است

[...]

۷ بیت
ادیب الممالک